چرا آمریکا جرات ندارد وارد جنگ با ایران شود؟

از روز آنلاین

چرا آمریکا جرات ندارد وارد جنگ با ایران شود؟
1) مسوولان ایرانی معتقدند حکومت آمریکا یک حکومت جنگ طلب و احمق است. و طبیعی است یک حکومت جنگ طلب و احمق وقتی ببیند که در معرض خطر است، نمی جنگد.
2) از آن جا که در عرض یک هفته خانم رایس و آقای گیتس و خانم کلینتون و فرماندهان نظامی همه شان به منطقه آمده اند، می توانیم نتیجه بگیریم که این افراد چون در آمریکا بیکار بودند، به سفر تفریحی آمده اند. اصولا آمریکایی ها وقتی می خواهند نجنگند، همه شان می روند دید و بازدید خانه یکدیگر.
3) احمدی نژاد چون خودش بدون دلیل به سفر خارجی می رود، فکر می کند رهبران نظامی و سیاست خارجی آمریکا هم بدون دلیل به سفر می آیند.
4) با توجه به اینکه آمریکا در باتلاق عراق طوری گیر کرده است که هر روز پنجاه تا عراقی می زنند پنجاه تا عراقی دیگر را می کشند، و این کشور 20هزار نیروی تازه نفس وارد آمریکا کرده، این ها نشان می دهد که آمریکا اصلا جرات ندارد وارد جنگ دیگری شود.
5) مهم ترین دلیلی که اثبات می کند آمریکا قصد جنگ با ایران را ندارد، این است که همه کشورهای منطقه اعلام کرده اند که از سیاست های آمریکا علیه ایران پشتیبانی می کنند و به همین دلیل هم آمریکا چون تنها نمانده است، جرات حمله به ایران را ندارد.

بی تدبیری

    ایام انتخابات بود و من صبح تا شب تو سایت. یه خبر تو روز خوندم از رایزنی ها درباره پرونده هسته ای. به بغل دستسم گفتم خبر رو. گفت چند وقته خبری نیست. گفتم پس یه اتفاقی می خواد بیفته. مهم این نیست که ایان تحریم بشه یا نه، یا حمله کنن بهش یا نه که در هر دو صورت این آقایون نمی گن اشتباه کردیم. و معلوم نیست باید چی بشه تا بگن اشتباه کردیم. مهم اینه که قضیه رو ناموسی کردن. دارن روز به روز حساس ترش می کنن. با جشن ۲۲ بهمن دیگه هیچ پلی نمی مونه. نباید این قدر حیثیتیش کرد. به خدا درست نیست. تو هر در و دهاتی که میره داد می زنه. بابا به خدا این قدر مهم نیست ما حد اقلی که لازمه برای دفاع رو داریم، و هدف دیگه ای هم فعلا نیست. اگه بگن هست دروغه.

یکی از بی نهایت بدیهای این قشر اینه که شان و جایگاه نمیشناسن. بابا انرژی هسته ای خوبه ولی نه این طوری، مردمی بودن خوبه نه ژانگولر بازی، اسیر کلیشه نبودن خوبه نه این که هر کلیشه ای رو شکستن. هر کاری که می خاون با منطق بی منطقیشون می کنن، نوبت به بقیه که می رسه عقل کافی نیست و ... .

 

گلاب

    میگن عیسی زاده گلابه. آخه ما دیدیم نبود، من تو ترم حتی یک ثانیه(منظورم دقیقا یک ثانیه س) سر کلاسش نرفتم، هوم ورک ندادم، گزارش ندادم، میان ترم و پایانی افتضاح دادم، ساعت یک و نیم نصف شبی که روزش امتحان بود فهمیدم کجا تا کجاست و بازم نخوندم، اونوقت داده دوازده. ملت داشتن تبریک می گفتن که پاس شدم.

    پریشب ۳۰۳۱ می گفت این کاری که می گم بکن. فردا ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقه برو مسجد، بگو حاج آقا قبول باشه، هاشمی بهت قبولی میده. گفتم نه، گفت اینجا ایرانه، صداقت و این چیزا رو ... . اونا مال خارجه. خوشحا شدم که می فهمه و می دونه حقیقت کجاست. استاتیک گند زده با نمره دادن.

    پس پریشب با ۴۰۱۰ نشسته بودیم تو اتاق تلویزیون نژاد فلاح. دیدم باز هم بید از بالا نگاه کرد. درباره خیلی چیزها حرف زدیم. که ... از طرف خوشش میاد. و بعضی وقتا آره. اون گفت تو هم هیچی؟ منم گفت خب آخه طرف هم انگار خوشش میاد. به من چه. اون گفت ابله بی شعور ....

    دیشب رفتم، شهر، تو برگشتن تنمیتونم محسن رو اون یکی محسن بهم داد، تو می نی بوس سرویس که برای بار دوم سوارش شدم. دفعه اول وقتی بود که از بس علاف بودم و دیدم کاری ندارم، پیدم تو می نی بوس با بهزاد اومدیم شهر.

نگاه از بالا کافی نیست

    پریشب با ۴۰۱۰ حرف می زدم. یه مدت بود به از بالا نگاه کردن مغرور شده بودم. اون کاخم رو خراب کرد. از ۴۰۶۰ گفت و من بهتر شناختمش.شاید خوب نبود. چون ممکنه باعث شه دوباره برگردم انجمن. آرامش دروغینم بر باد رفت. یه آن فکر کردم ای کاش بهش نمی گفتم انطرف کیه. بعد ی خیال شدم. یارو دیو نیست که همه چیز روبگخ. فهمیدمچرا همیشهیه نفرومی فرسته جلو.دیگه از لاس زدنهای ... باطرف. بهم گفت. گفتم جفتشون دوست دارن. هخصوص اون. به من چه. گفت ابله بی شعور با یه چیز دیگه که بعدا هر چی فکر کردیم یادمون نیومد.سیب زمینی هم گفت. باهاش خرف می زدم دیدم دارم شبیه ۴۰۴۴ می شم. مغرور و این خیلی بده.همه روبه چشم کوچیک می دیدم.هر کس مومنی را به خاطر گناهی سرزنش کند، نمیرئ مگر آن که آن گناه را مرتکب شود. ازامام علی(ع) بعد از انتخابات وقتی برایدلجوییرفتم پیش حامد تو مسجد اینو بهم گفت یادم نمیره.

این روزها

امروز

   امروز بعد از امتحان ریاضی ۲، حدود ۵/۱۰ نمره استاتیک رو دیدم. افتادم. ۸. ظهر هم با خسرو و محسن حرف زدیم درباره انجمن و انتخابات میان دوره ای. و من که گفتم میام و انصراف می دم ولی یه عده رو می فرستم. یه عده ۸۵. البته بعد از این که رفتم بالا و هر چی خواستم به همه گفتم من جمله خود خسرو انصراف میدم.اصل موضوع افتادن بعضی ها بود. از اتاق ما ۳ نفر افتادن. علی و کیان. از بقیه هم مهدی و سهند. انگاز هر کی با من گشته افتاده. بعضی ها گفتن هر چی انحمنیبوده افتاده. البته خسین نیفتاده ولی میگه حقش خیلی بیشتره و نمی تونسته نده. این یارو یه میانگینی از p و t یعنی فشار معده و زمان رو داره مثل حیدر پور، علاوه بر اون عواملی مثل تمیز نوشتن یا نه، مسجدی تابلو بودن یا نه، خوشحال بودن یا نه، زمانی که سراغش بریم و ... هم موثره و آخر سر یه چیز دیگه می ده.  ساعت 2-3 رفتم پیش ربیعی.برای نمره ورزش.فکر کنم درست شد، ان شا الله.

دیروز

    دیشب با 4010 خرف زدیم تو کافی شاپ. چند روزیه که کارمونه. دیشب هم یه کم ریاضی 2 خوندم. ظهر از شهر برگشتم. با یالثارات و پرتو و اعتماد ملی. دادم بچه ها خوندیم و خندیدیم.حال داد.چه ها دارن می شناسن اینا رو بهتر. سعید گفت یه جا خونده که گالیله یه متن مقدس رو زیر سوال برده بود و با این حال محاکمه شد تو قرون وسطی ولیالان اعدام می کنن. گفتم جایی نخوندیمن گفتم بهت. خنده که نه...! شهر برای کپی گرفتن از جزوه موازنه رفتم.

پریروز

    امتحان معادلات دادم. خوببود. احتمالا پاسم. لاپلاس اورده بود که خوب خونده بودمش.

پس پریروز

    مشغول خوندن. بیشتر لاپلاس و نصفه شب شنبه یه کم فصل 4. یک و دو هم نگاه کردن. کاش می خوندیم.حرف همیشگی.

پریروز پریروز

امتحان دادیم.زبان. بعد رفتم سایت دیدم هارد سرور سوخته و تا چند روز نمی شه کاری کرد.شاید بهتر اینه.

 

 

از قورمه سبزی لیبرالیسم

    اکبر گنجی که خیلی جاها باهاش مشکل دارم و خیلی جاها هم نه، یه سخنرانی معروف داره با عنوان قرمه سبزی لیبرالیسم. به تاریخ ۵ خرداد یا همین حدودها. خوندنش خیلی چیز ها رو حل می کنه. این که بعض سعی می کنن اسلام رو با دموکراسی یا بالعکس بسنجن، خود من هم بعضی وقت ها. و احساس می کنن یکی از این دو نیاز به اصلاح داره تا کار درست انجام بشه. اون چیزی که منو به فکر واداشت تو این زمینه کامنتی بود از محمد تو مطلب 19/10 درباره امام. باید دیدها اصلاح بشه. شاید خطی مشی اسلام تو حکومت دموکراسی باشه شاید هم نه. ولی بهترین راه حل به نظر من که با اسلام هم تضادی نداره یا کمترین اختلاف رو داره، دموکراسیه. خوندن مقاله قورمه سبزی لیبرال رو توصیه می کنم. باعث می شه بدونیم اون چیزی که ما می خوایم همون دموکراسی که با الفاظی مثل حکومت امام زمان(عج)، اسلام ناب و غیره شعاریش کردیم، ولی وقتی عملی بشه همینه، یعنی دموکراسیه و چرا از روش دیگران استفاده نکنیم؟ اگه درست باشه. قضیه انگور و عنب و اوزومه. یه قسمت از نوشته رو میارم. کاملش رو با یه سرچ می شه پیدا کرد:

    جنبش دموكراسي‌ خواهي ايران ‌زمين، يك قصة شنيدني دارد: قصة ليبرال هاي شرمنده از خورشت قرمه‌سبزي.
اول: اجزاء خورشت قرمه‌سبزي: خورشت قرمه‌سبزي، يكي از غذاهاي سنتي و مطبوع ايرانيان است. اين خورشت تركيبي است از: لوبيا، گوشت، پياز، روغن، آب، نمك، تره، جعفري و شنبليله. قرمه‌سبزي برساخته‌اي انساني است. مي‌توان نام ديگري بر آن نهاد، اما محتواي آن تغيير نخواهد كرد، به شرطي كه از مواد اصلي هميشگي‌اش تهيه شود.
اينك افرادي را در نظر بگيريد كه با لذت تمام قرمه‌سبزي مي‌خورند اما از نام آن شرمنده‌اند. گروهي از مردم، به طور علني در رستوران ها، قرمه‌سبزي مي‌خورند، اما وقتي ناظران به آنها مي‌گويند آنچه مي‌خوريد خورشت قرمه‌سبزي است، شرمگينانه اظهار مي‌دارند آنچه مي‌خورند قرمه‌سبزي نيست، بلكه بستني است. غذايي كه فرد ميل مي‌كند، ممكن است براي او مفيد يا مضر باشد، در هر حال فرد با انگيزه‌هاي مختلف مي‌تواند با تغيير نام، منكر آنچه خورده، شود. سه بيمار زير را در نظر بگيريد.

ـ متخصص تغذيه به فردي ديابتي گوشزد كرده كه به طور مطلق از خوردن كله پاچه و بستني و نان خامه‌اي پرهيز كند. فرد ديابتي كله‌ پاچه و بستني و نان‌ خامه‌اي مي‌خورد، اما در عين حال مدعي است فقط كدو، گوجه‌فرنگي و لوبياي آب‌پز خورده است كه براي سلامتي‌اش بسيار مفيدند.

ـ متخصص تغذيه به فرد لاغر ضعيف دستور داده است كه بايد به حد كافي از مواد پروتئين‌دار، چربي‌ها و مواد قندي استفاده كند، وگرنه از پاي در خواهد آمد. بيمار با مطالعه آثار پزشكي و مشاهدة ديگر بيماران در مي‌يابد كه راهي جز عمل به نسخه پزشك در پيش ندارد. لذا براي نجات جان خود، به حد كافي از پروتئين‌ها، چربي‌ها و مواد قندي استفاده مي‌كند، ولي در عين حال مدعي است آنچه مي‌خورد، آب و چاي است كه فاقد كالري‌اند، نه مواد پركالري.

ـ پزشك متخصص براي درمان يك بيمار، سرم آلبومين تجويز كرده است. به بيمار سرم تزريق مي‌شود، اما بيمار كه بيسواد است، به دليل بي‌سوادي و جهل، مدعي است كه آنچه به او تزريق كرده‌اند شربت آبليمو است، نه سرم آلبومين.

    با ذكر اين مقدمه، مي‌توان نگاهي گذرا به دموكراسي‌خواهي امروزيان انداخت. داستان دموكراسي‌خواهي روشنفكران، چپ‌ها و احزاب دوم خردادي، كاملاً مشابه سه بيمار ياد شده است. نظريه‌پردازان سياسي، در مقام نظر مي‌گويند: "دموكراسي يعني ليبرال دموكراسي"، "ليبراليسم تقدم تاريخي ـ وجودي بر دموكراسي دارد"، "بدون ليبراليسم نمي‌توان دموكرات بود" و از جهت عملي مي‌گويند: "ليبراليسم شرط لازم براي ايجاد دموكراسي است. اول جامعه‌تان را ليبرال كنيد تا بعد جامعه‌تان دموكرات شود."

    اما روشنفكران، چپ‌ها و احزاب و فعالين سياسي، دقيقاً مشابه سه بيمار ياد شده اتخاذ موضع مي‌كنند.

    يك گروه به شدت از آموزه‌هاي ليبرالي دفاع و در راه تحقق عملي آنها گام بر مي‌دارند. اما به دليل جهل و عدم آشنايي با مكاتب سياسي، مدعي‌اند كه آرمانشان ليبراليسم نيست، بلكه تمامي آموزه‌هايي كه باور دارند و آنها را تبلغ و ترويج مي‌كنند، آموزه‌هاي دموكراتيك است. نه ليبرالي.

    گروه دوم مي‌داند كه ليبراليسم مسائل و مشكلات او را حل و رفع خواهد كرد، لذا آگاهانه از آموزه‌هاي ليبرالي دفاع مي‌كند، اما آگاهانه و از سر شرمندگي مدعي مي‌شود كه اصول مقبولش، اصول دموكراتيك است.

    گروه سوم افرادي هستند كه مي‌دانند ليبراليسم با فرهنگ و دين‌شان تعارض بنيادين دارد و ليبراليسم باورهاي ريشه‌اي‌شان را متزلزل و نابود مي‌كند. اينان هم از آموزه‌هاي ليبرالي دفاع مي‌كنند، اما آن آموزه‌ها را آموزه‌هاي دموكراتيك مي‌خوانند.


اکبر گنجی

ما دو تا

این شعر رو تو یه مجله شعر خوندم. بارها واسه خیلی ها خوندمش و همه پرسیدن مال کیه و من تقریبا همیشه گفتم اسمش یادم نیست ولی فکر کنم اسم کوچیکش نجمه بود، همین:

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا         

جوی و دو جفت چکمه و گل بود ما دو تا

وقتی نگاه من به تو افتاد سرنوشت     

تصدیق گفته های هگل بود و ما دو تا

روز قرار اول و میز و سکوت و چای                        

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق های سرنوشت                 

فنجان و فال و بی بی دل بود و ما دو تا

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان       

در کوچه تار و تنبک و کِل بود و ما دو تا

....

تا آفتاب زد همه جا تار  و تیره شد                   

دنیا چقدر سرد وکسل بود و ما دو تا

از خواب می پریم که این ماجرا فقط                  

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا

اسکله متروکه

امام، دموکراسی، ولایت فقیه - چارچوب عمل، قانون

    این اولین مطلبیه که در این باره می نویسم. برای شروع بد نیست از یکی از اصلی ترین مغالطات عده ای که عملا خود را نماینده خدا و بقیه مردم را نیز رسما گوسفند می پندارند شرع کنیم. در دموکراسی حق قانون گذاری، مختص نمایندگان اکثریت ملت است. امام در سلسله مباحث سال ۴۸ خود می گوید:« قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام به خدا اختصاص یافته است. شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است...» این سخنی است که ورد زبان این عده شده است. در درستی سخن هیچ شکی نیست، ولی بحث بر سر آن است که این که امری اسلامی است یا نه چگونه قابل تشخیص است و بهترین ابزار چیست. در دموکراسی همه حق دارند حرف خود را بیان کنند و در این میان مردم درست را تشخیص می دهند و به وسیله انتخاب نماینده آن را اعمال می کنند. اما در نظام مورد نظر این عده، چنان چه سر نخ را بگیریم به خود آنها می رسیم و آنها خود را معیار تشخیص حق و باطل و ولی فقیه را اولی به تصرف در جان و مال و نفوس می دانند. این همان چیزی است که امام آن را از مشخصات نظام دیکتاتوری  می داند:« رئیس دولت مستبد و خود رای باشد، مال و جان مردم را به بازی بگیرد، و در آن به دلخواه دخل و تصرف کند، هر کس را اراده اش تعلق گرفت بکشد، و هر کس را خواست انعام کند، و به هر که خواست تیول بدهد و املاک و اموال ملت را به این و آن ببخشد» آن چه امام می گوید، عینا در ولایت فقیه او قابل انجام است. حقیقت آن است که برداشت ها از دین گوناگون است، و هم آیت الله مصباح شیعه و مسلمان و فقیه است و  هم نفر اول فقه ایران آیت الله منتظری که به هیچ وجه قصد دفاع از او را ندارم و اکنون خانه نشین شده است. در این که برای مردم مسلمان معیار اسلام و شارع مقدس است شکی نیست. این شعار دادن ها دقیقا راه فرار آنهاست، حرف از شارع مقدس از یک طرف می زنند و از طرف دیگر می گویند تمام ارکان نظام به نحوی انتخابی است. مگر شارع مقدس آدم است که بیاید و قانون تصویب کند؟ در دموکراسی اکثریت مردم انتخاب می کنند و همه چیز واضح است، اما در نظام اسلامی با تعریف و در اصل تحریف ایشان، فقط حرف های قشنگ از خدا و سنت و قرآن می شنویم، اما عملا این گونه نیست. طبیعی است چون برداشت ها از این موارد بسیار زیاد است و اندیشه حذفی ایشان راه را می بندد بر عده ای که دیگر گونه می اندیشند. امام نظام اسلامی خود را به نوعی مشروطه می داند چون:« حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند» وحقیقت آن است که در دموکراسی نیز قانونی هست که باید به آن عمل کنن، با این تفاوت که در دموکراسی این قانون واضح و توسط مردم مشخص می شود، اما در نظام ایشان چارچوب قرآن و سنت است که جای هر گونه اعمال سلیقه شخصی را باز می کند. این گونه است که چون در نظام تعریفی ایشان جای اعمال سلیقه باز است و قدرت حاکم نسبتا نامحدود، به دلیل این که دین تفسیرهای گوناگون و متضاد برمی دارد، عملا نظام را باید دیکتاتوری دانست.

از حقارت عشق

    تو کیمیاگر با نشانه ها آشنا شدم. و این که ازشون استفاده کنم. موفق هم بودم تا حدودی، اگه این غرور کار دستم نده. چند وقت پیش از هامون نوشتم و این که برای من پخش شد. منظورم این بود که یه نشونه بود. چند روز پیش احتمالا یکشنبه هم وقتی با ... صحبت کردم و مشکلاتی که داره مطمئن تر شدم به نه گفتن. دیشب هم که با ... حرف زدم و این که برای کسی که باهاش قرار گذاشته خواستگار اومده دیدم واقعا حقیقت اینه که نباید جلو رفت ...

    زندگی جالبیه. پر از تحلیل و تخمین و ریسک و ... . لذت داره. گاهی وقتها نگاه که می کنم و می بینم بسیاری از عشق های دور و برم ساده تر از اون که هستن، می تون نباشن، و اون کسی که تو به سادگی می تونی به دستش بیاری همونیه که واسه یه نفر دیگه هم همین طوره، و وقتی می بینم در عین حال چقدر میگن عشق بزرگه و از آسمونه و این چرت و پرت ها، حالم از حقارت و پستی عشق به هم می خوره ... .

عشق، سقوط از اوج به قعر

 

واقعا چرته این چیزی که بهش می گیم عشق، یا درباره یک کامنت از ajuze.bogfa

    یکی از نمادهای روشنفکری شده تعریف از چیزهایی که مردم می گن بده و فحش دادن به چیزهایی که می گن خوبه. به قول یه بنده خدا روشنفکر کسیه که وقتی همه می گن آره اون بگه نه. عشق م همین طور. اولاش فکر می کردم من هم می گم مزخرفه به این دلیل، یا چون بیمارم، یا دستم به گوشت نمی رسه می گم بو میده. ولی حقیقت اینه که این چیز ناشناخته خطرناکه. و بده چون آدم رو اسیر می کنه. چون باعث می شه بی دلیل کارهایی رو بکنی که نباید. تو این مطلب اوردم که مثل یه مخدره. تعبیر از کوئلیوئه. حقیقت هم همینه. این حس عجیب، زیبا و لذت بخش خیلی بده. مگه هر چی قشنگه(یعنی لدت بخشه) خوبه؟ یا باید ازش دفاع کرد؟ هزاران کار لذت بخش هست که ما نباید انجام بدیم. این هم یکی از اونائه. ولی چون خیلی جالب، عجیب، گرم، و زیبائه و مثل یه مخدر کم کم معتادش می شی و می گی بیشتر می خوام، از عاشقی دفاع می کنیم.

امیدوارم، این گرما و اوی من، تو دلم ذره ذره یخ بزنه و نابود بشه. اوی من، یعنی تصوری که من از اون دارم تو ذهنم ... .

ملکه یخی

امتحان دارم یه عالمه

    ایام امتحاناس و روزهای خوشحالی بچه زرنگ ها و من. اونا چون یکی یکی بیست می شن، من چون سایت خلوته و راحت کارم رو می کنم. البته به جز تفسیر که پریروز پاسش کردم. ۳۰۳۱ هم با تقلب پاس کرد.

    دیروز عید با ۴۰۴۶ رفتیم کوت شکلات بخریم. موقع یرگشتن هم ۴۰۴۴ رو دیدیم. تو کل راه حرف از فعالیت بود و جواب من که لااقل برای من کار تموم شده و دیگه با هیچ فعالیتی کاری ندارم. (بعد از این که مجبور شدیم از شورای مرکزی انجمن دسته جمعی استعفا بدیم. ) الان هم دارم کار می کنم و فکر برای آینده. بعدش جلوی علم الهدی ۳۰۳۲ رو دیدیم. گفت دیشبش مصباح و هاشمی پشت یه میز نشستن. بعدش فهمیدم من و ۴۰۴۴ رو میگه که تو سلف رو به روی هم نشستیم، با یه صندلی اختلاف البته چون جلوی من ۴۰۱۰ نشسته بود. لقبیه که من و ۴۰۴۴ ساختیم، قبلا ها که بیشتر رابطه داشتیم. بعدش با ۳۰۳۲ قدم زدیم. کلی. من یه تکی گیاه چیدم. از زیر نخل کنار گذرگاه سایتو سبز بود. و قشنگ. و حرف زدیم. از سخنران ها دعوتی و این چیزها. از انجمن. شب موقع نیمرو خوردن که قضیه ۳۰۳۲ رو گفتم، ۴۰۴۴ گفت: ببین چی شده وقتی دو تا هم اتاقی با هم شام می خورن ملت چی میگن. راست می گه. وقتی حریم دوستی و کار و اندیشه قاطی می شه همینه نتیجه ش.

    برم یه کم بخونم اگه بشه.

حقیقت ولایت فقیه

    پریروز فهمیدم ولایت فقیه به این معنا مال امامه، ... گفت. من فکر می کردم قبلا هم به همین معنا بوده و سخت بود برام قبول این که این همه آدم اشتباه کردن. ولی وقتی فهمید امام اولیشه به خودم جرات دادم نظرم رو بلند بگم. چند صفحه از مباحث تدریسی امام رو خوندم، ضعیف و جهت دار بود و گفتم اینو. ۳۰۳۰ هم گفت امام ۷۰ سال تو حوزه بوده و ... . من هم گفتم مشکل شما همینه. چند روز پیش، جمعه قبل که با ۲۰۲۸ حرف می زذم گفتم این بنای عظیمی که به اسم خیلی چیزها مثل دین ساختن خیلی پایه های سستی داره، الان روز به روز بیشتر می فهمم تفاوت اون چیزی رو که به نام اسلام ناب و شیعه می گن با حقیقت اسلام. 

    این هاله تقدس اگه از دور بعضی چیزها بره بهتره. روزی که ظهر با ۲۰۲۸ حرف می زذم هم گفتم این حرفها رو که بعضی چیزها رو مقدس کردن که نشه نقد کرد. باید به هر چیزی حتی اگه نادرست باشه به چشم نقد نگاه کرد، ولی رسمه که هر نقدی رو بهش می گن : شبهه. یعنی از قبل معلومه که اشتباهه و دروغه، بعد براش دلیل می تراشن.

    پریروز ۳۰۳۱ گفت که دین باید مرز نبایدهارو مشخص کنه نه باید ها رو، بحث که کردیم معلوم شد همون بحث جواد اکبرین تو از یه من، چند مطلب قبلیه. برای مثال، درباره مصوبات مجلس وظیفه اوله شورای نگهبان بررسی عدم مغایرت بود، نه مطابقت. تفاوتش اینه که تو دومی فقط یه برداشت که برداشت خودشونه مجازه تو اولی هر برداشتی که دینی باشه، مثلا فتوای هر کدوم از مراجع. بدیهیه اگه اولی باشه دستشون خیلی بسته می شه و اوضاع خیلی بهتر و درست تر.

   

اون هنوز خودشه، لعنت به این شانس

    دیدمش. خودش بود. اون روز که خودش نبود. زیاد طول نکشید. لعنت به این شانس... آخه چرا آدم باید عاشق بشه؟ واقعا چرا؟ این حس مزخرف و زیبا ...

اون دیگه اون نبود

    امروز دیدمش. خودشو. خودش نبود. یعنی خودش بود ها، ولی خودِ خودش نبود. اونی نبود که من فکر می کردم اونه و تا حالا عاشقش بودم. عوض شده بود. اصلا زیبا نبود. باورم نمی شد. یه لحظه حسی مثل چندش یا مورمور شدن بهم دست داد. البته خوبه. به شرطی که ادامه پیدا کنه. من فکر می کنم قضیه اون هم جدی شده. این طوری هم بهتره. هر چی زودتر این حس لعنتی از بین بره بهتره. به خصوص که من نمی خوام خر بشم و پا جلو بذارم. پس بهتره کم کم از ذهنم بره بیرون. در مورد من او یه چیزی نوشتم. این هم درباره اوی من. مگه چیه؟

    پارسال هم که می گفتن آره، همین طوری شدم. ولی زود از بین رفت چند ماه ندیدمش. بالاخره آدمم دیگه، جایز الخطا تشریف دارم. مهم اینه که حتی به اشتباهاتت هم از بال نگاه کنی از بالا، از خیلی خیلی بالا. شاید هم بالاتر.

ببینم چی میشه. این مورد تکرار می شه یا نه. اگه بشه چی می شه...

برگ ها، چشم ها

درس و امتحان

    بالاخره استاتیک اومد و تموم شد. من هم که واقعا خونده بودم. نیم ساعت لکچر و ۳-۴ ساعت تماشا کردن کتاب. نتیجه می شه همه به جز یکی رو i dont know نوشتن. فردا تفسیره. بیست بشم خوبه(چشم بسته غیب گفتم). وقتی نخونی همین میشه.

    بعد از امتحان با محمود داشتیم می رفتیم شهر. همه چیز رو مثل سازه می دیدیم. محمود گفت تازه می فهمم چرا برج ایفل از عجایب دنیائه. فکر کنین. این همه دفلکشن و مومنت و دسیتریبیوتد فورس و استرس و استرین و ... . ایفل واقعا مهندس بوده. اون هم مهندس بود، ما هم مهندسیم.

برج ایفل

    دیشب موقع سلف حدود ۷-۸ هوا عالی بود. کمی قدم زدم. لذتبخش بود. تا ۱۰/۴ بیدار بودم و مقاومت رو تماشا می کردم.

    لعنت به این شانس. اگه تستی بود در راستای کنکور و سطح بندی زبان و گروه مالی و غیره من می بردم. نشد دیگه.

وزیر آمد ( و بعد رفت)

    دیروز آقای هامانه به دانشگاه آمد. از ۲-۳ روز قبل هم بازرسان وزارت نفت. من چیزهایی رو که لازم بود گفت و به نظرم آنچه شایسته بود اتفاق افتاد، ان شاالله. از یکی دو روز قبل کامپیوترهایی رو که از یک سال قبل تو انبار داشتن خاک می خوردن و 2-3 هفته بود تو سایت بودن رو نصب کردن. باورم نمی شد که می شه این کارها رو به این سرعت انجام داد. مدیر و مسئول و کارمند همه جا و از جمله سایت در تب و تاب بودن. دو تا مطلب قبلی رو با کامپیوتر هایی نوشتم که آرزوی دیدنش تو این دانشگاه داشت به یک رویا تبدیل می شد. پنجه شاهی هم اومده بود. و چهارشنبه هم با شورای صنفی ملاقات داشت. آقایی که به قول یکی از سخنرانان آمفی تئاتر باید از دیدنش بیشتر از وزیر خوشحال بود، چون کمتر می بینیمش. وزیر جمعه صبح با نمایندگان تشکل ها صحبت داشت. از شب قبل ملت به طرز اسف باری دنبال سهمیه حضور در جلسه بودن. چون پنجشنبه تصویب شد 4 نفر از هر تشکل، بگذریم از این که من که خواستم برم تو جلسه خصوصی انجمن با شیوا ایمان جان!!! تو جلسه رفت و به طرزی که شایسته شخصیت نداشته شه من رو راهمیی کرد و شالباف که از متفکرین برتر دانشکده است و علی رفتن تا با هم زیر آب یکی رو بزنن و بگذریم که من تو 7-8 دقیقه حرف با شیوا که به اصرار اون با فال حافظ گرفتن هم همراه شد من همه اون کاری که می شد رو کردم و پنجشنبه هم تو جلسه با شاه میرزایی تیر خلاص  رو زدم و عصر دیروز هم مطمئن شدم جنازه آماده است . . .

    من خواب بودم وقتی وزیر اومد. تو آمفی تئاتر سخنرانی کرد و دفاع و دلگرمی. بهش امیدوارم درباره دانشکده، بیش از زنگنه. آمفی تئاتر هم با این که صبح ود ساعت 45/8 پر شد. نیمی مسئول گویا، نیمی دانشجو. سلمان قربانی، پوریا امیدوار، علی و یه بنده خدا دیگه حرف زدن. علی خیلی از خودش ممنون بود، چون تونسته بود «وظیفه اش» رو انجام بده. شیوا هم اومد و رفت. دنبالم گشت چون قول نیم ساعت حرف داده بود. که نشد. شاه میرزایی تماس گرفت و من جنازه رو دیدم ...

    جهان سوم رو تو این چند روز دیدم. تا مدیر داره میاد سایت و 2 تا خانم هم برای این که کارها سریعتر انجام بشه و موس نو خریدن و سیستم ها رو نصب کردن و بوی رنگ تازه در سایت و گل کاشتن و ... . جهان سومه دیگه، ولی خدائیش اگه وزیرا طی الارض داشتن مملکت آباد می شد. تازه فهمیدم چرا معیارهای دینی باید برای انتخاب مدیر وجود داشته باشه ...

    امیدوارم به بهتر شدن اوضاع دانشکده، از بالا که نگاه می کنم ...

از يه من

از جواد اكبرين، روزآنلاين، پنجشنبه ۱۴ دي ۱۳۸۵ 

    مروري بر آثار منتقدان سياسي سه دهه اخير، نشان مي دهد که در ترازوي نقد جمهوري اسلامي، نقد "جمهوريت" بر نقد "اسلاميت" آن غلبه دارد؛ زيرا بسياري بر اين باورند که مي توانند با استناد به تجارب و قواعد دموکراسي و جمهوريت، قدرت موجود را نقد کنند اما نمي توانند صورتي از اسلام را جايگزين اسلام مشهور کنند که بتواند معيار نقد ساختار و رفتار حکومت اسلامي قرار گيرد.

    آنها به اين نتيجه رسيده اند که از اساس، حکومت اسلامي ـ حتي با پاره اي از اصلاحات نيز ـ بيش از اين ظرفيت تأمين حقوق و آزاديهاي انساني را ندارد؛ نتيجه اي که در غرب، نهاد دين را از نهاد سياست جدا کرد و روشنفکران غربي را در رويارويي با کليسا و مسيحيت به ترجيح "دولت سکولار" رساند.

    اما به نظر مي رسد حتي اگر در ايران نيز روزي همگان بپذيرند که دولت سکولار بهتر از دولت اسلامي مي تواند تأمين کننده ي منافع و مصالح کشور و ملت باشد حداقل در عرصه ي نقد و نظر، هم نبايد تجربه ي "اسلام حاکم بر ايران امروز" را تجربه ي همه ي ظرفيت دولت اسلامي تلقي کرد.

شايد بررسي يک نمونه بتواند غرض اصلي اين يادداشت را روشن کند:

    پس از رأي اکثريت مردم ايران به جمهوري اسلامي و قانون اساسي، از آغاز قرار بود فقيهان شوراي نگهبان، در نگهباني از اسلاميت نظام، تشخيص دهند که قوانين مصوب نمايندگان مردم در پارلمان، "مغاير اسلام نباشد" نه اينکه "مطابق اسلام باشد".

    توجه قانونگذار به اين تفاوت دقيق، از آن جهت بود که قرائت هاي مختلفي از اسلام و شريعت شيعي وجود دارد که نمي توان ترجيح يکي بر ديگري را بر عهده ي تعدادي از فقها گذاشت و مصلحت دنيا و آخرت مردم را به آنها سپرد و آزادي جامعه در "شيوه ي زيستن ديندارانه" را با برداشت هاي گروهي اندک محدود کرد؛ زيرا آنها نه پيامبر و معصوم اند که بتوانند با تکيه بر وحي و عصمت الهي بر حق بودن يک برداشت فقهي و باطل بودن ديگري حکم کنند و نه مسلمانان پذيرفته اند که خود را به برداشت و قرائت آنها از اسلام و شريعت ملتزم بدانند.

    در نتيجه اگر مصوبه اي در مجلس، با برداشت حتي يک فقيه در مقابل نظر مشهور فقها منطبق باشد شوراي نگهبان حق ندارد آن مصوبه را به بهانه ي "مغايرت با اسلام" رد کند.

    فقيهان شوراي نگهبان، نيک مي دانند که چه نظرات متفاوتي در دايرة المعارف فقه شيعه از متقدم و متأخر تا نو انديشان معاصر وجود دارد که استناد به آنها وضعيت قوانين کلي و جزئي در ايران را کاملاً متفاوت خواهد کرد و گستره ي آن از سياست و فرهنگ و هنر تا حقوق و آزاديهاي عمومي و خصوصي را شامل خواهد شد.

    از عدم مشروعيت ولايت فقيه و محدوديت آن در "نظام سياسي" گرفته تا ممنوعيت مطلق شکنجه و تساوي ميراث و حقوق زن و مرد در "نظام حقوقي" تا "آزادي هاي اجتماعي" مانند: عدم وجوب حجاب و (بر فرض وجوب) عدم جواز تحميل آن بر جامعه، مشروعيت رقص و موسيقي (حتي غنائي) و آزادي حداکثري روابط با جنس مخالف و ساير برداشت هايي که مي تواند راهي براي برون رفت از بحران ناشي از "تابوي رابطه ي عاطفي يا جنسي" در ايران تلقي شود.

   بماند که پاره اي از احکام نيز با تغيير موضوعات به کلي تغيير کرده و مي کنند و گذار از مفاهيم و موضوعات از عرب جاهليت به دنياي متمدن جديد، شريعت جديدي را در پاره اي از حوزه ها پديد آورده است.

    فقيهان اين شورا اما، نيک دريافته اند که اگر بخواهند به همه برداشت هاي فقهي قديم و جديد (به ويژه اقليت آنها) احترام بگذارند جايي براي ارضاء تعصبات فقهي و ديني خود نخواهند يافت.

    تسلط اين شورا بر حوزه هاي عمومي و خصوصي مردم ايران، صورتي محدودتر، انساني تر و متعادلتر از تسلط طالبان بر افغانستان و سيطره ي ميليشياي اسلامي بر سومالي در سال گذشته است که اين محدوديت و تعادل هم ـ به گمانم ـ ناشي از تأثير پذيري جبري از جامعه ايراني و مراعات جبري مطالبات آن است.

    آنچه امروز در شوراي نگهبان مي گذرد نگهباني از "عدم مغايرت قوانين با اسلام" نيست بلکه نوعي احتکار قدرت و استاندارد سازي مسلماني و دولتي کردن آن است که روشن ترين نشانه ي آن، ارتقاء سطح وظائف شورا به "تشخيص صلاحيت نامزدهاي انتخابات" و پاسخگو نبودن در برابر اين "اختيارات گسترده" است.

    شايد براي طرح چنين نقدهايي و پيگيري اصلاحي آنها بسيار دير شده باشد و نسل يا نسل هايي که در جمع آزادي و دينداري به بن بست رسيده اند راه خود را "عدم التزام به شريعت" يافته باشند.

    اما طرح آنچه گذشت ممکن است اين فايده را داشته باشد که نقدهاي امروز و فرداي مان را دقيق تر، منصفانه تر و آگاهانه تر نمايد و "شيوه ي مسلماني" وجود دارد که با حقوق و آزاديهاي انساني و مصلحت ملت و کشور در تعارض نيست.

    اگر تجربه ي کنوني دولت اسلامي و مسلماني دولتي با "اصلاحي تمام عيار" پالايش نشود دير يا زود اين تجربه شکست خواهد خورد (هرچند صداي شکستن استخوان هاي آن از هم اکنون به گوش مي رسد). آن گاه، نگاه اين يادداشت شايد هرگز به کار چيزي به نام دولت اسلامي نيايد اما به کار "زندگي آزادانه و مؤمنانه" خواهد آمد.

عنب و انگور و اوزوم

    يه نوشته هست تو  روزآنلاين به این مشخصات: اعدام صدام و ما/ نوشته مسعود بهنود/ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵- ۴ ژانویه ۲۰۰۷ بخونینش جالبه. آخراش نویسنده همه ش می خواد بگه اینا از بالا نگاه نمی کنن، ولي به زبونش نمياد! جالبه يه تيكه ش اينه:

    اندازه شناخت رييس جمهور منتخب از آمريکا و سيستم دروني آن چنان است که دوبار گفته [ دولت] آمريکا ده ها ميليارد دلار هزينه کرده که مردم را به پاي صندوق هاي انتخابات مياندوره اي مجلس بکشاند. اين سخن به اندازه اي دور از ذهن آمريکائي است که حتي خنده هم نمي اندازد. احمدي نژاد يک بار گفته جورج بوش جرات ندارد به ميان مردم آمريکا برود، مثل ما. اين فقط ناشي از نشناختن هاست. حتي کسي به خود زحمت نمي دهد که با يک فيلم و عکس معلوم از حضور وي در ميان درياي جمعيت ثابت کند که چند نفر به محافظت از رييس جمهور ايران در ميان درياي جحمعيت مشغولند، چرا که خود رييس جمهور آمريکا هم – حتي قبل از مبارزات تروريسي اخير با ده ها گارد در مراکز عمومي ظاهر مي شد. کيهان سه روز پيش نوشته بود دولت آمريکا مجوز پخش فيلم اعدام صدام را به تلويزيون هاي آن کشور نداده است. ظاهرش گمانش اين نيست که در آمريکا کانال دولتي وجود ندارد. گاهي مسوولان مي گويند در همه جاي دنيا شوراي نگهبان هست. دبير شوراي نگهبان مي گويد آزادترين انتخابات دنيا در ايران است. رييس مجلس خبرگان گاه از اين هم جلوتر مي رود. نبايد پنداشت که دروغ به تعمد مي گويند که چنين نيست، بلکه دنيا را نمي شناسند. آزادي و دموکراسي را نمي دانند چيست.

از عشق از عشق به او

    بسیار فکر کرده ام، به او، به عشق به او. تا بفهمم، كه چرا يا لااقل چرا او؟ ساده ترين جواب، جوابي است كه مردم مي دهند: يك نگاه و اين جور حرف ها. با ديد زميني، عشق بزرگ و مقدس مي شود اين گونه. من ولي، از بالا كه نگاه مي كنم، عشق را دوست داشتني مي بينم شايد كمي متفاوت. درست مثل دوست داشتن شكلات، سيب، محسن چاوشي، حافظ و هر چيز ديگر. البته فرمول جالب و عجيبي دارد، كه به اين زودي ها كشف نخواهد شد - و مگر فرمول دوست داشتن كشف شده است؟ - ولي به شك نه مدس است، و نه از بالا مي آيد ( لااقل مي دونم از بالا نمياد چون خودم بالا هستم، همچين چيزي اينجا نيست). فرول عشق پيچيده تر مي شود كه هر دو طرف آن انسان هستند.

    اوايل ترم 2 بود يا اواخر ترم 1. خوشم اومد ازش. كم كم ديدم عاشقشم. ترم 2 تسليم شدم و داغون. خيلي زياد. بعد از تابستون كه چند ماه نديدمش و تقريبا هرگز بهش فكر نكردم، بزرگ شدم. تو عشق، آدم اگه تسليم نشه معمولا برگ ميشه. من شدم، حرف زدنم، فكر كردنم رشد كرد و من لذت مي بردم. و ديگه اون احساس قبلي نبود. اول فكر كردم عاشقش نيستم، به خودم گفتم به عشقش عادت كردم، يكي دو ماه كه گذشت بعد از يك سري وقايع كه به شدت ضربه خوردم برگشت. پرهيز هاي مختلف از گل نچيدن تا بهش فكر نكردن تو اكثر وقت ها، تلاش براي اين كه تو راهش قرار نگيرم و نبينمش، و گل و تگرگ گوش نكردن ها تاثيري نداشت، نمي شه گفت هيچ تاثيري، ولي درست مثل مسكن بودن همه شون.

    چند بار به سرم زده برم بهش بگم، ولي يه چيزي نمي ذاره، احتمالا ترس و خجالته ولي اين روحيه محافظه كاري رو مي پسندم. مي زنم به تخته، هر وقت مغرور مي شم سقوط مي نم. الان مي بينم شايد درست همينه. عشق رو ابراز كردن آدم رو بيشتر توش فرو مي بره. كار آدماي ضعيفه به نظر من. درست مثل يك بچه كه عاشق شكلاته و دست درازي مي كنه و احتمالا هم برش مي داره و با خودش مي گه چه خوب برش داشتم و احساس پيروزي مي كنه و خوشحاله. حقيقت ولي اينه كه اون برنده نيست. چون اسير شده، اسير جبر دروني خودش.و تو عشق هم همين طور. هميشه شكست مي خوري، مگه اين كه مطمئن باشي مي توني جلوي خودتو بگيري، آگاهانه، - و كدوم احمقيه كه انقدر مطمئن باشه، البته به جز من - . جلوي اشتياقت به اون آدم رو، جلوي علاقه ات به شكلات رو. اونايي كه عاشق مي شن، آخرش يا احمق و شكست خورده ان - كه فكر مي كنن برنده شدن - يا دوباره يه احمق شكست خورده. مگه اين كه مثل من و بقيه آدم هايي كه اين بالا هستيم، طرف شكلات نرن يا آگاهانه مطمئن بشن مي تونن نرن. منظور من هم اصلا عق عرفاني و سنتي و اين مزخرفات نيست. من معتقد به عشق انساني و مدرن هستم، ولي هر دو رو محكوم به شكست مي دونم. راه من كنترل كردنه، نه مثل مجنون مذبوحانه درموندن، نه مثل احمق ها ابراز كردن.

و دو بيتي كامنت 12 دي رو دو باره تقديم مي كنم:

بيخود به سر كوچه ما چسب نشو             چون قاب به ديوار دلم نصب نشو

من دل به نگاه نافذت نفروشم                        لطفا برو و مزاحم كسب نشو 

نور و قلب

ما پنجره بودیم

یه شعر از افشین جواهری:

ما پنجره بودیم که دیوار فرو ریخت

بعد از تو دلم چون دل آوار فرو ریخت

 

محکوم شدم پیش تو بر صد فقره عشق

تا آن که شبی لاشه ام از دار فرو ریخت

 

در تیرگی شب همه دلتنگی یک مرد

در یک پک طولانی سیگار فرو ریخت

 

من ماندم و آن یاس که تو کاشته بودی

بعد از تو گل یاس هم انگار فرو ریخت