امروز دیدمش. خودشو. خودش نبود. یعنی خودش بود ها، ولی خودِ خودش نبود. اونی نبود که من فکر می کردم اونه و تا حالا عاشقش بودم. عوض شده بود. اصلا زیبا نبود. باورم نمی شد. یه لحظه حسی مثل چندش یا مورمور شدن بهم دست داد. البته خوبه. به شرطی که ادامه پیدا کنه. من فکر می کنم قضیه اون هم جدی شده. این طوری هم بهتره. هر چی زودتر این حس لعنتی از بین بره بهتره. به خصوص که من نمی خوام خر بشم و پا جلو بذارم. پس بهتره کم کم از ذهنم بره بیرون. در مورد من او یه چیزی نوشتم. این هم درباره اوی من. مگه چیه؟

    پارسال هم که می گفتن آره، همین طوری شدم. ولی زود از بین رفت چند ماه ندیدمش. بالاخره آدمم دیگه، جایز الخطا تشریف دارم. مهم اینه که حتی به اشتباهاتت هم از بال نگاه کنی از بالا، از خیلی خیلی بالا. شاید هم بالاتر.

ببینم چی میشه. این مورد تکرار می شه یا نه. اگه بشه چی می شه...

برگ ها، چشم ها