دي شب که از تهران به آبادان مي آمدم، به ياد سفرهاي شمال افتادم. سفرهاي متناوبي که به شمال داريم براي ديدن اقوام مادري. نوستالژي ديدن روستائياني که وقتي در تهران سوار ميني بوس مي شوي و لهجه شان را مي شنوي، باز بوي نم و سبزه و درخت مشامت را نوازش مي دهد. خاطره ي مادرِ مادر بزرگ و مادرِ پدر بزرگي که بزگان فاميل بودند، آن قدر بزرگ که اکنون ديگر نيستند. شوق ديدن درختهاي تُنُک اطراف تهران و تماشايشان تا شمال که پرپشت و سبز مي شوند، مثل فيلم ها، مثل نقاشي ها. شوق اول رسيدن به در خانه، زنگ زدن، دري که از داخل خانه باز مي شد و تا کسي از پله ها پايين بيايد، تو تمام مسير از در تا حياط اصلي را دويده بودي و غافلگيرشان کرده بودي. خاطره ي باغ مادر بزرگ، که هر سال که مي رفتي مي شد دنيايي و تو ظهرهايي که اکنون جز خواب برايشان دوايي نداري را مي دويدي، همه را دل خون مي کردي با شيطنت هايت که هميشه بي دردسر بودند و تو خوشحال بودي. تا آنکه يک سال آمدي و ديدي قسمتي از باغ نيست و سال بعد هم همين طور و فهميدي که باغ به کارشان نمي آيد، آنقدر که اکنون از جثه ي آن باغ پر از پرتقال بيش از نيمي نمانده. ديگر خبري از کلاغ هايي که گردوهاي همسايه را که سايه شان زمين باغ را پناه مي داد با نوکشان سوراخ کرده اند و تو به آنها نفرين مي فرستي که چرا گردوها را حرام مي کنند، نيست.
يادگاري به ياد روزهايي که مادر و مادر بزرگ با يک سبد چرخدار و پيرمردي که خريدهايشان را با گاري از بازار مي آورد مي آمدند، و تو تمام خريدها را وارسي مي کردي، دنبال ميوه ها مي گشتي و سر وقت مثل قوم تاتار فاتح همه شان مي شدي و به همين سادگي تمام دنيا را جهانگير بودي. خاطره ي شليل هاي داخل سبد، زرد آلوها، عسل با موم. خاطره ي شيريني هايي که يک روز هم در هيچ گوشه ي خانه دوام نمي آوردند، از دست تو، آب دندان، قطاب، اغوزکنا. خاطره ي چوب پرت کردن براي چيدن پرتقالهايي که هنوز عمرشان به راه بود، در آن تابستان. خاطره ي خلسه ي صداي جيرجيرکها که لحظه اي، به خدا حتي لحظه اي قطع نمي شدند. ياد آلونک زميني ات که همه چيز را از همه جاي باغ جمع مي کردي، و هيچ گردوي کلاغ خورده اي و هيچ برگ آفت زده و هيچ تکه سفالي را فراموش نمي کردي.
ياد خاله اي که نامش براي تو دوست داشتني بود، و مساوي بود با پارک و بستني و پفک و ماکاروني. و بيرون رفتن پشت يک وانت نو و پلور و کشپل. خاطره ي آن دختر عينکي با موهاي قهوه اي پر رنگ که اکنون قد کشيده و براي خودش خانمي شده. خاطره ي آن پسر بچه شيطان که هيچ موجودي از دستش در امان نبود و اکنون دانشجوي مديريت است. خاطره ي روزنامه "نگاري" در شش سالگي! که عبارت بود از رنگ کردن و نگار گري منظم روزنامه ها با مدادهاي رنگي. تو از بچگي اهل اين کار بودي! ياد آبتني در حوض، ياد نمک زدن غوره هاي باغ، ياد بوي بي نهايت پلو مرغ و آلو و دانه انارهاي کنار آن، ياد ترشي نازخاتون که همه قاشق قاشق مي خوردند و تو کاسه کاسه.
بازگشت به نيمه ي ديگري که انگار همه ي اين سالها در آنجا، شمال، جا مانده. در ميان سرمشق هاي خوشنويسي آن مرد، در ميان بوسه هاي آن زن، در ميان بازي با بچه هاي فاميل، در ميان گياه سبز بي ارزشي که اسمش را هم نمي دانم و گوشه ي ديوارها مي روييد و يک پسر به بزرگي يک بچه ي 5-6 ساله به تو هديه دادشان، شب قبل از برگشتنت از شمال به خانه. درد و بغض گلويت که موقع خداحافظي مي گفت تو مثل مادر براي دوري اشک نريز، تو بزرگي. تو از بچگي خيلي عالي اداي بزرگها را در مي آوردي. سوزش صورتت وقتي اولين قدم را از هواپيما به پايين بر مي داري و مي فهمي اسيدي در کار نيست، باز به جنوب و بادهاي داغش برگشتي. انگار نيمي از وجود تو کنار ميوه هاي به، کنار زيارتگاه آقا در همسايگي خانه، کنار دريا جا مانده. انگار روحت نياز دارد که چشمهايت را ببندي و خود را روي دريا رها کني و وقتي چشمهايت را باز کني از اين گوشه ي پلاژ به آن گوشه اش آمده باشي و به ميله ها خورده باشي. ياد گل شب بو. ياد بوته ي قهر و آشتي که تا دست مي زدي برگهايش را مي بست، و بعد دوباره همان مي شد که بود. با زبان بي زباني مي گفت: دست نه، فقط نگاه، نه از بالا، نه از پايين، فقط يک نگاه صادقانه
...

پ. ن:
۱) اين نوشته را به همه ي "تو" هايي تقديم مي کنم که قسمتي از "من" هستند، که هر چه هستم مديونشان هستم. به "تو"يي که دوست داشتم از من جدا نمي شد، "تو"يي که در کودکي جايت گذاشتم. "تو" قسمتي از روح "من" است که با آن سخن مي گويم.
۲) اين نوشته را به دو يا سه چيز هم تقديم مي کنم، چون فکر مي کنم متنم کمي شبيه متنهاي سانتي مانتال او شده است.
۳) این نوشته را ۱۲ همین ماه نوشتم. پس از آمدن از تهران. عصر بود.
۴) عکس، قسمتی از دیوار همان باغ است. و طوع را نشان می دهد.