سر کار می گذاریم

    پس پریروز صبح اومدم دانشکده. شبش مقاله ی هاله اسفندیاری رو دادم به ۴۰۴۵. با همکلی قدم زدیم همون شب. و صحبت کردیم. برای بیان سخنانم به مشکل می خوردم. چون دایره ی لغاتم متفاوت بود، صحبت خوبی بود. ۳۰۳۱ بهم دیشب ۲۴ ساعت مهلت داد برم شهروند ها رو بگیرم. بچه ها دارن میان.

    ۲۰۵۸ رو هم دیدمش پریروز، تو مسجد. ۳۰۳۲ رو هم دیشب تو مسجد دیدم. حاجی رو رو هم پریروز. ذکر خیرش بود. این که خوش به حال کسانی که امسال می خوان فعالیت کنن.

    دیروز ۳۰۰۵ اومد. احتمالا ۳۰۰۱ هم اومد دیگه! بقیه شون هم دیشب انگار اومده بودن. پریشب یه اعلامیه نوشتم با کمک بچه ها برای سر کار گذاشتن ۸۶ ها: شرکت schlengburger (به جای شلمبرژر!) بورس میکند! نوشته بودم محل کار فاز ۲۷ و ۲۸ پارس جنوبی (بیشتر از ۲۶ نداریم!) و ای پی آی شمال خوزستان (همون چگالی ای پی آی!) انواع بورس هم: ادونسد لاپلاس ترانسفورم (تبدیل لاپلاس پیشرفته!)، پترولیوم کاویتیشن (کاویتاسیون نفت!)و ... . رونوشت هم به نمایندگی شرکت ویلسون دارسی در دانشکده (ویلسون موسسه ای که هاله اسفندیاری توش کارمی کرد!) باحال بود.

    شب ۲۷ شهریور هم بچه ها با لباس شرکت نفت کارون رفته بودن در اتاق ۸۶ ها گفته بودن غذا چی می خواین. غذای ایرانی و خارجی نوشته بودن. اسم غذاهای خارجی این بود: کپ راک (کلاهک نفتی!)، پرمیبل پور (حفره تخلخل پذیر!)، فوریر (سری فوریه!).بردیم نشون یکی ازبچه ها که با یه استاد - رئیس دپارتمان ریاضی تو دانشگاه تهران بود انگار- ریاضی مهندسی گرفته بود ۲۰ نشون دادیم. اون هم فوریر سفارش داد! دیشب هم دبیر شورای صنفی سر کار رفت. پریروز هم ۲۰۵۸. ۳۰۰۵ هم همین طور. 

    این چند ساله که رسم شده. ۸۱ به۸۲ ژتون سرویس بهداشتی داده بودن! ۸۳ ثبت نام کاور کرده بودن از ۸۵! ولی خداییش کار امسال باکلاس تر بود، به خصوص اطلاعیه من!

    وجدانم معذبه. فردا احتمالا برنامه معرفی تشکل هاست. امشب هم پخش فیلم شوتر.

افطار

مژده هنگام اذان است، بگو بسم الله

دل من گشنه به نان است، بگو بسم الله

خانواده به سر سفره چو چشم نرگس

به شقایق نگران است، بگو بسم الله!

شعر از: و اما عشق

پ. ن: این شعر را به همه روزه داران عزیز تقدیم می کنم. یارو روزه می گرفته، ۵ دقیقه به اذان مغرب روزه شو می شکونده. بهش می گن چرا؟ می گه می خوام بگم خدایا، می تونم، ولی نمی گیرم!

بامیه عزیز!

حکايت سانتي مانتال ترين حافظ سيار، از نوع جيبي!

عاشق و رند و نظربازم و مي گويم فاش

تا بداني که به چندين هنر آراسته ام

 

    قرار است از حافظ چيزي گفته شود. چيزي که به کار همه مان بيايد، گيرم حرفي نيفزود، شوقي نکاهد. هميشه اين گونه نوشته ها لااقل براي من، کم يا زياد رنگ سانتي مانتاليسم مي گيرد. ولي بگذار هر چه مي خواهد باشد، و در خور حضرت حافظ باشد. قرار نيست بگويم او عارف بود، واصل يا سوخته يا هر چه ديگر، چون گمان من اين است که نبود – نه اين که گمان کنيد "مطمئنم" که نبود و به "زبان" مي گويم:«گمان من بر اين است» و اين همه از خوف محتسب است، به جان شما که نه!-  لابد يک شرابخواره مثال هزاري ديگر نبود، يا از آنگونه رندي که هيچ در عالم به هيچ نگيرد. قرار نيست از آن حرفهاي تکرار ي ام بزنم، که بزرگ ترين است، بي همتا ترين، و بالاترين قله در شاعري و صد البته از مولانا و سعدي پيش است؛ بي هيچ دست يافتني که هر دست يافتني و تلاشي بدين جهت، به نقض غرض منجر خواهد شد. در پيرامون سبک حافظ، از آميختن فلسفه هاي گونه گون زندگي، از به هم پيوستن و پيراستن ده ها انديشه ي به ظاهر - و احتمالا باطن! – متناقض به زبان شعر، از اين همه تک بيت که هر يک غزلي در دل دارند، زندگي و حيات پر ابهامش و استادي و مهارت و مهندسي بي نظيرش در به کار بستن آرايه هاي ادبي و بلاغي که در نوع خود معجزه اي بوده است در زبان فارسي، همه و همه جاي گفتن بسيار هست. دريغ که حوصله اندک است و فرصت ضيق.

 

    حافظ را از اوان کودکي مي شناسم، يکي دو سال پيش از مدرسه رفتن. از آن روزهايي که از درست خواندن بيت دوم به بعد ديوانش ناتوان بودم، و آتش شوق خوانشش در درونم هماره فروزان بود. تا هفت هشت سال پيش که عجيب حافظ خواندن به جانم افتاد بود. مي خواندم و جلو مي رفتم و اين از گوشه اي مرا به حافظ سيار - از نوع جيبي! –  شبيه ساخته بود و از ديگر سو، به شکلي خارق العاده بر قدرت و قوت حافظه ام موثر شده بود. از آن روزها تا اين روزها - که ادعا و لاف گزاف «شدن» را بر سر هر کوي و بام فرياد مي زنم!- و حافظ خواندنم اغلب با قطرات اشک همراه شده است، به ياد روزهاي دور - البته اين نيز از گزند تفسيرهاي نيش دار دوستان مصون نمانده است، بالاخره هر کس به طريقي!- ، حافظ پيوسته از آن دوستان و ياران بوده است، که کرشمه اش، نازش را همانند عشوه هاي ترکان شيرازي – وغير شيرازي!-  خريدن، شبها را با آن سر کردن، در کنار بالين نهادنش - منظور "ديوان حافظ" است!- در خاطره ام مانده است. اين که اين ها چه ربطي به حافظ پيدا مي کنند، بماند. ديالکتيک شگرفي که در اشعارش مي بينم و زبان از بيانش قاصر است را داشته باشيد، چند پهلو بودن و در عين حال پهلو به همه چيز زدن را در آن ضرب کنيد تا ببينيد من چه لذتي برده ام و مي برم از خواندنش، لذتي در حد يک... يک... شايد هم دو! زبان قاصر است!

   

    اما از اين سخنان که بگذريم تا جايي که به خاطره ام خطور مي کند همه حافظ خوانان و حافظ شناسان – بخوانيد مدعيان! - در چند نقطه نظر با هم مشترکند، خلاصه ي اين چند نقطه نظر اين است که ما با هم در هيچ بياني درباره حافظ اشتراکي نمي بينيم! و مبسوطش آن که: حافظ عجيب ترين معماي اين ادبيات است، بي شک. «من»ي که در اشعار و ابيات حافظ است، به قدري منعطف است که قالب شخصيت هر خوانشگري را به سادگي به خود مي گيرد، و اين است که حافظ شده است قبله ي جانها و همه به جد يقين دارند که حضرتش آنچه را مي گويد که ايشان بر زبان مي آورند. از من مي شنويد، جنگ همه شان را عذر بنهيد، حافظتان را بخوانيد!

 

آرامگاه حافظ

 

پ. ن: این نوشته را برای ویژه نامه شب شعر حافظ که در راه است، یکشنبه ۳۱/۴/۸۶ نوشتم. از ۵:۳۰ تا ۶:۱۴ عصر

دیشب خواب دیدم

    دیشب خواب دیدم مدرسه دوران دبیرستان و راهنمایی هستم. (جفتش یکی بود. ۷ سال تو یه جا بودم.) می رم و می گردم دنبال ناظم که بگم یکی از بچه ها رو پیراهن آبی ام جوهر ریخته. تو لیست که نگاه می کنم اسم بچه های دانشگاه رو می بینم. بعد دم دفتر ایستادم. که یه جمعیت میان بیرون. هیچ کدوم رو نمی شناسم. با خودم می گم حتما اینها همراهن. نفر اصلی الان میاد بیرون. (دو تا نکته داشت. یکی این که آدم معروف کسیه که من می شناسم، دوم این که این همه رو تو خواب فکر می کردم و من تو خواب هم فکر می کنم کسی که من نشناسم معروف نیست!) صبر می کنم. یه نفر میاد بعد تعجب می کنم. ولی می بینم نه. یه نفر می پرسه این کیه. آدم معروف که من حالا دیگه شناخته ام کیه تعجب می کنه که طرف نمی شناسه. من می گم تقصیر روزنامه هاست که عکساشون با قیافه واقعی آدم فرقداره. آدم معروفه سروش بود، عبدالکریم سروش! باهاش میایم بیرون و تا دم در اصلی میایم. بعد هم بر می گردیم داخل مدرسه باهاش تا دم در فرعی مدرسه (که به مدرسه جنس مخالف ختم می شه) میایم. باهاش کلی حرف زدم. از نوشته هاش بهش تیکه انداختم، برای خودم و ۳۰۳۱ ازش امضا گرفتم!!! (من تو اون حال هم حواسم به ۳۰۳۱ بود که شاید بخواد امضای یارو و داشته باشه، من آخر معرفتم!) و کلی حرف زدیم آخر سر هم چون عجله داشت سوار موتور یه بنده خدایی شد رفت فرودگاه. من گفتم بذار با تاکسی بریم تا با هم حرف بزنیم تو راه. نشد. بعد هم سکانس دوم شروع شد که من بیدار شدم.

پ. ن: دو شبه دارم خواب می بینم که آمار زیادیه برای من. دیروز راستی وسط روز معلوم شد ماه رمضون بود. من روزه نگرفته بودم یه روز پریدم! یه روز در رفتم. امروز هم بدون سحری روزه ام. 

رهیده از گمراهی

    اعترافات امام محمد غزالی دومین کتاب از این دست است که می خوانم. بعد از اعترافات ژان ژاک روسو که آن نیز جالب بود، اما به پایان نرسید. برایم جالب است. با خواندن این کتاب در خودم بسیار شک کردم. حرفهایش بسیار به زبان ما مردم نزدیک است. گویی در همین عصر می زید. جالب آن که سروش که جمله ای از غزالی برای چرب کردن کلامش بهره گرفت و آن این که بعد از پیامبر هم رجل و نحن رجل در رقیق کردم مفهوم امامت، از آنهایی است که اگر بود و غزالی هم بود بعید می دانم سروش زنده می بود حتی! غزالی به زیباترین لحن ممکن ابن سینا و فلسفه از این گونه را شسته است، به مانند حسن رحیم پور که بسیاری مترادفان این قسم را در روزگار ما! با خواندن کتاب آنجا که سخن از احوال دیگران است گمان می کنی با مصباح طرفی، آنجا که سخن از آسیب شناسی و پاتولوژِ است با یک شریعتی و آنجا که سخن از دیگرگون شدن است پس این سان شدن با عبدالله انصاری! بسیار به خود شک کردم چرا که افکارم را در اختلافی بنیادین با غزالی یافتم. از سوی دیگر آنچه مرا امیدوار می کند نخست آنست که غزالی یکی است و مانند او بسیار، دوم آنکه بعضی جاها عحجیب در اختلافیم همانند یافتن معیار که او چیزی را برمیگزیند که این سان برگزیدنش برایم بسیار عجیب است و سمح انگارانه!

    غزالی به توصیف دیگران به نیکویی می پردازد، گرچه بسیار تند به استقبال دیگران می رود از همان ابتدا که همه جز اندکی را غرقه می می یابد در دریایی ژرف! این کتاب تلنگری است به خویش برای همه ی ما. بسیاری از داستان خویش را با امام همسان و هم روح و باطن می یافتم، آنجا که حرص دنیا گریبانش را می گیرد و گاهی به او غبطه می خوردم آنزمان که بیماری شم گریبانش را می گیرد و به بستر و بالینش می کشد. این گونه با جهان مواجه شدن بسیار عرضه و جسارت می خواهد، از آنگونه که تا کنون در بساطم نیافته ام! امام در پایان از چهار طریق پیش رو و موجود که می توان در روزگار ما نیز یافتشان، نخست متکلمین و آن همین طوطیان مکررگوی سخن پدران، دوم باطنیه که با اندک اغماضی همین شیعیان غالی معتقد به ولایت مطلقه اند، دیگر باطنیه و آن همین جماعت نواندیش و دیگراندیش دینی و چهارم تصوف یکی را حق می یابد و بدان دست می یازد. اشکالات من بر او پایه ای تر از آن است که با سکوت و لبخند به پایان رساندنش را قادر باشم. نخست آن که او به واسطه آنچه که نوری در دل می خواندش از بیماری سفسطه که همان شک مفر و زنجیره وار در معیار و مبنا و مسلم بودن یا نبودن علوم نخستین و خاصه عقلی رهایی می یابد که بسیار جای شک است. دوباره همان علتها به میان می آیند آنسان که گویی هیچ راهی برون رفتی نیست جز آن که دستی از غیب فروآید یا علل دست به دست هم دهند و چرخ روزگار بچرخد و گل و بلبل به وصال رسند. دوم آن که او صورت بندی های عقلی تمام راه های محتمل را به چهار دسته ی انسان ها تقسیم می کند و آخر که به ذهنم می آید آنست که پاسخی قانع کنند به ایراد خود نمی دهد که گیرم این جهان به جهان دیگر همچون جهان خواب به واقع باشد آن زمان چه؟ البته این اخیر را شاید من به درستی در نیافته باشم. در مجموع با دقت و حوصله خواندن کتاب به ساعات صرف شده برایش که با توجه به آنکه در قالب رساله نگاشته شده است بی شک زیاد نخواهد بود، می صرفد. ترجمه ای از کتاب در پارس تک موجود می باشد.

پ. ن: این نوشته را به تاریخ جمعه 2:35 نیمه شب 15/4/86 نوشتم. عنوانش ترجمه ی ای است از من از عنوان عربی کتاب.

نوستالژی یک کودکی در شمال

    دي شب که از تهران به آبادان مي آمدم، به ياد سفرهاي شمال افتادم. سفرهاي متناوبي که به شمال داريم براي ديدن اقوام مادري. نوستالژي ديدن روستائياني که وقتي در تهران سوار ميني بوس مي شوي و لهجه شان را مي شنوي، باز بوي نم و سبزه و درخت مشامت را نوازش مي دهد. خاطره ي مادرِ مادر بزرگ و مادرِ پدر بزرگي که بزگان فاميل بودند، آن قدر بزرگ که اکنون ديگر نيستند. شوق ديدن درختهاي تُنُک اطراف تهران و تماشايشان تا شمال که پرپشت و سبز مي شوند، مثل فيلم ها، مثل نقاشي ها. شوق اول رسيدن به در خانه، زنگ زدن، دري که از داخل خانه باز مي شد و تا کسي از پله ها پايين بيايد، تو تمام مسير از در تا حياط اصلي را دويده بودي و غافلگيرشان کرده بودي. خاطره ي باغ مادر بزرگ، که هر سال که مي رفتي مي شد دنيايي و تو ظهرهايي که اکنون جز خواب برايشان دوايي نداري را مي دويدي، همه را دل خون مي کردي با شيطنت هايت که هميشه بي دردسر بودند و تو خوشحال بودي. تا آنکه يک سال آمدي و ديدي قسمتي از باغ نيست و سال بعد هم همين طور و فهميدي که باغ به کارشان نمي آيد، آنقدر که اکنون از جثه ي آن باغ پر از پرتقال بيش از نيمي نمانده. ديگر خبري از کلاغ هايي که گردوهاي همسايه را که سايه شان زمين باغ را پناه مي داد با نوکشان سوراخ کرده اند و تو به آنها نفرين مي فرستي که چرا گردوها را حرام مي کنند، نيست.

 

    يادگاري به ياد روزهايي که مادر و مادر بزرگ با يک سبد چرخدار و پيرمردي که خريدهايشان را با گاري از  بازار مي آورد مي آمدند، و تو تمام خريدها را وارسي مي کردي، دنبال ميوه ها مي گشتي و سر وقت مثل قوم تاتار فاتح همه شان مي شدي و به همين سادگي تمام دنيا را جهانگير بودي. خاطره ي شليل هاي داخل سبد، زرد آلوها، عسل با موم. خاطره ي شيريني هايي که يک روز هم در هيچ گوشه ي خانه دوام نمي آوردند، از دست تو، آب دندان، قطاب، اغوزکنا. خاطره ي چوب پرت کردن براي چيدن پرتقالهايي که هنوز عمرشان به راه بود، در آن تابستان. خاطره ي خلسه ي صداي جيرجيرکها که لحظه اي، به خدا حتي لحظه اي قطع نمي شدند. ياد آلونک زميني ات که همه چيز را از همه جاي باغ جمع مي کردي، و هيچ گردوي کلاغ خورده اي و هيچ برگ آفت زده و هيچ تکه سفالي را فراموش نمي کردي.

 

    ياد خاله اي که نامش براي تو دوست داشتني بود، و مساوي بود با پارک و بستني و پفک و ماکاروني. و بيرون رفتن پشت يک وانت نو و پلور و کشپل. خاطره ي آن دختر عينکي با موهاي قهوه اي پر رنگ که اکنون قد کشيده و براي خودش خانمي شده. خاطره ي آن پسر بچه شيطان که هيچ موجودي از دستش در امان نبود و اکنون دانشجوي مديريت است. خاطره ي روزنامه "نگاري" در شش سالگي! که عبارت بود از رنگ کردن و نگار گري منظم روزنامه ها با مدادهاي رنگي. تو از بچگي اهل اين کار بودي! ياد آبتني در حوض، ياد نمک زدن غوره هاي باغ، ياد بوي بي نهايت پلو مرغ و آلو و دانه انارهاي کنار آن، ياد ترشي نازخاتون که همه قاشق قاشق مي خوردند و تو کاسه کاسه.

 

    بازگشت به نيمه ي ديگري که انگار همه ي اين سالها در آنجا، شمال، جا مانده. در ميان سرمشق هاي خوشنويسي آن مرد، در ميان بوسه هاي آن زن، در ميان بازي با بچه هاي فاميل، در ميان گياه سبز بي ارزشي که اسمش را هم نمي دانم و گوشه ي ديوارها مي روييد و يک پسر به بزرگي يک بچه ي 5-6 ساله به تو هديه دادشان، شب قبل از برگشتنت از شمال به خانه. درد و بغض گلويت که موقع خداحافظي مي گفت تو مثل مادر براي دوري اشک نريز، تو بزرگي. تو از بچگي خيلي عالي اداي بزرگها را در مي آوردي. سوزش صورتت وقتي اولين قدم را از هواپيما به پايين بر مي داري و مي فهمي اسيدي در کار نيست، باز به جنوب و بادهاي داغش برگشتي. انگار نيمي از وجود تو کنار ميوه هاي به، کنار زيارتگاه آقا در همسايگي خانه، کنار دريا جا مانده. انگار روحت نياز دارد که چشمهايت را ببندي و خود را روي دريا رها کني و وقتي چشمهايت را باز کني از اين گوشه ي پلاژ به آن گوشه اش آمده باشي و به ميله ها خورده باشي. ياد گل شب بو. ياد بوته ي قهر و آشتي که تا دست مي زدي برگهايش را مي بست، و بعد دوباره همان مي شد که بود. با زبان بي زباني مي گفت: دست نه، فقط نگاه، نه از بالا، نه از پايين، فقط يک نگاه صادقانه

...

 

    طلوع خورشید در باغ مادربزرگ

پ. ن:

۱) اين نوشته را به همه ي "تو" هايي تقديم مي کنم که قسمتي از "من" هستند، که هر چه هستم مديونشان هستم. به "تو"يي که دوست داشتم از من جدا نمي شد، "تو"يي که در کودکي جايت گذاشتم. "تو" قسمتي از روح "من" است که با آن سخن مي گويم.

۲) اين نوشته را به دو يا سه چيز هم تقديم مي کنم، چون فکر مي کنم متنم کمي شبيه متنهاي سانتي مانتال او شده است.

۳) این نوشته را ۱۲ همین ماه نوشتم. پس از آمدن از تهران. عصر بود.

۴) عکس، قسمتی از دیوار همان باغ است. و طوع را نشان می دهد.

دوست داشتن

دوست داشتن

- و نه عشق -

یعنی بشنوی که دارد می رود

از خانه بیرون بزنی و موقع بازگشت به خانه

شب، تمام راه را پیاده بیایی و هایده گوش کنی

یعنی یک نیکمت خالی و یک چراغ چشمک بزنند که بنشینی و کمی آرام بگیری

و تو به غم اجازه ندهی بیشتر وارد شود

شانه هایت را برای گریه کردن

...

نیمکت و چراغ در پارک

پ. ن: عکس را همان شب گرفتم. پریشب بود.

مشروط می شویم

    روز پنج شهریور تو قطار به سمت مشهد در حرکت بودیم. خبر آمد خبری در راه است. آخرین نمره هم اعلام شد: خواص سنگهای مخزن. شدم ۵/۶! عالیه. رسما مشروط شدیم. هر چند هنوز تایید نهایی نشده نمره، ولی خوب من باید ۱/۱۳ یعنی دو برابر بشم تا مشروط نشم. یه ذره فرق داره، نه؟

چرخ و فلک و یک درس

    دیشب تو شهربازی سوار چرخ و فلک شدیم. بزرگترین چرخ و فلک ایران، شاید هم خاورمیانه. من از ارتفاع به شدت می ترسم. بالاتر از دو سه متر برام فوق العاده وحشتناکه، بی هیچ اغراق. احتمالا یک بیماری باشه. با خودم گفتم سوار می شیم، بالاخره پایین رو نگاه نمی کنیم و تموم می شه. سوار که شدیم ترس شروع شد. به شدت. تا به بالا برسیم دقیقا هزار بار مردم و زده شدم. عرق کردم و تموم سعی ام رو نگاه کردم. اولای راه گفتم یه موزیک لایت بزارن که گذاشتن. موزیکی فوق العاده زیبا. ۲۰۵۸ می شمرد تا به ارتفاع اوج رسیدیم. لحظه به لحظه می شمرد تا رسیدیم به اوج و من نفس راحتی کشیدم که بالاخره تموم شد. ولی از شانس ما آهنگ بعدی شروع شد. یه آهنگ تند از یه دیجی پدر نیامرز و بچه ها هم شروع کردن به تکون دادن. تو ارتفاع نمی دونم چند ده متری. من دیدم که باید کم کم وصیت نامه رو نوشت. آروم آروم تا به پایین رسیدیم گفتم همن آهنگ قبلی رو بذارن.

    قبل از رفتن و امتحان و تجربه کردن، با خودم گفتم بالارسیدیم چند تا عکس می گیرم. وقتی رسیدیم حتی نتونستم از بالا نگاه کنم. از بالا نگاه کردن خیلی ترسناکه، چون می فهمی کجا هستی. چون می فهمی حقیقت چیه. چون احساس می کنه موجودیتت به خطر افتاده. سعی می کنم هیچ قت در مقام عمل از بالا نگاه نکنم، چون اینها کار من نیست. در همون حد وبلاگ نویسی از بالا نگاه کردن واسه من کافیه!

در مشهد چه می گذرد

    امروز که با ۳۰۰۵ داشتیم رد می شدیم، چشمم به یه دونه از این مجله های زرد افتاد. (حشو داره، مجله ها زردن مگه این که خلافش ثابت بشه!) خوندم بالاخره یک شاخه نیلوفر در اومد. عالیه، عالی.

    دیشب رفتیم شهربازی. بسیار نشاط رفت و شلوار من هم دچار جر خوردگی شدید شد! اینه دیگه.

    امروز صحبت از روشنفکری دینی و امکان اون بود. و صحبت از شریعتی و این که تو این مملکت هر کی ریش نذاره و حرفای جدید بزنه می شه روشنفکر. ۳۰۰۵ حرفای ملکیان رو می گفت که روشنفکری دینی وجود نداره. و من هم می گفتم وجود داره، چون سروش وجود داره. الان بچه ها طرقبه هستن. من خوابیدم. خواب خیلی لذت بخشه، خیلی. یه آهنگ باران عشق و خواب، عالیه.

    تخت ما دو نفره است! اتاقمون دو نفره است. بچه ها واسه مون کلی حرف در اوردن.

    دیشب ۳۰۰۵ رفته بود یه کافی شاپ. صحبت تو این دو روز از پاریس و جشن بیکران و خوندن لوموند تو یه کافه همراه با یه قهوه تلخ بود، که البته ۲۰۵۸ مسخره می کنه می گه این رویای آدمای دهه ۳۰ تو لاله زاره! الان دور لاس وگاس و لس آنجلسه. راست می گه، ولی دلیل بر اشتباه فکر کردن من نیست. بگذریم. ۳۰۰۵ می گفت یه زنی نشسته بود تو کافی شاپ، دکمه های مانتوش کامل باز بود، یه تاپ پوشیده بود با شلوارک، داشت شهروند امروز می خوند و سیگار می کشید. همون قضیه کافه پاریس، ولی تو ایران احمدی نژاد، جالبه، نه؟!

مشهد

    الان مشهد هستم. امروز صبح ساعت ۶ رسیدیم. جالب بود. خورشید کاملا وسط آسمون بود. گفتن ساعت چده؟ گفتم: هفت و ربع. گفتن نه، پنج و بيست! عجيبه ها، آدم چه چيزا كه نمي بينه.

ديشب خواب خوبي داشيتيم. مباحث عميق بين دوستان متفكر مذهبي! در گرفته بود، من هم مستمع بودم و واقعا حض فراوان بردم از سطح بحث. نشاط فراوان رفت. در انتها هم توصيه كردم ايشان را به خواندن كتاب نظام حقوق زن در اسلام از مطهري، و گفتم البته تاييد نمي كنم مطالبش رو! مباحث درباره ازدواج بود، دوستان ما هم كه از جامعه شناسي تا روانشناسي و ... را به لطف اسلام از بر بودند!!! داشتند نسخه هايي زيبا مي ژيچند و تحليلهاي واقعا استثنايي ارائه مي كردند، چنان كه خودشان به شدت لذت مي بردند!!!

    الان از بلند گوي بازار دارن مي گن به اسم ۲۰۰۳ يه چيزي پيدا شده! ۲۰۱۸ هم اينجا نشسته. تصادف نيكويي است. راستي انگار حاجي از علوم و فنون رفته. حيف شد بچه هاي علوم و فنون از چنين آدم بزرگواري محروم بشن.

کافی نت

    الان که دارم اینا رو می نویسم منتظرم ساعت ۶ بشه به سمت مشهد راه بیفتیم. از تهران. از راه آهن تا اینجا که نزدیکای منیریه است ؟ (می گن من که بلد نیستم) پیاده دنبال کافی نت اومدیم! با ۲۰۴۵. واقعا بساطیه ها ...

یک سال پربار

    داشتم فکر می کردم به عنوان یک "دانشجو"تو این یک سال چه کردم؟

مهر - شرکت در انتخابات انجمن و ورود به شورای مرکزی

آبان - دو شماره نشریه "قلم"

آذر - استعفای دسته جمعی از شورای مرکزی انجمن

اسفند - شرکت در همایش نانو تکنولوژی و کاربردهای آن در صنایع نفت، گاز و پتروشیمی

فروردین - دو شماره دیگر نشریه "قلم"

اردی بهشت - نمایشگاه کتاب

خرداد - یک شماره قلم سینمایی

          افتادن تا حالا ۳ واحد و احتمالا مشروط شدن و افتادن در کل ۶ واحد

شهریور - اردوی اعضای انجمن در مشهد (الان)

واقعا یعنی هیچی! 

در ستایش محسن چاوشی

    محسن چاوشی سلطان موسیقی زیر زمینی است. البته حامد هاکان، محسن یگانه و به تازگی محسن نامجو هستند. ولی چاوشی توانسته در زیر زمین! به خوبی خود را تثبیت کند. علی سنتوری کار داریوش مهرجویی با بازی بهرام رادان و گلشیفته که خوانندگی چند آهنگ از چاوشی را به همراه خود داشت و قرار بود عید فطر امسال اکران شود و بر اساس بیانات شخص نادانی که متاسفانه بر مسند وزارت ضدفرهنگ و ارشاد اسلامی نشسته است، هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. بماند از آنکه نام چاوشی از تیتراژ حذف شد، با ابتدایی ترین وسایل آهنگ ها را ضبط کرد، و سرانجام برای اکران قرار شد اهنگ ها را رادان بخواند و البته در نهایت این موقعیت استثنایی از دست رفت، برای او، و برای من. امیدواریم بتواند آلبوم ششم و به روایتی پنجم خود را با مجوز به بازار برساند، و بتوانیم علی سنتوری را ببینیم. گر چه مشخصا مساله اساسی تر از این حرفهاست، حتی تغییر نام به سنتوری و بازخوانی آهنگها توسط رادان هم نتوانست وزارت صفار هرندی را راضی کند. مشکل بنیادی تر است.

    محسن چاوشی را از ترم دوم ورود به دانشگاه شناختم. ترم یک او را نمی شناختم، همین طور "او" را! احتمالا با سرگرمی تو بود. به هر حال نفرین در آلبوم خودکشی ممنوع یک نقطه ی عطف در موسیقی زیر زمینی بود، البته نه به اندازه سرگرمی تو و عسل ناب نگاهت. من با چاوشی جلو رفتم. آلبوم دیگری هم بود با نام کفتر چاهی که خود چاوشی به حساب آلبوم هایش نمی گذارد. و بعد هم آلبوم بسیار خاطره انگیز لنگه کفش. لحظه ای نیست که تنگ بلوری و عشق دو حرفی را گوش نکنم و عمیقا تحت تاثیر قرار نگیرم. تاثیری از آنگونه که مانندش را هیچ موسیقی به سرم نمی آورد، بی اغراق. و بعد هم فکر کنم ترم سوم بود که شبی که می خواستم حرکت کنم به سمت اهواز، آلبوم جدیدش را دانلود کردم. آلبوم متاسفم. که سنگ صبور هم جزو آن بود. و سنگ صبور بعدها با آلبوم خودفریب پخش شد و هیچ کس آن را جزو متاسفم نمی داند. آهنگ فلسطین یک آهنگ معمولی است، و من هم با گوش دادن به آن به یاد ملت مظلوم و احمق فلسطین افتادم در راه آبادان-اهواز چند قطره اشک را چاشنی آن کردم! و بعد هم که آلبوم خودفریب را در پیست (همون کتابخونه که ملقب است به پیست خردوانی، و به طور خلاصه پیست) گرفتم. آن دفعه به اضافه دو دفعه دیگه که روی هم زمانی در حدود نیم ساعت شد تنها زمانهایی بود که پای بدان پیست نهادم. نتیجه اش هم این همه عقب افتادن است. و بعد هم که دموی آهنگی با نام عصا به دستم رسید. از آلبوم یک شاخه نیلوفر. و هنوز منتظرم. عصا می گوید:

 

آینه و شمعدون نمی خوام

من لب خندون نمی خوام

هر چی که خنده است واسه تو

هر چی غمه برای من

...

اگه مملکت دست من بود ...

چند روز پیش وقتی خواندم که نیلی گفته که داره تا وزارت راه می ره، به این فکر افتادم که اگه یه روزی دست من باشه تا هر کسی رو هر جا که می خوام بذارم هر کس چه کاره می شه؟

وزیر راه: نیلی

وزیر نفت: خودم

وزیر فرهنگ و ارشاد: ژان رنو یا آنجلینا جولی (از شبکه یک روز عاشورا غریزه اصلی رو بدون سانسور پخش می کنه!)

وزیر اقتصاد: دکتر غنی نژاد

وزیر اطلاعات: هاله اسفندیاری!

دبیر شورای نگهبان: صانعی

رئیس حوزه علمیه: سروش

مجمع تشخیص مصلحت: دکتر خوشبخت (استاد ریاضی مون، خودِ خودِ هاشمیه، فرقش اینه که ریش بزی می ذاره!)

خداوند متعال: "او"

رهبر: ژاک شیراک!

اسم کشور رو هم می ذارم ایرانسه، بر وزن فرانسه. واسه همینه که مملکت رو دست من نمی دن، نه؟