جالبه. این چند روز که دیر به دیر آپدیت می کنم، دلیلش این نیست که نمیام. اتفاقا دقیقا هر روز وصلم. منتها هیچ اتافاقی نمی افته که تو این کوفتی بنویسم. یه کاریکاتور از نصر آماده کردم. همین طور یه مطلب هم درباره ی المنقذ من الضلال که هفته پیش خوندمش.
شهروند امروز می خوام!
دیگه کارآموزی و این که پدرمون در اومد و این که چرا من نباید تو این شهر به شهروند امروز دسترسی داشته باشم و این که تو کفم به شدت سر جاش. واقعا این اولین باریه که از عمق وجود حسرت می خورم که چرا تو یه شهر بزرگ زندگی نمی کنم، شهروند امروز باعث شده. البته قبلا از لحاظ عقلی کاملا واقف بودم که باید تو جایی زندگی کرد که به این امکانات دسترسی داشت و جزو بدیهیات و شمغولیات بود ولی تا حالا با پوست و خون حسش نکرده بودم.
استاد غنی نژاد
دیگه این که پس از آن ماجرای احساسی من و این که استاد غنی نژاد تو شرق یه مطلب داده بود و من اون مطلب رو تو رستاک خوندم و بسیار هیجان رفت و شوق و شور. این هم آدرسش. خوندنش رو حقیقتا توصیه می کنم. خیلی لذت بردم از این که این قدر با استاد محبوبم هم عقیده هستم. حیف که که به شریعتی فحش داده بود، قبلا گفتم نسبت روشنفکری و شریعتی مثل نسبت سیاست با ابطحیه! یک مشت حرفهای خزعبلات و کلی بافی و شعار و مزخرفات سلبی به خورد ملت داد و رفت. البته خدا بیامرزش، ادیب توانایی بود! اینها حرفهای من بود که استاد غنی نژاد هم گویا چنین گفتن. یک ان شا الله (!) آدم بی سواد صورت نشسته ای هم اومده تو شرق جوابش رو داد که معروف بشه. گفته بود من عضو هیئت علمی ام و این حرفها. یه بابایی که من ندیدم که کسی شنیده باشه که دیده که اسم این آدم رو خونده تو یه جایی که کسی شاید شنیده باشه اومده تو شرق یه مطلبی نوشته که معلومه اصلا این کاره نیست. یه چیزی بین نامه سرگشاده با یه بند! و مقاله تحلیلی و جوابیه و اعتراضیه و دفاعیه و درد دل و چند تا چیز دیگه و نفرین مادر بزرگاست، البته تقریبا و تا حالا! مشکل مملکت ما اینه که گاودارا می رن رئیس جمهور می شن و گاوا بی صاحاب می مونن می رن می شم عضو هیئت علمی (جدا ببخشید و خودم هم متاسفم از این لحن صحبت کردن ولی نمی تونم جلوی عصبانیتم رو بگیرم چون یارو مشخصه واقعا اوته) و گاو هم مشخصه که نمی دونه غنی نژاد کیه! این اولین و آخرین باریه که عصبانی شدم، چون به هر حال می خوام یک بار هم شده مثل آدمای عادی عصبانی شم و هر چی از دهنم درمیاد بگم. راستی کامنت من با اسم "من" تو مطلب استاد هست. خواندن اون هم خالی از لطف نیست.
کت کراکر
کت کراکر اینگار یه واحد خیلی قدیمیه و تو ایران هم یونیکه. از دیروز رفتم اونجا. عزا گرفته بودم که شاید اینجا مثل یونیت ۸۵ نباشه و نشه دودر کرد. ولی نهلإ اونجا براي حفظ ظاهر از ۱۲ ساعت ۳ ساعتی می رفتم. اینجا یارو می گه همونم نیا. حضور غیاب هم نمی کنه. ای ول. دم هر چی مهندسه گرم.
خودکشی
یه مطلبی هم درباره ی خودکشی نوشتم. سر یونیت که بودم. صبح دلم گرفته بود عجیب. طوری که سر صبحونه نزدیک بود بزنم زیر گریه. جلوی مامانم. بی هیچ علتی از نظر اونا. عجیبه ولی خوب ما هم دل داریم که بعضی وقتها مثل ظرفشویی (!) می گیره باید واش کرد.