خانه
خانه، یعنی آرامش. یعنی جایی برای زندگی. خیلی آرامم. مثل وقتهایی که چشم هایت را می بندی و زیر آفتاب، روی موج های دریا رها یم شوی...
خانه، یعنی آرامش. یعنی جایی برای زندگی. خیلی آرامم. مثل وقتهایی که چشم هایت را می بندی و زیر آفتاب، روی موج های دریا رها یم شوی...
دیروز رفته بودم چمران برای اقتصاد خرد ۱. کلاس تشکیل نشد. برگشتم. تو مسیر رسیدن به دم در اصلی دانشگاه، بعد از پیاده شدن از اتوبوس، یه نفر رو دیدم. گیج شدم. خوب نگاه کردم. شناختم. میم بود. بعد از بیش از یک سال دوباره دیدمش. اون هم به طور اتفاقی. چمران حدود ۱۲۰۰۰ دانشجو داره و تو یه لحظه که احتمالش نزدیک صفره...
میم از آن تجربیات جالب زندگی من بود. لحظه ای که تجربه اش فوق العاده برایم استثنایی بود. هیچ وقت آن شب را فراموش نخواهم کرد. آن شب برای اولین بار بود که حرفهایی که بعضی ها می زنند درباره ی آن لحظه را فهمیدم. دقیقا همان احساس گنگ و عجیب و نو و حیرت آور. لحظه ای که تجربه کردنش به سرعت برق بود و بسیار زیبا. "توصیف نکردنی" کمترین واژه ای است که برایش می یابم. شب بود. بهتر بگویم غروب بود. و آن احساس عجیب و جالب.
اول من او را شناختم. و بعد از چند لحظه او من را. و حتی به هم ان سلام همیشگی را هم نکردیم. هر چه باشد یک سال گذشته بود.
دیروز صبح احساس شور و نشاطی عجیب کردم پس از آن دیدار کمرنگ و سریع. انگار تمام غم ها و ناراحتی ها یک لحظه پر کشیدند. نمی دانم چرا. ولی میم بود که این لذت را به من چشاند...
پ. ن: احتمال چنین حادثه ای چند است؟ جوابش را هیچ ریاضیدانی نخواهد دانست.
این برای بار n ام است که این تیتر رو برای نوشته ام انتخاب کرده ام! راحته و بی دردسر. چهارشنبه شب انتخابات انجمن علی بود. چند تا عکس خوب هم موقع شمردن آرا گرفتم. متن سخنرانی یک نفر رو هم کمک کردم شب قبلش که بنویسه. کلی پیشرفت کرد، گر چه به طور ذاتی توانمندی خاصی تو این زمینه نداشت. قسمت باحال مراسم، سخنرانی کاندیدا ها بود. یکی شون از اون بالا گفت فلانی نخند! اون یکی هم فقط گفت آقای ... و اسمم رو نیاورد. خدا رو شکر. داره کم کم ضایع می شه. تابلو شدن خوبه، ولی نه این طوری و تا این حد.
دیشب جلسه هم اندیشی با دخترها بود! تو مجتمع فرهنگی! رفتن کلی گل و کتاب دادن به دخترها، آخر سر حدود 2 نفر بعد از نیم ساعت و حدود 1 نفر بعد از یک ساعت اومد تو جلسه! (البته واسه 3 فکر کنم کلمه "حدود" معنی نداشته باشه!!!) خلاصه، گل و کتاب به باد رفت... . البته فعلا. لیل جلسه با دخترها و به طور خاص ورودی 86 اینه که انجمن فعلی و انجمن های قبلی از تمام پتانسیل پسرها استفاده کردن! و اصلا تصفیه و پاکسازی نکردن! به همین خاطر از 99 درصد توان دانشکده استفاده شده و فقط مونده اون یه درصد! جلسه با حضور 4044 و طلحه و زبیر و برژینسکی برگزار شد. و البته 3032 و 4004 و 4004 کوچک حضور داشتند. البته لازم به ذکره که 3032 و 4004 داشتن می رفتن سلف که خرشون رو چسبیدن و بعد هم مجبور شدن بیان مجتمع و این حرفها... .
امروز کارگاه مدیریت ریسک برگزار می شه. از اندیشکده اعتلای صنعت نفت اومدن. با همکار پژوهشگاه. جلسه پربار و پر محتوا به شکل خیلی عالی نیست، ولی خوبه در کل. ساعت 2 جلسه سوم برگزار می شه.
به گزارش روابط عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران ، خلاصه نتــایج بدست آمده از شاخص بهای کالاها وخدمات مصرفی در منــاطق شهری ایران براساس سال پایه 100=1383(359 قلم کالا و خدمت)در مهر ماه 1386 به شرح ذیل است:
شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری ایران در مهر ماه 1386 نسبت به ماه قبل 5/1درصد و نسبت به ماه مشابه سال قبل 1/18 درصد افزایش یافت.
میزان تورم در دوازده ماه منتهی به مهرماه سال 1386 نسبت به دوازده ماه منتهی به مهر ماه سال 1385 معادل 2/16 درصــد می باشد.
پ. ن: متن بالا را عینا امروز در سایت بانک مرکزی ایران دیدم. آدرسش هم این است. واقعا یک رئیس جمهور تا چه میزان می تواند به کشورش خیانت کند؟ و به کسانی که به او رای دادند؟
این چند روز بیشتر از اون که دانشجوی نفت باشم، دانشجوی اقتصاد چمران بودم. یکشنبه صبح رفتم چمرا نسراغ دکتر پیش بین. کلی با هم حرف زدم. یا رو خود خود جنسه. مقلد منتظریه. اقتصاددانه )از اون ۵۷ تایی که به احمدی نژاد نامه نوشتن) و روی دیوار اتاقش هم عکس بازرگانه. رفیق فابش هم رئیس گروه اقتصاده. دکتر آغاجری. برادر هاشم آغاجریه و همشهری من! همه انگار چپی هستن. کلی فاز می ده. از این به بعد که قرار برنامه فوق اقتصاد رو با جدیت بیشتر دنبال کنم، دیگه بساط اقتصاد خرد و کلان و مبانی و تاریخ عقاید و فرگوسن و فیشر و فیلیپس و سالواتوره به راهه! دهنم آب افتاد. بعد از چمران هم اومدم دانشکده. و بعد هم برگشتم با "شعله" به چمرا نسر کلاس درس مبانی دانشکده آمار. کلی به خودم امیدوارم شدم. یارو گفت لیبر ۱۶، کپیتال هم ۶۲۵ (شاید هم بالعکس) حالا لیبر به توان سه چهارم ضربدر کپیتال به توان یک چهارم، رایدکال لیبر ضربدر کپیتال، و دو تا دیگه رو حساب کنید. با ماشین حساب دو ساعت مشغول بودن! یکی می پروند ۴۰ یکی می پروند ۲۵۰! باحال بود! دیروز هم ابتدا تاریخ اسلام رو که رفتم، پریدم بزرگداشت قیصر امین پور تو ادبیات چمران. بد نبود. برگشتم، خواص سنگ رو رفتم و بعدش هم دوباره برگشتم مبانی. با ۴۰۰۸ و ۴۰۴. کفشون سر کلاس بریده بود! کلی حال کردن. من هم همین طور.
پاکسازی می شویم!
دیشب بعد از چمران اومدم جلسه تحریره نگاه. من به عنوان "ویروس نشریات"! به قول حفار سینمایی. طرح گذر از "من" که توسط تیم نگاه مطرح شد در آستانه شکست قرار داره. دیشب هم اندیشی واحد فرهنگی هم بود. حرفهام رو زدم. خیلی هاش رو. خوشبختانه شورای مرکزی هم بودن. بالاخره تصمیم رو هم گرفتن. مدیر مسئول شد ۳۰۳۰ و بقیه واحدها رو هم همین طور. بگذریم. پیش به سوی اقتصاد!
۱) 
۲) 
۳) 
۴) 
شطرنج با ماشین قیامت آخرین کتاب حبیب احمد زاده است. نویسنده ای که نوشته هایش به ادبیات جنگ تعلق دارد. ماشین قیامت استعاره از راداری است که توسط نیروهای عراقی در جبهه ایران قرار داده شده است و می تواند با خطای کمتر از 5 متر قبضه توپ را شناسایی کند تا توسط توپخانه عراق منهدم شود. داستان، نحوه وریارویی نیروهای ایرانی با این مساله و دیگر حواشی است که پیرامون شخصیت اصلی رمان که نوجوانی بسیجی است اتفاق می افتد. داستان، از دید شخصت اصلی روایت می شود. حتی درونیات ذهنی راوی را می توانیم از طریق نوشته های داخل کوتیشن بخوانیم.
در کنار داستان اصلی، دو سه داستان جنبی نیز هستند که نقش کمکی در پیش بردن داتان را دارند. داستان پرویز، داستان مهندس و گیتی. رمان تا حدودی می تواند از پس رسایت خود، که پیش بردن همزمان طرح داستان و تفکرات شخصیت اول است بر آید. پرداخت داستان گیتی و مهندس چندان جالب از آب در نیامده، گر چه در بعضی موارد بسیار خوب و منسجم بوده است. مانند فصلی که راوی همراه مهندس برای بردن غذا به منزل گیتی می روند. با این حال، توصیفات سینمایی و نزدیک به واقعیت هستند. امری که نشات گرفته از فای جنگی درک شده توسط نویسنده داستان است.
رمان، به خوبی توانایی تبدیل شدن به یک اثر سینمایی جذاب را دارد. بهتر است بگوییم چنانچه حبیب احمدزاده طرح یکی سناریوی سینمایی را می ریخت بسیار بهتر از کار درمی آمد. بک گراند های ذهنی راوی، توصیفات صحنه ها، دید اول شخص مناسب، داستان های موازی که تنها با پرداهت سینمایی امکان خوب از آب در آمدن را دارند و ...، همه و همه، بهترین امکان برای نوشتن یک فیلمنامه سینمایی خوب را ایجاد کرده اند. نگاه کردن به رمان به عنوان یک اثر سینمایی آن را جذاب تر می کند. در برخی موارد، مانند فصلی که در آن راوی در حالت بیهوشی قرار دارد و وقایع رخ داده برای او جنبه خواب و تخیل می گیرند، اثر واضحا یک اثر با دید نمایشی به نظر می آید.
مورد دیگر، راهبرد داستان های موازی است. احمدزاده در استفاده از شخصیت های کمکی، مثل گیتی و مهتاب، و یا مهندس به دام جذب مخاطب به هر قیمتی نیفتاده است. استفاده از این داستان های موازی در حد نیاز هستند، گر چه چندان چنگی به دل نمی زند. به خصوص در ابتدای بسیاری از پرداخت ها، ابزارها بسیار نخ نما و تکراری شده اند. گویی نویسنده نتوانسته است به خوبی منطق روایی مناسبی برای آن بیابد.
داستان مهندس، اصلیترین داستان جنبی برای ماشین قیامت است. داستانی که اگر جوابهای پایانی دوست راوی را از آن حذف کنیم، بهتر به چشم می آید. شخصیت مهندس شخصیتی آشنا است و همین به دام تکرار افتادن را برای احمدزاده ممکن می کند. گر چه او توانسته است به خوبی از این دام بجهد.
شطرنج با ماشین قیامت در کل اثری خوب است، که با توجه به فقر آثار ادبی در ادبیات جنگ، می توان آن را از بهترین های این سالها ارزیابی کرد. رمان با استقبال بسیار خوب منتقدین در مدتی کوتاه پس ازچاپ رو به رو شده است. این نویدی خوب برای احمد زاده است که از چهره های آشنای ادبیات جنگ به شمار می رود. رمان در آستانه ترجمه نیز هست.
پ. ن: کتاب را از صفحه ۵۲ تا ۲۰۲ در راه آمدن به اهواز خواندم. دیروز. و ادامه اش را هم دیشب.

داشتم چک می کردم، حیفم اومد یه چیزی رو نگم. بیشترین آمار بازدید وبلاگ تو یک ماه اخیر مربوط به روز فردای انتخابات انجمن بوده!
ضمنا آقای ۴۰۴۷! دوست عزیز من! بیا با هم دوست باشیم! اختلافات رو کنار بذاریم! من علیرغم فحش های اون شب تو و بقیه همه چیز رو کنار گذاشتم تا انجمن وضعش بهتر بشه. تو هم این طوری باش! من ادعای "طبل" بودن نکردم که تو می گی فلانی "طبل توخالیه"! پسرم! ادب را همیشه سرلوحه کارهات قرار بده.
یکی از تفریحات من چک کردن کنتور وبلاگ است. البته منظورم تعداد بازدیدکنندگان نیست. این که چه کسانی از کجای دنیا و از کدوم سایت گذشون به تار تنیده من! افتاده. برام آمار جستجو جالب بود. حدود ۴۰ نفر دنبال فاضل نظری بودن تو سرچ هاشون که اومدن اینجا. رتبه دوم هم رضا امیرخانی! واقعا برای خودم متاسفم که این قدر جواته وبلاگم! دو سه نفر هم دنبال "نگاه از بالا" گشتن. بالاخره طبیعیه دیگه! اما سرچ ها جالبی که به وبلاگ من منتهی شده بودن از همه عجیب تره.
ملت دنبال این چیزا بودن که اومدن وبلاگ من (عین کلماتی که سرچ می کنن رو نوشتم): کت کراکر، لبهای گلشیفته، متن خوش آمد گویی همایش ریاضی، عکس هایی از روستای الهایی سهر، عکس با دقت بالا، علت آبی بودن دریا، عبدالکریم سروش، کلیپ آیت الله جنتی، محمد علی رامین، توسعه انسانی، معادلات دیفرانسیل، قورمه سبزی.
بیشترین بازدید از میون موضوعات مال موضوع عکس بوده با ۳۲ بازدید. موضوع از من با ۳۱ بازدید و موضوع از او با ۳۰ بازدید در رتبه های بعدی هستن. ملت چقدر فوضولن ها!
از میون نوشته ها هم نوشته فاضل نظری با ۱۹ بازدید و بوی خوش شرق و هم میهن با ۱۸ بازدید و پائولو کوئلیو با ۱۶ مورد داشته اند.
۷۵۳ نفر مستقیما وارد شده اند، ۱۱۳۸ نفر از طریق لینک در سایت ها و ۷۰۹ نفر از طریق موتورهای جستجو. در آبان ماه علیرغم آن که به تازگی از نیمه اون رد شدیم، ۶۶۲ بازدید کننده بوده و مطمئن هستم همه شون از تو دانشکده ان! آخه ملت با فرهنگ! بیاین از خودم بپرسین! ماه های قبل به زحمت به ۴۵۰ تا می رسید.
آمارها واقعا چیزای جالبی هستن. کسایی که "خوب" و "درست" من رو می شناسن علاقه وافر من به آمار رو می دونن. ۱۹۲۶ نفر از ایران، ۳۸ نفر از کانادا (که ۳۷ نفرش یکیه و یکی دیگه اش هم ...)، ۳۶ نفر امریکا و ... . تعداد کل بازدیدکنندگان از ۱۰ بهمن پارسال تا الان ۲۷۲۰ نفر با خودم! علریغم این که وبلاگ من برای وضوح ۱۲۸۰*۱۰۲۴ طراحی شده، تنها ۱۵۵ نفر از این وضوح استفاده می کنن. ۱۶۸۴ نفر از ۱۰۲۴*۷۶۸ استفاده کرده اند. گوگل، پارسیک، بلاگفا، و یاهو بیشترین ورودی رو به سایت من داشتن.
در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفت اگر دوستی! از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن آب و گل، دیده ام از دور دل
او به چه امّید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفتمش این هم دمیست. گفت عجب عالمیست!
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکیست، گفتمش ای دوست، دوست
شعر از: معینی کرمانشاهی
پ. ن:
۱) معینی کرمانشاهی اشعار خوبی دارد. شاعر خوبی است. فضای شعرهایش و سوز آن مرا به یاد بهمنی می اندازد.
۲) چهارشنبه ظهر قبل از آمدن صفحه آرایی شعله را تمام کردم. خجالت کشیدم بپرسم چاپ شده یا نه. ای کاش کسی خبری دهد...
۳) قلم ۱۰ شاید بهترین ماره ی قلم باشد. و تنها شماره ای که قبل از بیرون آمدنش همه از آن ناراضی اند. از هر دو خوشحالم. بیشتر از نارضایتی بچه ها. چون نشان از یک فهم کمی بالا رفته دارد.
۴) وبلاگم شعری شده است. این نیز بگذرد.
۵) من ... . بگذریم. ۳۰۳۱ آبروریز راه می اندازد! کاش این کار رو نمی کرد. اون وقت با خیال راحت داد می زدم. بی خیال. ثبت موقت می کنم.
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
شعر از: قیصر امین پور
زندگي يعني دم به دم عوض شدن. نو شدن. دم به دم پير شدن. زندگي يعني نوستالژي جواني، در جواني. يعني احساس جواني، در پيري، در جواني. زندگي يعني روزمره هايي که هيچ وقت به پايان نمي رسند، و تويي که مي رسي. زندگي يعني به فکر فردا خوردن و خوابيدن، يعني هميشه دغدغه داشتن و هميشه در تلاطم بودن. يعني دلي که هميشه در حسرت کسي که حرفهايش را با او تقسيم کند خواهد ماند، و تويي که به اين کارت افتخار مي کني. يعني وبلاگي که پر است از نوشته هايي که ثبت موقت مي شوند، تا هيچ کس جز خودت آنها را نخواند، و همه شان بدجور بوي "او" را مي دهند. راست اين يعني... . مگر نه؟ همين که نگذاري هيچ وقت به يادش بيفتي، يا بر عکس هميشه به يادش باشي! چه فرقي دارد. هر عدم تعادلي نشان از وجود عاملي دارد، تو که اين را مي داني.
زندگي يعني حرفهاي آن مردي که خدا و فلسفه و مکانيک سيالات مي داند. يعني نوشته هاي برد آزاد. يعني خورشيد را که مي بيني، بعضي وقتها به جاي فحش دادن به هواي هميشه بدتر اينجا، گاهي وقت ها احساس نشاط هم کني. يعني گل هاي رزي که هرگز از دستت در امان نيستند. يعني لذت يک حمام و اصلاح حسابي بعد از دو سه روز که هيچ خواب و خوراکي نداري. يعني چند دقيقه خواب بعد از يک روز و نيم دويدن. يعني ساعتها به سقف خيره شدن و از هزار بار تکرار آهنگ هاي ياني خسته نشدن.
زندگي يعني هر لحظه با کسي بودن. يعني دوستي هاي بي ريا، که بسيارند، و نامردي ها و نامرادي ها، که آنها هم بسيارند. يعني هر لحظه که مي بيني تمام کائنات و خدايان به چالش مي کشندت، داد بزني،: هي دنيا! من هنوز هستم. يعني فرياد بزني مردها هيچ وقت نمي بازند. البته راستش را بخواهي مردها خيلي ايدئولوژيک هستند، حتي وقتي عملگرا مي شوند. مي گفتم، زندگي يعني وقتي ته چاهي هم اعتماد به نفست را از دست ندهي، اعتماد به خودت را، به من درونت را، به "او" را. باور کني يا نه، اين روزها، که خيلي سخت و دير مي گذرند، "او" بيشتر از هميشه قابل اعتماد شده است. تعارف که نداريم، وقتي بد بود مي گفتي بد بود، الان که خوبه هم بايد گفت خوبه. عيب "او" جمله بگفتي، هنرش نيز بگو ... احتمالا اگر حافظ الان بود و نفت مي خوند و من بود، اين رو مي گفت. حافظ نيست، ولي "من" که هستم. –آدم بايد هميشه اعتماد به نفس داشته باشه!-
زندگي اين روزها براي من مختصاتش عوض شده. ديگر معادلات مثل قبل نيستند. اين را مطمئن هستم. هميشه جوابها به يک جاي ديگر مي رسند. نگاه که مي کنم انگار سيستم ذهنم تا حالا Cartesian بود، الان شده Polar! و خوب که مي بينم متاسفانه Pole اون هم شده "او". اينه که هر وقت مي خوام کاري کنم، فکري کنم، يا مساله اي حل کنم که به قول پوپر زندگي سراسر حل مساله است –گر چه اين حرف رو من قبل از اون زده بودم!-، بر مي گردم به اون "مرکز". درست مثل سيستم Cartesian که مثلا اگه مي خواستي نقطه (2،3) رو رسم کني، بايد دو تا از "مرکز" به سمت راست بري و سه تا به بالا. لعنت به هر چي سيستمه. چون سيستم تغيير مي کنه. چون خطاي سيستماتيک داره. و من نمي خوام دچار خطاي سيستماتيک بشم. لعنت به اين زندگي که همه اش خطاي سيستماتيکه. زندگي يعني حل معادلات تو سيستم هايي که براي دو تا آدم هيچ دو تايي شون مثل هم نيست، گاهي وقت ها براي يه آدم بيشتر از يکيه.
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد ...
دیشب بالاخر همه چیز تموم شد. فحش ها رو خوردیم و تموم شد! من نمی دونم انجمن ۳۰۰۵ چه ربطی به من داره که ۲۰۴۱ فحش هاش رو به من می ده؟! حال داد البته! ۴۰۴۴ بزرگ دو سه بار گفت جلوش رو بگیرم که گفتم فرقی نداره و تو دلم بود که بذار حرف بزنه. آخه حال می ده! بعدش هم که دیگه رسما گفتم بذار حرفش رو بزنه. که زد. ولی موندم از این که کسی که بالاترین فعالیتش شرکت تو کانون اندیشه بود به من داره حرف می زنه! بگذریم. به دل نگرفتم، گر چه هنوز برام جای سواله که چرا؟ یا من چه استفاده ای از ۴۰۴۷ کردم که می گه من استفاده ابزاری ازش کردم یا می خوام از ۸۶ ها بکنم؟! امیدوارم این تفکرش نباشه. چون اگه این باشه من نمی تونم با این شورا کار کنم. باید یه بار بشینیم و با شورای مرکزی سنگ هامون رو وا بکنیم. به هر حال فحش هی بقیه رو خوردیم و سرداران تنها! هم رفتند و بگذریم...
سخنرانی های خوب یکی مال ۳۰۳۱ بود که کلا ۱۵ ثانیه هم نشد و یکی هم مال ۳۰۳۵.
بعدش به همه تبریک گفتم. آخریش ۲۰۳۵ بود که حرفایی که به خیلی ها نزدم بهش گفتم. و پیش بینی هایی همین طور. قول هایی بهش دادم. امیدوام شرایط اون قول ها فراهم بشه تا من هم عمل کنم، ان شا الله. گر چه الان تو جو احساسی هستم و بالاخره تصمیم گیری هام چندان منطقی نیست. دیگه این که دوست دارم این بدبختی ها تموم شه.
دیروز صحبت بود که ممکنه انتخابات به تعویق بیفته. من طرفدار تعویق شدم به شرطی که شورای تحقیق درستی بیاد سر کار. پیش حاجی نشسته بودیم. آخر وقت قبل از اذان. یه لحظه به این فکر افتادم که اگه یه شورای تحقیق دوباره بیاد. دلم ریخت. دوباره استرس. دوباره صبح تا شب دویدن. فکر رای بودن. فکر سخنرانی بودن. خدا خدا کردم چیزی که می خوام اتفاق نیفته و نیفتاد. دیروز روز خدا بود!
از بچه ها که دیشب هیچ شیرینی نگرفتیم. امشب بلکه بریم کیانپارس.

خدا می داند که از رد صلاحیت تقریبا اصلا ناراحت نشدم، اما از این همه بی مرامی، چرا. باورم نمی شود. گذشته آنهایی که من را رد صلاحیت کردند خوب می دانم، خیلی خوب. جلوی چشم خودم کارهایشان را انجام می دادند. ناراحتی از زخم زدن این بچه هاست که جای بزرگان را گرفته اند. انجمن بار دیگر به همان افتضاحی قبل برگشت. بار دیگر ...
این هفته ها اوضاع شلوغه. هفته قبل بد بود. از طراحی پوستر نگاه، تا ویرایش نگاه، تا سخنرانی خوش چهره و طراحی پوسترش. شب دوشنبه هفته قبل کاملا بیدار بودیم تا پوسترها به نتیجه برسه. کلاس خواص هم برای دومین بار نرفتیم و دقیقا همون روز از من سوال پرسید که نبودم! گندت بزنه شانس! پوسترها رو بردم برای پرینت و برگشتم. فرداش هم ظهر راه افتادیم برای نگاه و پوسترهای زید آبادی. سی دی رو بردیم چاپخونه، بعد بردیم لیتو گرافی، از ۱۲ تا یک رو به الافی گذروندیم، بعد هم رفتیم زینک رو گرفتیم از آخر ۲۴ متری تا نادری اومدیم، پوستر ها رو گرفتیم و با زینک رفتیم چاپخونه. تا ساعت ۵ عصر آماده شد و عصر تحویلشون گرفتیم. فردا ظهر هم به شکلی عالی با استقبال رو به رو شد. هر کدوم ۱۰۰ تومن که هر کی نخواست هم نده!
این هفته هم شنبه تریبون آزاد، یکشنبه کوئیز انتقال حرارت، دوشنبه انتخابات SPE، سه شنبه سخنرانی دکتر فیاش درباره فرهنگ جنسی و امروز هم که می رم خونه راحت می شم!
ضمنا کارم تو این چند وقت شده نوشتن. از نامه ام که فردای تریبون آزاد خورد تو برد آزاد، تا سخنرانی شورای صنفی 2034، تا سخنرانی SPE این 2011 و همین طور تا نامه سرپرست برای 2008 که دوشنبه صبح دادم. می ترسم که روال بشه. دیشب هم با 3038 مشغول ویرایش مطلبش بودیم. تا امشب هم باید مقاله خط لوله صلح رو میل کنم برای شعله. از بیکاری بهتره به هر حال.
انتخابات انجمن در حال برگزاری است. پریشب ویژه نامه تحقیرآمیز و زننده انتخابات در اومد. پر بود از توهین و فحاشی. جدا از تحقیر من. ان شا الله به موقع جواب خواهم داد. من نیمه شب ۱ همین ماه ساعت ۱ نیمه شب که از مهلت ثبت نام گذشته بود ثبت نام کردم! بعد هم البته پنجشنبه و جمعه اضافه شد. و بعد هم یکشنبه عصر. با این حساب رد صلاحیت های گسترده ای در کار خواهد بود. این روزها تعداد آرا و کاندیداها داره می ره بالا. احتمال پیروزی مون داره زیاد می شه. به خصوص این که از ورودی های مختلف جذب رای داریم. به نظر نتیجه مال ماست. بعیده بتونن رد صلاحیت گسترده کنن، شاید هم کردن! شنبه شب احتمالا انتخاباته.
قلم در حال صفحه آرایی و تایپ توسط ۴۰۲۷ و ۴۰۴۴ است. با ظاهری بهتر به زودی در میاد. می گن جمعه شب.
این مدت آبستن حوادث بسیاری بود. کارتم بیش از یک سال و یک ماه از پایان اعتبارش گذشته و من دیگر نه می توانم و نه رویم می شود این طور وارد سایت شوم. یک سال و یک ماه عذر تراشی بس است. این یکی دو هفته من و ۴۰۳۸ کنتراکتی آمفی تئاتر رو گرفته بودیم. اون قرآن می خوند و من مجری بودم. من رو سن بودن رو دوست دارم.
شورای تحقیق (نظارت استصوابی می شویم)
مراسم انتخابات شورای تحقیق و تغییر اساسنامه جهت برگزاری انتخابات در اردیبهشت برگزار شد. من با کمتر از ۵ دقیقه تمرین مجری بودم و البته چندان جالب نشد، گر چه آخرهاش جمعش کردم. یه تریپ خفه شید هم وسط جلسه اومدم که کلی حال داد! همزمان جلسه قلم بود که از سر جلسه پریدم واسه شورای تحقیق. با کیف اومدم رو سن و خودم هم حواسم نبود.
گفتگو با دکتر خوش چهره (حیدری می شویم!)
بالاخره مراسمی که کلی براش زحمت کشیدم و کشیدیم برگزار شد. گفتگو با دکتر خوش چهره که با سناریویی که نوشتیم با کمک بچه ها (من عاشق سناریو نوشتن هستم!) خوب از آب در اومد. اول قرآن، بعد کلیپ، بعد معرفی واحد اقتصاد و انرژی، بعد پرده بسته، لامپ ها به جز یکی خاموش، من نشستم، پرده باز، لامپ ها روشن، صحبت های ابتدایی دکتر، دعوت از همکارم (!!!)، دو سوال از اون تا گرم بشه، سوالهای کتبی و تریبون عمومی. قبل از جلسه گفتم یادی بکنم از فریدمن که موافقت نشد. بعدش آخر جلسه ۳۰۰۵ حرفی از اقتصاد نئولیبرالی زد. من هم دیدم فرصت مناسبه و یادی از فریدمن کردم. چه حالی داد. اوج جلسه هم میکروفون یقه ای من بود. احساس حیدری می کردم.
تریبون آزاد جامعه اسلامی (بیانیه می خوانیم)
شنبه شب جامعه اسلامی تریبون آزاد برگزار کرد. روز قبلش ساعت ۴ جلسه هماهنگی بود. من با این که نمی خواستم حرف بزنم رفتم تو جلسه. الکی الکی یه سناریو نوشتم و بیانیه اش رو هم خودم برداشتم! بیانیه ای که نوشتم امشب می رسه دست رهبر! آخ جون! (عقده حقارت!) بیانیه رو خوندم. اولش صدام می لرزید ولی در کل می گن زیاد هم بد نبود. مسئولان بودن. شریعتی و شیشه ساز و شریفی و حاجین (!) و مقدسی و متوسل و تقوی و هاشمی و ... . چند نفر هم حرف زدن. از جمله ۳۰۰۵ و ۳۰۰۱ قبلش (!) و قرار بود ۴۰۴۵ حرف بزنه که نشد. ۳۰۰۵ استعفای هلالی رو خوند. بعد از حرفهاش همه سالن بگشتن به طرف هلالی که وسط سالن نشسته بود و براش دست زدن. خیلی با شکوه بود.
همه طول سفر یک چمدان بستن بود
پ. ن: قیصر دیروز، هنگام تنفس صبح، رفت. به همه اس ام اس دادم. به همه تسلیت می گویم. چند روزی نمی گذرد که این پست شوم را گذاشته ام. بی خود نیست که آخرین پست وبلاگم را از قیصر نوشتم. و بعد از مدتها به روز نشدن، این بار چه بد است که باز هم از او باید بنویسم.
ای باده، ای ساغر، خداحافظ
ای شعر، ای قیصر، خداحافظ
