خلوت

    امروز فکر کردم کلاس داریم. بعد رفتم چند دقیقه سر کلاس نشستم. دیدم کسی نیست. بالاخره یادم آمد که هفته پیش، ساعت کلاس تغییر کرده است. همان چند دقیقه نشستن، کلی آرامم کرد. این چند روز اخیر دارم می دوم و کارها تمام نمی شود. برای هر لحظه حداقل ده انتخاب هست و فرصت نیست. امروز، صبحانه ام را (که چه بگویم، اگر بشود اسم یک کیک را بشود گذاشت صبحانه) توی ماشین خوردم. در حالی که ۳-۴ روز بود که هر روز سر وقت می خوابیدم و پا می شدم.

    یاد حرفهای یک بنده خدایی افتادم. احتمالا اوشو بود. درباره عادت به سرعت گفته بود که درست مثل عادت به مواد مخدر است. هر چه بیشتر سرعت می گیری، بیشتر می طلبی. دوباره یاد نوشته ای دیگر افتادم. احتمالا از رضا قاسمی بود. می گفت قدیم تر ها، برای طی یک مسافت، زمان خیلی بیشتری لازم بود. مسافران آن زمان، بر خلاف الان، بیشتر در محیط و اطراف و درخت و ... دقت می کردند. و چه تاثیری می گذارد روی انسان این تامل و خلوت.

پ. ن: امروز با ۲۰۵۸ رفتیم دفتر انجمن. ۲۰۳۰ اسم می نوشت!!! اسم نوشت. البته من که ننوشتم.

عروسی مبارک!

فردا عروسی یکی از دوستان است. الان احتمالا به شدت درگیر مراسم است. درس هم که تعطیل لابد! مبارک است!

حلقه ازدواج

بازگشت به نوستالژیا

یکم:

امروز صبح که بعد از 3سه ساعت در رختخواب بودن، ساعت 6 صبح از بیداری پا شدم، و یک بیسکویت گرفتم تا بروم در حیاط و بخورم، بوی خنگی به مشامم خورد. بله. هوا خنک شده بود. مهم از آن اینکه بوی مهر را می داد. نگاهم به گلهای کاغذی افتاد. (البته به بوته ی بی گلش!!!) یاد دبستان افتادم. که از خاطراتش فقط عکس صبح با چشم های پف کرده برایم مانده است. یاد خانه قبلی افتادم. خانه ای که بیشتر عمرم را در آن گذراندم. با حیاط بزرگ، و یک درخت کنار، که شنیده ام بریده اند قامتش را. با کنارهایی که شیرین و بزرگ بودند، نه اینکه در لفافه خاطره بخواهم بزرگشان کنم، واقعا بزرگ بودند، و برگهایی که ظهر تابستان با خاک و گرما شده بودند موتیف های زندگی نونهالی من در جنوب. کنار خیلی بزرگ بود و پیر. تنه اش هم کج بود. یاد آن بچگی بخیر. 15 سال پیش من به کلاس اول رفتم. اول مهر بود احتمالا. بر عکس الان ها که اول مهر هیچ معنایی ندارد به جز یک روز تقویم، آن زمان ها اول مهر یعنی مدرسه. همان طور که الان تابستان و زمستان هم معنایی ندارند. وقتی تابستان پارسال کارآموزی ام را گذراندم و بیشتر تابستان امسال را اهواز بودم، فهمیدم واقعا بزرگ شده ایم ها پسر. دیگر تابستان و تعطیلی و دعوا با والدین که "نمی خواهم بروم کلاس ها فوق برنامه" و کانون آزادگان و تیتراژ تکراری تکراری تکراری "تابستونه، فصل بازی و خنده" و دراز کشیدن جلوی تلویزیون و ... تمام شد.

 

دوم:

من سه سال پیش با کلی رویا وارد دانشگاه شدم. می دانستم تا حدودی اینجا چه خبر است، ولی نه این قدر. یاد فیلم آرامش با دیازپام ده افتادم که محسن نامجو از شوقش در بدو ورود به دانشگاه که بعدا به فنا رفت می گفت. البته یک تفاوت هست و آن اینکه، او نامجو است و من نگاه از بالا! بگذریم، آن زمان من چه بودم، الان چه هستم؟! آن زمان یک بچه به خیال خود دیگر اندیش دیندار، امثال رحیم پور و شریعتی که فقط تاب می دهند، از آنها که در یک کلاس بزرگ یکی از دو نفری بود که به احمدی نژاد در هر دو دور رای داد، از آنها که حرف از اسلام واقعی و آزادی حقیقی و ... می زدند، الان ولی:

سه سال بزرگتر شده ام، از لحاظ فکری به تکنوکرات ها نزدیک ترم، اعتقاداتم بیشتر شد و تقیداتم کمتر، به جای شریعتی طرفدار غنی نژادم، که هر دو در نگاه اول در حال گفتن چیزی از کلمه هستند، که مخالف معنای عامش است، اما به نظرم بازگست به معنای واقعی کلمه را در غنی نژاد می توان دید، الان پیرتر و پخته تر شده ام، نشان به آن نشان که می بینم در اوج نادانی و جهلم، به وضوح می بینم. در دانشگاه تجربیات زیادی داشتم، در همه چیز، به جز درس البته. ضربات زیادی خوردم که بدجور مرا تحت تاثیر قرار دادند، بزرگترینشان در رابطه با انجمن اسلامی و نزدیکانش بود، که من را که از همه هم ورودی هایم به نسبت پاستوریزه تر و کوچکتر بودم، می توانست نابود کند، که نکرد، شاید هم کرد. الان یک عشق دارم در زندگی (که همین چند لحظه پیش اس ام اس داد!) الان، با آنکه هیچ حتی از سال گذشه هم به خاطر ندارم، (و نمی دانم کلا چرا اینجوری هستم!) خیلی چیزها به دست آورده ام. الان از سه سال قبل، بزرگتر، باتجربه تر، بسیار باتجربه تر، عاشق تر، و آگاه تر نسبت به کاستی هایم هستم. باید فرصتی باشد تا یک تعمیرات اساسی (Overhaul) انجام دهم، هنوز نیست...

 

سوم:
    چند شب پیش، در کمد قدیمی ام را باز کردم. خیلی هم قدیمی نیست. از پیش دانشگاهی تا الان یکی دو بار درش را باز کرده بودم، شاید. فقط لیست برخی چیزهایی که داخلش بود را می نویسم، گویاست: بسته هواپیمایی هما، یک شیشه که داخلش جوهر بود، یک باتری رنگی داخل یک جعبه کوچک که با مقوا درست کرده بودم، ماشین اسباب بازی خراب، کلی عکس بازیکن فوتبال )از اینها که داخل آدامس هستند)، فلش کارتهای دبیرستان، سکه های قدیمی و جدید، کتاب همشهری )از این کتاب کوچک ها)، کلی کاغذ نوشته و ...، دفترچه ثبت نام کنکور ۸۴ (دو تا گرفته بودم)، یه عالمه مداد رنگی کوچک و بزرگ،  سبد چوبی کوچک، آبوم عکس ها مدرسه، برچسب های رنگی، کلکسیون اطلاعات گل که از صفحه آخر روزنامه همشهری بریده بودم، چند پاکت تخم گل و سبزی، کتاب های داستان قدیمی، تیوتیو (از این گیم های دستی که بازی آجری -Brick Game- داشتند و من بهش می گفتم تیو تیو)، چند عدد روان نویس، چند اسکناس خشک برای یادگاری، پاکت عیدی و ...

 

پ. ن: نمی دانم راست می گویند آنهایی که می گویند لعنت به مدرنیسم که به خاطرات پاک کودکی می گوید نوستالژی و به مومنین با عقاید راسخ می گوید ایدئولوژیک و ...

گلشیفته فراهانی در هالیوود












رضا قاسمی، نویسنده هوشمند

    چند دقیقه پیش خواندن رمان "وردی که بره ها می خوانند" از رضا قاسمی به پایان رسید. پیشتر "چاه بابل" از او را خوانده بودم. همین طور داستان کوتاهی درباره ساعت مچی -که نامش یادم نیست- را خواندم.

    رضا قاسمی از آن نویسنده هایی بود که موقع خواند چاه بابل با او احساس همذات پنداری می شد کرد. حضور شخصیت راوی و نزدیکی روحی اش را می شد به وضوح دید. آگاهی او از "علت" هایی که زندگی را تحت تاثیر قرار می دهند، هشیاری و صراحتش در بیان جزئیات اندیشه های جنسی، به شکلی که مستهجن نباشد، ذهن دائم در حال حرکت و تحلیل و گول زدن خود و دیگران شخصیت اول، همه و همه در این احساس همذات پنداری موثر بوده اند.

    "وردی که بره ها می خوانند" رمانی است آنگونه که خود قاسمی در پایان می نویسد با سه خط داستانی، که به نیکی شخصیت سه پاره شخصیت اول را به تصویر می کشد. این رمان به صورت آنلاین و در شب های متوالی نوشته شده است. در پایان رمان، قاسمی به بیان حرفهایی که در حاشیه رمان داشته است می پردازد. چند قسمت جالب از آن که به شدت موافقشان هستم را در اینجا می آورم:

"نخستین روایت هر رمانی که می نویسم برای من حکم همان یادداشت هایی را دارد که نویسندگان دیگر پیش از شروع کار می نویسند. با این تفاوت که این ها یادداشت نیست و از همان ابتدا روایتی است داستانی که می کوشد از راه جستجو در تاریکی استروکتور و فرم خودش را پیدا کند."

"مگر نه آنکه همه ی نویسندگانی که سرشان به تن شان می ارزد پارانویاک هستند؟ و مگر نه آنکه حدی از پارانویا نوعی هوش است که قادر به کشف ارتباط میان چیزهایی ست که دیگران میانشان ارتباطی نمی بینند؟"

"کار منتقد، به نظر من، همین چیزهاست؛ پیدا کردن ردها؛ آنهم به نیت فهم راز تاثیر یک کتاب. اغلب خوانندگان و منتقدان وطن هم دنبال شباهت ها می گردند اما نه شباهت در طرح، بلکه شباهت جزئی از یک اثر با جزئی از اثر یک نویسنده ی دیگر؛ آنهم به نیت تخطئه و مچ گیری... آناکارنینا را تولستوی، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر اساس طرح مادام بواری فلوبر نوشته است. اما این هیچ از قدر تولستوی کم نمی کند. چون، در هنر، آنچه مهم است اجرای یک فکر است، نه خود آن فکر... صد نقاش را بنشانید جلوی یک منظره ی واحد، صد تابلو متفاوت به شما تحویل می دهند."

"کاش، به جای بیست و چهار ساعت، شبانه روز چهل و هشت ساعت بود. در این صورت ما پنجاه درصد کمتر عمر می کردیم اما، در عوض، صد در صد به کار و زندگی مان می رسیدیم."

"یک بار گفته ام: آفرینش ادبی از جایی می آید بس عمیق تر از آگاهی." 

تصویر جلد کتاب