گفتی غزل بگو
شیرین من برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
شعر از: قیصر امین پور
شیرین من برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
شعر از: قیصر امین پور
چه چیزهایی باحال هستند.
۱) "شهروند امروز" رو از تو مجتمع فرهنگی برداشته باشی و بهت بگن دو ساعته معلوم نیست کی برش داشته و تو راست راست تو چشمشون نگاه کنی و بگی چقدر بی فرهنگن اونایی که بر داشتن.
۲) بعد از ۱۱ ترم، رفیقت دقیقا هنوز همونی باشه که نباید و قصد تغییر هم نداشته باشه. و تو خر شی و دقیقا چیزی که نباید رو بهش بگی و بشه آتو.
۳) با یه ۸۵ قدم بزنی و درست همون حرفایی رو بزنه که تو سال قبل می زدی و مطمئن بشی که امسال یا تو یا دوستانت فحش خواهید خورد.
۴) سه تا آدم (که چه عرض کنم!) گنده دستتو بگیرن بخوان بکشنت تو اتاق و تا می خوری بزننت و تو بتونی علیرغم بیش از ۴ سال دوری از میادین!!! با خوش شانسی محض و کمی چغری در بری!
۵) احمدی نژاد رئیس جمهور باشه، اون هم رئیس جمهور کشور تو!
۶) واسه انتخابات اسم بنویسی در حالی که می دونی رد صلاحیت می شی!
۷) مقاله ای که قراره به کنگره ملی نفت بدی رو تو کمتر از ۱۰ ساعت سر هم بندی کنی، کاری که خود آدام اسمیت و دارسی با هم نمی تونستن بکنن!
۸) اونقدر بیکار باشی که وبلاگ نویسی کنی و بعضی ها اونقدر بیکار باشن که برن بخونن!
۹) اسمت "من" باشه و تو خودت باشی!
قلم هنوز که هنوز مورد لعن و نفرین است. امروز نوبت گیم بود تا مودبانه و زیبا قلم را و به طور خاص تیتر یک آن را که من نوشتم مورد شستشو قرار دهد! بگذریم، حالا که قرار است "من"ی در قلم نباشد (لااقل برای چند شماره)، بگذار هر چه می خواهند بگویند. آرمانگرایی من به قوت خود باقیست، گیرم دوستان گمان کنند به خاطر حرفهای آنها قهر کرده ام، یا هر چه دیگر. بهل گر بگیرند... گر چه بسیار نصیحت ها از سر دلسوزی است، آنهایی که می خوانند بدانند نظرات همه شان به دیده منت.
هنوز به جمع بندی مناسبی درباره قلم نرسیده ام. شماره ی ۹ در تاریخ قلم به عنوان نقطه عطف باقی خواهد ماند، گیرم عطفی به پایین! کامنت ۴۰۴۴ بزرگ تر در مطلب با عنوان این روزها، قسمت دوم جالب بود. بالاخره نظر او هم قابل اعتناست. به عنوان پیشکسوت ما، همه ی ما. و به عنوان آخرین بازمانده از نسل بزرگان شریف انجمن.
ویراستاری "نگاه" اضافه شد به بدبختی ها. البته موقت و برای یک شماره. تا چه شود.
امروز از آبادان رسیدم. تا الان بیدارم. از شش صبح تقریبا. روز جالبی بود. مدیریت صنعتی گیم، سخنرانی انتخاباتی در کلاس شیشه ساز، سر کار گذاشتن قاسم، دعوت از بچه ها برای قلم، ماجرای تریبون آزاد جامعه و ... . هنوز اخبار را نخوانده ام. اوه، یک چیز دیگر هم بود. فعلا ۴۰۴۵ اینجاست نمی شود نوشت.
اهل مسجد نبوده ام، اگر چه آدم ریاکاری بوده ام! چند شب پیش بود. شب احیا. شب ۲۳ ماه رمضان. بچه های ۳۴۳ می خواستند در اتاق احیا بگیرند. من هم بودم. اتاق مدیر مسئول بود و من مشغول صفحه آرایی. ساعت ۱۰ شب قرار بود. تا این که بالاخره ساعت ۱۲ حدودا مراسم شروع شد. چراغ ها خاموش شد. ۴۰۴۵ و ۳۰۰۷ بودند. با کامپیوترش دعا رو گذاشت و مراسم شروع شد.
چقدر زیبا بود. گریه ای ندیدم، و اشکی. ولی زیبا بود. من مشغول صفحه آرایی بود، و جو اتاق عجیب تاثیر گذار بود. من هم با آنها زیر لب می خواندم:
الغوث
الغوث
خلصنا من النار
یا رب
بعد از پایان موقت کار، از اتاق بیرون آمدم. و بعد برگشتم. جو اتاق عجیب موثر بود. روی تخت ۳۰۰۷ دراز کشیدم. حال غریبی بود. حزن و اندوه را می گویم.
پ. ن: مدتها بود این قدر مطلب تو یه روز ننوشته بودم.
این روزها روزهای جالب و عجیبی است. احساس می کنم پخته تر شده ام. حرفهایم بهتر شده است، اگر چه رفتارم نه به اندازه ی آنها.
دیشب جشن بود، یا شب شعر، یا بزرگداشت، یا ... نمی دانم. یک مراسم چیپ و خوشحال کننده. یک مراسم که نظر حاجی هم جلب شود، نظر بچه ها هم. دوران پوپولیسم همه گیر است، پسر. بین ۳۰۲۱ و ۴۰۴۴ دعوای دیگری در گرفت. پس از ماجرای برد آزاد، که آن اتفاقات افتاد و طبق معمول لابد من مقصر بودم، کمی هم ۳۰۲۱ و ۴۰۴۴ معصوم بود. دیشب ۳۰۲۱ دلگیر بود. و غمگین. گفت اگر ۴۰۴۴ بیاید به اتاق راهش نمی دهم. ۳۰۰۷ هم گفت ۳۰۰۵ را راه نمی دهد. من گفتم من هم با هر دوی آنها مشکلاتی دارم، به طور خاص با ۴۰۴۴. ولی این درست نیست. برای ۳۰۲۱ مطالبی را از سرمقاله ی قلم خواند. بهش گفتم که نوشته در کمتر از نیم روز خودش را تایید کرد. آفتاب آمد دلیل آفتاب. بند بند نوشته مورد ۴ را خواندم. و گفتم مقایسه کند با ۴۰۴۴. و امیدوارم همه یک روز بدانند من بعضی وقتها حرفهای خوبی هم می زنم... داشت می خندید موقع خواندن نوشته من. و مصداق هایم. برای تایید به نظر می رسید حرفهایم را. اما بعد ۳۰۰۷ گفت قبل از آمدن من این نوشته را با هم خوانده اند گویا. خوشحالم که کمی به یاد حرفهای من افتاده اند. خوشحالم که ۳۰۰۷ چند روز پیش حرف من را که ۴۰۴۴ ادامه ی پوپولیسم مسری احمدی نژاد است را تکرار کرد بعد از یک سال.
دیشب ساعت پنج عصر فاضل نظری هم اومد. البته با یه ربع تاخیر. تا بیاد من رفتم سراغ دکور. ۴۰۴۴ بود. ۲۰۱۸ بود، کلی زحمت کشید. ۳۰۰۵ هم بود، لابد دو تا دختر ۸۶ و ۳۰۰۱ و ۴۰۰۶ هم بودن. شنیدم بعدا ۴۰۲۵ هم اومده. ۳۰۳۱ هم پرید وسط مجلس. دوربین رو گرفتم تا برم چند تا عکس از فاضل بگیرم. بگذریم. تو ارتفاع ۳ متری ۴۰۰۶ رو دیدن خاطره ی جالبی بود. فکر کن! کاش عکس می گرفتم. یه خوراک خوب بود. ولی خوب باز هم کلی جالب بود. من خودم از ارتفاع ۱ متر بالاتر نمی رم. جدا از مشکلات فیزیکی، می ترسم. البته نه ۲-۳ متر، ولی خوب پل هوایی هم نمی تونم. طبقه دوم خونه رو حتی! بعد از عکس گرفتن از فاضل تو مجتمع، رفتم حمام تا شب شعر رو بیام.
دیشب از دست حاجی دیوان حافظ گرفتم. برای اس ام اس. قبلش می دونستم. به ۳۰۳۱ گفتم یه کاری بگم واسه ام میکنی؟ گفت باید بگی. کارم این بود که اگه اسمم رو خوندن بره بالا. که نگفتم. قبل از خوندن اسامی اومدم پایین. شماره ها رو خوندن. یکی شون شماره من بود. ۴۰۴۴ که دید من نیومدم، شماره رو دو بار کامل خوند! مرتیکه بز! تو راه پله ایستاده بودم. رفتم. حرکات انتخاباتیه دیگه! ۴۰۱۰ و ۴۰۴۵ خواستن دیوان رو بدم بهشون. گفتم یادگاریه. آخه کبابی رو چه به دیوان حافظ؟ مسابقه اس ام اس بود. شعری که حاجی اول مراسم خوند و تفسیر کرد رو فرستادم:
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت/ در ده قدم که موسم ناموس و نام رفت
گفتند این شماره ی قلم که من سر دبیرش بودم چیپ است. زرد است. و من فکر می کنم چرا اگر نشریه کمی به سمت مخاطب برود بد است. چرا ما با خودمان رو راست نیستیم؟ چرا؟ چرا یادمان نیست زمانی را که هیچ کس نیم نگاهی هم به قلم نمی انداخت؟
۳۰۰۵ در برد مطلبی نوشت. هم اتاقی ام بود. شب قبلش می دانستم. مطلب پریروز در برد رفت. مطلب من هم همان روز ظهر. چرا؟ او گفت، من هم جوابش را دادم. فحاشی بود و بس. کاری نمی شود کرد.
به سه نفر اس ام اس زدم. ۳۰۰۷، ۴۰۴۴ بزرگ و ۴۰۴۴ بزرگتر. متن اس ام اس این بود:
Chera barnameie amepasand eshkal nadare, vali ghalam agar kami be samte mokhatab bere eshkal dare?
فقط ۴۰۴۴ بزرگ تر جواب داد. گفت:
Chon harf bade havast
۴۰۴۴ بزرگ تر را واقعا قبول دارم. ولی متاسفم برای انجمنی که ذهن بزرگانش در این حد جواب می دهد، گر چه ۴۰۴۴ هم بزرگ است، هم با فکر. ولی جوابش توجیه بود و بس.
اوضاع خراب است، اوضاع انجمن. شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد
...
شعر از: قیصر امین پور
دیشب "قلم" از چاژخونه اومد. با اظهار نظرهای کاملا متفاوتی رو به رو شد. از افتضاح تا عالی توصیفاتی بود که درباره ی قلم به کار رفت. به هر حال خیلی از چیزهایی که من می خواستم انجام شد. اولین زلزله بعدش اعتراضات بی شمار خیل کسانی بود که احساس کرده بودن بهشون توهین شده بود. بعد هم کسانی که گمان کردن تو تیتر یک من بهشون حرف زدم. امروز صبح هم دبیر انجمن که طبق معمول ۴۰۴۴ بود، بی اجازه مدیر مسئول رو عزل کرد و جعلا از طرف ۳۰۲۱ که دبیر تشکیلاته امضا کرد. گفت عده ای معلوم الحال از نشریه سو استفاده کردن! من معلوم الحال شدم. یه نفر قلم رو به درنگ و من رو به کسی تشبیه کرد که تو درنگ سر مدیر مسئول کلاه گذاشته. در حالی که همه امروز دیدن و از این پس هم خواهند دید که من کماکان پشت ۳۰۰۷ هستم. تو بر خورده بود نامه عزل و توش از طرف تحریریه عذرخواهی شده بود. علاوه بر این تو یه نامه دیگه خودش از طرف یکی دیگه خودش رو به مدیر مسئولی موقت منصوب کرده بود! جل الخالق! اوضاع باحالی شده. علی الحساب جلسه نقد قلم در راهه و بعد از اون ما همون طور که مدتها قبل گفته بودیم ممکنه کنار بریم. معلوم الحال می شویم!
امروز کلاس خواص سنگ بود. مجد بعد از چند سال که تو این دانشکده ی "لعنتیه"!!! هنوز فکر می کنه داره تو فرانسه زندگی می کنه! اول کلاس یه کوئیز گرفت که نظرتون چیه و این حرفا... بعدش هم کلی سخن که قصد آموزش مشارکتی و از این چیزها داریم. احساس فرانسه کردم. یه چیز دیگه هم این که حرکاتش من رو یاد ۴۰۱۲ می انداخت. امروز یه ویژه نامه دنیای اقتصاد در میاد که غنی نژاد احتمالا سردبیرشه! درباره ی اقتصاد آزاد. باید به بر و بچ بسپرم برن بگیرن. خیلی باحال خواهد بود.
امروز روز نسبتا نامضری بود. صبح رفتم جماره برای چاپ پوسترهای شب شعر. بعدش هم میعاد برای چاپ ویژه نامه که آقای قانون نبود. البته همون بهتر که نبود و سر صبحی اوقاتمون تلخ نشد. بعد هم عکس گرفتن، شلوار، یه سر به کتابفروشی رشد و مجموعه شعر جدید قیصر و همین طور ترجمه پاکت های کارور از مستور. شهروند امروز هفته قبل هم که گویا درباره ی خاتمیه رو هم نداشت. برگشتیم. تا عصر که بریم سراغ شلوار و شهروند و فردا شب هم دنبال عکس. الان هم از جلسه ی بررسی تبلیغات نگاه میام. ا میشکا هم مطلبش رو داده. دستمون واسه این شماره پره. احتمالا شنبه شب در بیاد.
دیشب جلسه ی قلم و انجمن با اختلاف یک و نیم ساعت با هم بود. جلسه ی قلم خودمونی بود. ولی جلسه ی انجمن نه. تو جلسه ی قلم کار به بحث درباره ی قلم رسید. بحث تبدیل به مناظره شد و من هم ادامه دادم. از بافتن ژاک شیراک و دخترش کلود، تا هر مورد دیگه، برای دفاع از قلم. البته من مقصر نبودم. ۳۰۳۱ بود. یک کم بد اخلاقی کرد و وارد ناروا صحبت کردن شد، من هم به سبکی که مناسب بود جواب دادم. یک قسمت شیرین هم داشت که پذیرایی بعدش بود! یه عده آدم که اصلا نمی دونن یه نشریه در حد پایین تو نفت در اوردن چقدر سخته و نفسشون از جای گرم در میاد، میان و شعار می دن. ان شا الله در آینده عملا جواب رو خواهند دید. ۲۰۵۸ هم دیشب گفت زمانی که تو کتیبه ما نقد نمی کردیم شما کجا بودی؟ راست می گفت، مشی قلم انتقادی تر خواهد شد، ان شا الله.
قبل از جلسه با ۴۰۴۵ که الان هم اتاق شدیم رفتیم سایت. وقتی از خیل گربه و قورباغه گذشتیم، دیدیم داخل سایت دارن مار می گیرن! موفق شدن و بعدش مسئول سایت چند تا شیشه از مارهای صید شده در سایت اورد!
این چند روز به علافی مطلق گذشت. سایت هم هنوز راه نیفتاده و الان تو کافی نت تورین تو نادری هستم. دیروز ظهر ۴۰۴۴ رو هم دیدم و مشعوف شدم. ۲۰۱۲ هم دیشب گفت به ۳۰۲۱ و ۴۰۴۴ بگم فلانی مرد!