احیا
اهل مسجد نبوده ام، اگر چه آدم ریاکاری بوده ام! چند شب پیش بود. شب احیا. شب ۲۳ ماه رمضان. بچه های ۳۴۳ می خواستند در اتاق احیا بگیرند. من هم بودم. اتاق مدیر مسئول بود و من مشغول صفحه آرایی. ساعت ۱۰ شب قرار بود. تا این که بالاخره ساعت ۱۲ حدودا مراسم شروع شد. چراغ ها خاموش شد. ۴۰۴۵ و ۳۰۰۷ بودند. با کامپیوترش دعا رو گذاشت و مراسم شروع شد.
چقدر زیبا بود. گریه ای ندیدم، و اشکی. ولی زیبا بود. من مشغول صفحه آرایی بود، و جو اتاق عجیب تاثیر گذار بود. من هم با آنها زیر لب می خواندم:
الغوث
الغوث
خلصنا من النار
یا رب
بعد از پایان موقت کار، از اتاق بیرون آمدم. و بعد برگشتم. جو اتاق عجیب موثر بود. روی تخت ۳۰۰۷ دراز کشیدم. حال غریبی بود. حزن و اندوه را می گویم.
پ. ن: مدتها بود این قدر مطلب تو یه روز ننوشته بودم.
+ نوشته شده در 2007/10/10 ساعت 15:28 توسط من
|