نامه 4044 به من

نامه ی ۴۰۴۴ به من. خط خوردگی اول از من و بقیه از خودشه.

منفورترین ۴۰۴۴

سلام، ... !

    می دونم خیلی وقتا بغضتو تو کافی شاپ با دلستر قورت می دادی، پس مطمئن باش به دلِ عاشقت احترام می ذارم! فکر می کنم هنوز حرفایی که تو طبقه ی دوم آمفی تئاتر با هم زدیم یادت هست؟ در مورد تقابل عقل و عشق!

وبلاگتو برای اولین و آخرین بار خوندم. عکسای خیلی زیبایی انتخاب می کنی (آفرین!!!)

    « اما رفیق عزیزم یه کمی بیشتر برای قلم حرمت قائل باش »

   ازت می خوام برای ایجاد فضایی پر از منطق تو دانشکده تلاش کنی. راستی صفحه ی سیاسی شماره ی بعد ( با اون شرایطی که بهت گفتم ) مال تو!

یا علی!

                                        «اگه دوست داشتی، تو وبلاگت چاپش کن»

                                                                                     ایمان ظهوریان

نامه 4044 به من

قلم به چاپخونه رفت

    دیروز بعد از ۸ صبح تا ۸ شب کار کردن، قلم آماده شد. پی دی اف و تی آی اف کردن و ویرایش نهایی توسط استاد تا امروز ظهر تموم شد. بعد از ظهر و قبل از ظهر هم توسط ۳۰۰۷ پی دی اف و تی آی اف انجام شد و عصر توسط من حدود ۴ به چاپخونه رفت. بعد هم برگشتم و مشغول سرچ عکس برای قلم سینمایی شدم. امروز روز خوبی بود. موقع سرچ، بعد از رفتن ۲۰۳۰، ۴۰۴۴ که قبل از رفتن به چاپخونه اس ام اس داده بود، اومد. تو اس ام اس آدرس وبلاگ رو خواسته بود. دادم. و اومد تو دفتر بعد از رفتن۲۰۳۰ و یک کاغذ داد. یک نامه. و گفت اگه خواستی تو وبلاگ بزن. به خاطر احترام، با خط زدن اسم، می ذارمش تو پست بعدی.

بوی خوش شرق و هم میهن

    پریشب هم میهن رو دیدم. با عکس احمدی نژاد در قطر و حرفهاش که اگه بشه تا آخر امروز سفارت رو دایرمی کنیم! سه شنبه هم که شرق منتشر شد. هم میهن رو پریشب می دیدم. به صفحه آخر که رسیدم دلم تپید. عکس استاد غنی نژاد بالای عکس سعید حجاریان. صفحات داخلی خوبی داشت. در کل هم صفخه آرایی و جذابیت بصری نسبت به توقع ضعیف و نسبت به بقیه روزنامه ها عالی بود. یکی از تیترها اینبود: رویای امریکایی یک فرانسوی. درباره ی سارکوزی. سارکوزی دیروز رسما وارد الیزه شد. مبارکه. و یک جاش که رسیدم از خوشحالی به حالت اغما فر رفتم. شهروند سه با عکس کی؟ با عکس جلد سارکوزی. دیروز و پریروز گیر قلم بودم به شدت. از ۸ صفحه ۶ صفحه مطلبهاش میزون نیست. ما هم به فنا رفتیم خفن. در کل ولی اگه بشه امشب بسته شه. دیشب هم تو اتاق با ۴۰۴۴ و چند نفر دیگخ من جمله ۳۰۰۵ و ۳۰۰۷ مشغول بررسی بودیم. حرفهای جالب و زیبا. و خنده و آب آلبالو. راستی اصولگراها با این همه نشریه چه حالی می کنن ها!!! امروز صبح خود به خود ۷ بیدار شدم. رفتم اتاق تا ۸ به علافی گذشت. بعد شروع کردم خوندن. فثل یک و قسمتی از ۲ رو نگاه کردم و بعدش رفتم  حموم و بدو بدو اومدم امتحان که البته دیر رسیدم. و هیچی هم ننوشتم. ۳۰۰۵ هم همین طور. پریشب خبر شبنامه ها هم رسید و فاکس نیوز و این حرفها. یه تیتر یک بلالی نوشتم برای قلم. بلالی یعنی شلوغش کنی الکی بگی بلاله که همه جمع شن. که البته مورد تایید قرار نگرفت. ظهر موقع سلف دیدمش.

    دیروز عصر هم که جلسه ی قلم سینمایی بود که احتمالا با ویراستاری و صفحه آرائیش به فنا خواهم رفت. و موقع جلسه هم خواب بودم. که عصر ساعت ۷ بیدار شدم و رفتم پخش انیمیشن. انیمیشن های بسیار زیبا. انیمیشن متفکرانه ی بالانس درباره ی زندگی در این دنیا. داستان چند آدم که بالای یک صفحه بر سر یک جعبه که یکی از آنها صید کرده می جنگند. با به این سو و آن سو رفتن تعادل به هم می خورد و شروع به انداختن بیرون یکدیگر از بالای صفحه می کنند و نهایتا یکی از آنها می ماند و جعبه در دو سوی صفحه که راهی برای رسیدن به آن ندارد. و همین طور انیمیشنی با ترانه ای زیبا و گویا ایتالیایی درباره ی یک صندلی که در سالهای دور شاهد ماجراها و رسوم قدیم بوده و اکنون در موزه ی هنرهای معاصر بازیچه ی بچچه ها شده است. شب تمامی تابلوها که صبح ها روشنفکران دورشان جمع می شوند به حرکت دور صندلی در می آیند و نهایتا همه آن نقش های قدیمی و ماجراها زنده می شوند و صبح دوباره به درون تابلو باز می گردند. و انیمیش پدر و دختر درباره ی آنها که با دوچرخه از کنار درختی می گذرند و سالهای سال دختر بی پدر از آنجا می گذرد در نوجوانی، در جوانی با دوستان، با همسر، در میانسالی و کهولت با نوه ها و در پیری به تنهایی. هر بار دوچرخه را پارک می کند و به کنار رودی که پدر کنار آن رفت می رود. و در آخر، دوچرخه را پارک می کند که دوچرخه نمی ایستد و می افتد و او به کنار رود می ود و در قایقی که اول داستان دیدیم و جلوتر به خاک نشسته می خوابد. داستان راهبی که اسیر وسوسه ی ماهی می شود نیز جالب بود. داستانی فرانسوی.

مکانیک سیالات هم

    الان هوا نارنجیه از گرد و خاک. جشن فارغ التحصیلی هم برقراره. امتحان سیالات دادم. یه سوال نوشتم که ۱۰۰ درصد غلط بود، بقیه هم که سه تا بود ننوشتم. ما کارمون تموم شد، کسی کاری نداره.

انجمن، باز هم

    دیشب شب شعر فردوسی بود. شب شعری که طبق معمول هیچ بویی از فردوسی نداشت. دکوری در حد جلسات هفتگی شعر انجمن ما که البته دست خانم های ۸۳ در دنکنه، دیشب بهشون خسته نباشید گفتم، شعرها که مثل همیشه بود، و البته یه مهمان با حرف های مزخرف، موسیقی که به جز آهنگ اول هیچ کدوم از ترانه های بعدیش دو زار ارزش نداشت، تئاتری که آخرش شاید ۱۳ نفر هم تو سالن نموندن، شعر یکی از بچه ها که اجازه داده نشد خونده شه، چون حرف های بود که هر چند واقعیت بود ولی ۴۰۴۴ گفت "من" نمی ذارم، شاید هم نگفت و این طور عمل کرد به هر حال، به هر حال هر چی باشه اون انجمن کافرین بود که مخالف ترین مخالف هم می رفت بالا تو شعرهاش هر چی از دهنش در می اومد می گفت و کسی کاری نداشت، یا اون یکی تو تریبون آزاد نشریه هر چی می خواست می گفت و کسی کاری نداشت، الان دوران عدالت و مهر ورزیه و همه باید خفه شن. بگذریم دقیقا دیشب وقاحت ها به اوج رسید. دقیقا انگار ارث باباشونه که البته بود. با پول به قول خودشون بیت المال هر کاری که دلشون می کشه می کنن. کاریش نمی شه کرد اگه بخوای درست رفتار کنی اغلب رنج می کشی، کاریش هم نمیشه کرد. اگه راهی بود علی(ع) احتمالا ۲۵ سال گوشه ی خونه نمی افتاد. دیشب طرح هم اعلام وصول شد توسط اعضای شورای مرکزی.

    تو روزنامه پریروز یا پس پریروز جام جم شاید بود که رضا امیرخانی درباره ی دانشکده مزخرفاتی نوشته بود که اینجا کتاب ها خوب انتخاب می شن و در نوع خودش بهتر از تهرانه لابد و کلی آدم بترین کتابها رو انتخاب می کنن و این قدر به فرهنگ اهمیت می دن که جهت گیری های سیاسی معلوم نیست چی هستن و بسیج و جمعه و انجمن قابل تشخیص نیستن و ریشه هی همه اش تو انصاره لابد! بالاخره گفته بود و پریروز فکر کنم تو برد خورد. یه بنده خدایی هم که عضو شورای مرکزی بود توش خط کشید که پررنگ بشه.

    الان درگیر قلم باید باشم، امتحان نخوندم، سیالت پنج شنبه داریم و یکم هم خواص سنگ، قلم سینمایی تیتر یک ننوشتم و احتمالا صفحه آرا و ویراستار اون هم خودم باید باشم، و قلم رو هواست کماکان و کامپیوتر هم امکان دسترسی نداره. اگه هوا گرم نبود یه کاری می شد کرد که الان گرمه و هیچ کاری نمی شه کرد.

شرق منتشر شد

شرق، دیروز منتشر شد.

خبر آمد "قلم"ی در راه است

    دیروز ظهر حدود ۱۲ و نیم تا ۲ مشغول سرچ عکس تو گرمای تابستون تو کنج یه اتاق بسته بدون کولر بودم. و البته تا حدودی ویرایش. کارگاه شلوغ بود  وبرگشتم تا حدود ۴ ادامه دادم. بعدش هم کلاس حل تمرین مت لب رو  پیدا نکردم و گرفتم خوابیدم. دیشب حدود ۱۲ شب اومدم دفتر کمی ویرایش کردم. پریروز هم حدود ۲ تا ۶ مشغول  طرح تبلیغ فیلم پرچم پدران ما بودم. و البته طراحی نظر سنجی. اومدم اتاق بر و بچ سمعی بصری که دیدم اونها هم آماده کردن با اسم پرچم های پدران ما. این مساله ی تفاوت اسم با اسم فارسی فیلم که البته اسم فارسی غلط بود و طراحی من سبب شد تا نظرسنجی ها رو ببرم و مشغول شیم. دیروز عصر هم گویا مباحث عمیقی در اتاق صورت گرفت بین ۴۰۴۴ و ۲۰۳۰ . ۲۰۳۰ گفت درمورد انجمن و این چیزا باهاش بحث کرده. من که آخرهای بحثشون بود گویا پا شدم رفتم حموم ولی مثل این که ۲۰۳۰ مشکل رو علتی گفته و ۴۰۴۴ دلیلی که خود بچه ها نمیان طرف انجمن و ۲۰۳۰ هم گفته حتما دلیلی داره - منظورش اینه که علتی داره - که نمیان و اگر نه زمان ما که اومدن. ۴۰۴۴ هم یه تیریپ خفه شید خفه شید اومده که خب نیان به من چه البته عملا تیریپ رو اومده و اگرنه هیچ کس این حرف رو نمی زنه. تیریپ احمدی نژاد که: اینا همه سنگ اندازی می کنن و فلانن و کار نمی کنن و ...  و هنوز نمی دونه که بابا مشکل خود توئی. مثل خصوصی سازی تو ایران که حاضرم قسم بخورم که این بار هم با شکست کامل رو به رو می شه. دست و پای مردم رو بستن و می گن بیاین کار کنین. مردم باید ناخودآگاه احساس شهروند بودن و محترم بودن کنن. نه این که شعار بدیم و ته تهش هیچی. به قول سارتر حق حاکمیت نقض نشدنی، تقسم نشدنی و مطلق داشته باشن. احساس کنن هر چی بخوان همونه. که البته اینا زود می گن که اسلام چی میشه و این مزخرفات که نتیجه ش می شه کشوری که ۲۰۰ ساله حاکماش و خیلی از مردم احساس پیشرفت می کنن و نتیجه اش عملا هیچه. همون طور که الان بعضی ها حرف از رشد می زنن رضا خان هم می زد و ناصر الدین شاه هم می زد. با این تفاوت که الان هم خیلی ها می دونن خبری نیست! دیگه وای به حال ما. تو دانشکده هم همین طور عملا احساس دانشجو بودن و تاثیرگذار بودن نیست و همه مون حرف از مشارکت می زنیم که هرگز نمی شه. جالبش اینه که این حرفای بدیهی واسه خیلی ها قابل قبول نیست. ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

زنگوله های آبی

زنگوله های آبی

جوجه

    دیروز صبح  از خواب پا شدم و به راه افتادم برای یک لقمه نان. پدر جوجه ها رو دیدم و حدود ۱ ساعت و نیم سه تا آدم گنده مشغول گرفتن عکس از جوجه ها شدیم! که آخرش گرفتیم. بعد هم کلاس خوشبخت تا ۱۰ دقیقه به دوازده. سایت و ناهار و بعدش هم خواب. تا شب که به جلسه ی "تو رو خدا ازدواج کنید" رفتیم. و کلی خندیدیم. حاجی جعفری رو دیدیم. حاجی الهایی رو ندیدیم. از اونایی که ازدواج کرده بودند تقدیر به عمل اومد. موقع روبوسی رای اهدای جوایز گفتم مثل اونایی هستن که دارن می رن جبهه! و تا امروز که هیچ اتفاقی نیفتاد.

سفرنومچه نمایشگاه کتاب

    دیروز پس از ساعت ها دوری به وطن برگشتم. به خاک پاک کوت! بر آنکم تا سفرنامه ای بنویسم مگر اصلاحات احوال خوانندگان را موثر افتد، ان شا الله. روز سه شنبه ساعت ۵:۴۵ به وقت ایران یعنی حدود ۶در حالی که بار بسته بودیم سوار بر اتوبوس شدیم و به راه افتادیم، خرماپزان. و در راه آب پز گشتیم و سپس ربعی مانده به هفت، به ایستگاه رسیدیم. بلیت ۱۰ - ۱۵ نفر به نامشان نبود و از جمله من و با مساعدات وارد شدیم و پس از جابجایی بسیار با سه لر دوست داشتنی همراه شدیم، در حالی که کوپه سمت راست یعنی کوپه دوم را خواهران ۸۲ قبضه کرده بودند و چپی را ۸۳ و چپ چپی را ۸۴ و ۸۳ بدان گونه که بر خود لرزیدیم که مگر لال خواهیم شدن دِنده! ما دیری نپایید که بساط کل و آواز های محلی و غیر محلی به راه افتاد. خواهران نیز کم لطفی ننموده با تولدت مبارکی پاسخی دادند، حفارگونه. و ما نیز ادامه دادیم تا کل های پنج نفره ایشان که به پای کل های تک نفره ی ما نمی رسید را پاسخ دهیم که با صلوتی بر محمد و آل محمد رویمان را سپید کردند و ما با تکبیری دندان شکن به جنگشان شتافتیم در حالی که کماکان از حیلتشان به شگفت و تحسن و اندوه بودیم که چرا به اندیشه ما نرسید! در تمام این مدت با عبور هر عابری از معبر قطار، بدرقه و درخواست نامه ی ما بود که همراهش می شد. و شب را با ورق سر نمودیم و در حالی که اندک امیدی بود تا اندک آبرویم بر باد نرود که می پنداشتم رئیس بیت القرآن الکریم در دور دست است و برای رفتن به گلاب به رویتان به این ور ها نخواهد آمد که خیالی خام بود و دست اول به پایان نرسیده آمد و بر براد رفت و سلامی کرد بر من، کمیته گون. و شب را با تذکرات مکرر انجمن علمی به سر بردیم که مگر آداب را رعایت کنید و ما گفتیم حفار و ادب که ما حفاریم بر کیش پدران خود که همه قبیله ی من عالمان دین بودند. شب پس از نماز بود گویا که مدرسه را در آوردم و شروع کردم به خواندن متن زیبای ابتدای آن که باعث شد موضوعات به کلی دچار تغییر شوند و به مباحثی عمیق مبدل شوند، پیامبرگونه. بدنسان که بعدها که گفتم گفتند تو پیامبری!

    از ان جا که انسان موجودی است با شعور، به فکر یکی از حفاران زد که برویم و در هر کوپه ای خلال دندانی تعارف کنیم و پس از ساعت ها مذاکرات و تعلیق خلال پراکنی، این گونه شد و از کوپه های انتهای سالن شروع کردیم و به کوپه های خواهران ختم! که هر کوپه دو خلال سپردیم که از میان به دو نیم کنید و این گونه کردند! مگرخواهری از ۸۳ که با دوستان هم ورودی در کوپه بود تقاضای خلالی مضاعف کرد که بی پاسخ نماند! شب را به خوبی خوابیدم و صبح بیدار شدم و تا ۲ که به تهران رسیدیم کنسرت های گوناگون اجرا نمودیم. و به محض رسیدن به قم بنا بر مصالح از پیش تعیین شده درودی فرستادیم بر حضرت معصومه(ع).  صبح گوشیمان را شارژ نمودیم از رحمات رئیس سالن.

    به تهران در آمدیم و در همان ابتدا دیدیم لباس دو تن از خانم های همراه تغییراتی کرده است، در حد المپیک. و با اتوبوس به نمایشگاه رفتیم و نهار را آوردند که قاشق نداشت و بعضی حفارانه سعی کردند تا به سر انگشت تدبیر و نان آن را فرو دهند، حفارانه. که ما خوی فرانسویمان گل کرد و گرسنه منتظر قاشق ماندیم. در این احوال دو دختر خانم که عمرشان پاینده باد در آن سمت محوطه فضای سبز نشسته و مشغول تناول ماکولات بودند که دوستی حفار نمازش گرفت و رفت به عملیات متهورانه مشغول شد مگر قبله را بیابد. خانم ها جنوب شرقی را نشنان دادند و او خود به سمت جنوب با اندکی انحراف به غرب مشغول شد که حفار خلال پخش کن فریادی زد که ای فغان در اشتباهی و دوید و در جهت دو دختر یعنی غرب مشغول شد (تصویر در گوشی موجود است) و این گونه شد که کمیته حقیقت یاب آغاز به کار کرد با حضور من و نماینده ی شورای صنفی و نماینده ی بیت القرآن و حقیقت کشف شد و در تمام این مدت خنده ها می رفت. قاشق رسید و خوردیم و گذار آغاز نمودیم در نمایشگاه. و بسیار طولانی بود و جانکاه و شلوغ و بی برنامه و مزخرف اما نکات و قسمت های جالبی داشت همچون رانی و سالار بستنی و دلستر لیمو و آب معدنی که بسیار گوارا بودند. در وصاصل زمان حدود ۳-۴ بار این گونه آمدم و خردم و در بار آخر که حدود ۵ بود احتمالا مکتوبی خواند از کوئلیو که بسیار گوارا آمد. در همین حوالی بود که بسیار غرفه ی کاروان و نشر نی و مرکز را دیدم. فرمی پر نمودیم که مگر پس از مرگ به درد کسی بخوریم که امید است کارتش برسد، تف به ریا البته. و از آن پس تا لحظاتی شوری و اضطراب و ترسی عمیق فرایم گرفت.

    شب همدیگر را دیدیم حدود ۸:۳۰ و با دبیر الشورای الصنفی مباحثات عمیقی را پی گرفتیم که حال من را دیگرگون نمود. دبیری که سروش و غیره می خواند و بسیار انجمنی است، کماکان. سوار بر تاکسی شدیم و به حافظ نوفل لوشاتو عزیمت نمودیم. در راه از فواید پول و ... گفتیم. و راننده از رفیق نفتی اش گفت که بسیار کاسب است و خودش که در شیفت دوم است و پولی که نفر جلویی بی پروا هزار تومان به پسرک شیشه پاک کن داد. شب، عدالت محورانه ما را به ورزشگاه شهید حیدرنیا و خانم ها را به هتل آپارتمان آزادی فرستادند و من هم چون کودکی آرام آرام مکتوب خواندم و خوابیدم. شام کش لقمه بود و من گرسنه خود را تا جان خفه کردم.

    صبح یک بار ۳ و بار دیگر ۶ و نیم بیدار شدم و اصلاحی نمودم و حمامی رفتم و همچون دسته ی گل برگشتم و صبحانه خوردیم. گفتند انجمن و شورا غذا می دهند ولی انجمن اسلامی چه؟ فقط استعفا می دهد. و ما به جان خریدیم. به راه افتادیم و به نمایشگاه رفتیم و تا دو سرگردان بودیم و بانویی ۸۳ را به ظاهر اول ورودش به دانشگاه دیدیم. در حال گشتن بودم که در سالن ۸ از جلوی غرفهی کوچک و بسیار بسیار شلوغ بنیاد شریعتی گذشتم. و پوران را دیدم و مونا شریعتی را. و بسیار از نوه ها و اقوام و مسئولان غرفه را. به ۲۰۱۲ خبر رسیدوندم و درخواست امضای پوران شریعت رضوی را نمود که من به جوانی در غرفه گفتم. البته این بار سوم بود که امروز به غرفه می آمدم و این بار حبیب الله پیمان را نیز دیدم و خوشحال گشتم. در غرفه بود و با پوران خوش و بش می کرد. نخست چیزی که توجهم را بار ها جلب کرد برخورد مودبانه و استثنایی همه ی حاضران و مسئولان غرفه بود، بی اغراق. گفت قسم خورده است امضا نکند و من گفتم مایلم خودش را ببینم و بگویم که گفت می توانی شانس خود را بیازمایی. و به ایشان گفتم که دانشجویی ام عادی و این حرف ها که قبول نکرد و من بیرون آمدم. در همین حوالی پیرمردی در غرفه به جوانک گفت فلانی که من باشم از دوستانم که جوانک گفت نه. لحن جالب و آشنایی بود. نومید و گفتم این جا هم مثل همه ایران و شرمنده ی ۲۰۱۲ شدم که ناگهان دیدم کسی از پشت پیراهنم را می کشد برگشتم. پوران شریعت رضوی بود و گفت آقا شما با من کار دارید و من گفتم که دوستی دارم و این حرفها و ما سال گذشته از شما خواستیم که بیایید و گفتیم به دلیل کهولت سن نمی توانید و این امضا حداقل ممکن است و گفت قسم خورده است. گفتم چگونه او را توجیه کنم که گفت بگو قسم خورده است. من برگشتم. دبیر دو دوره قبل را دیدم و به او گفتم که کیست آنجا. حسینی باید مشغول گزارش بود. و قناد هم آمده بود با عیال گویا. و آمدیم و ناهار را خوردیم. من با راهنمایی ۴۰۴۶ دو کتاب از فاضل نظری هم خریده بودم از غرفه ی هزاره ققنوس، و هم چنین دویدن در میدان تاریک مین از مستور، کتابی از وفی و کتابی از مدرس صادقی. روز قبل هم بریدا و مکتوب از کوئلیو، دو کتاب درباره جنگ در آبادان، مفاتیح. ظهر جدا نشستم و اشعار فاضل را با خود خوانده که بسیار لذت بخش بود. نظر سنجی را فرانسوی وارانه پر نمودم. و با اتوبوس آمدیم به ایستگاه. شهروند را زیارت کردم و نوری در من درخشیدن گرفت. صبح هنگام عزیمت به نمایشگاه نیز آگهی "هم میهن" مرا به دنیای دیگری برد. هوایی تنفس کردم بسیار روانبخش. همانجا بر روی کتابها نشستم و شروع کردم به تورق و تنفس کتاب.

    سوار شدیم با چند غریبه. دو نفر از آستارا عازم ماهشهر و دو جنوبی و از جمله یک آبادانی. و در این میان نوای معین که پس از آن غروب رفتن به گوشمان آمد آمدنی. و شروع نمودیم به حل معادله ای عجیب و چند مجهولی. کوپه سمت چپ یک خانم داشت و ما هم جوانکی که می خواست در جای من باشد و منی که می خواستم کنار دوستانم باشم و خانمی که می خواست کنار خانم ها باشد و آن جوانک که می خواست با چهار نفر کنار هم باشند! معداله ای که آخر آنان به واگن ۹ رفتند و دوستان ۸۵ به واگن من آمدند و آقا یا خانمی از ۹ به ۳ جای جوانک رفت. و همه چیز حدود غروب به خیر و خوشی پایان یافت. در این حوالی انتقادات اینان به احمدی نژاد و نظام زیبا بود. دفاع آبادانی از امام و حرفهای آستارایی یا همان فحاشی بگویی بهتر است. و درسهای اخلاق زیبای مرد آبادانی به جوانک. مردی که می گفت و به نظر می آمد و جز این نیز نبود که ۳۳ داشت و حدود ۴۵ می زد. توحید مفضل را بر سر جوان آستارایی آورد. در این حوالی پشمک خوردیم و عکس هایی از غروب بی جان گرفتیم. رفتم به کوپه چند ۸۳ و مباحث اقتصادی را آغازیدم، از ابزارهای پولی و مالی بانک مرکزی همچون نرخ تنزیل مجدد و اوراق مشارکت و نرخ بهره ی بانکی تا میلتون فریدمن و استاد موسی غنی نژاد و معنای تورم و تولید ناخالص و منحنی فیلیپس و رشد اقتصادی و نسبت واردات و بیکاری. بسیار چسبید و شستشوی مغزی شدند و به گمان خودشان استفاده کردند. مدرسه و کنار رودخانه پیدرا را آوردم و دادم و خواندد. برگشتم دوستان ۸۵ را زیارت کردیم و حدود ۲ ساعت مزخرف گفتم و ابتدا البته شام خوردم و بسیار ایشان را خوش آمد و بسیار خنده رفت و چسبید. شب را خوابیدیم. صبح برخواستیم و لباس برای خشکشویی را فریاد زدیم که بسیار چسبید. و  بچه ها بنا بر خلق با رئیس سالن شرط بستند که ترمز را می کشند بر سر ۱۰ هزار تومان و او قبول کرد و ایشان نامردی نکرده در گرمای بی کولر حاشیه ی اهواز که همه بعد از ۱۵ ساعت تا کمتر از ۵ دقیقه انتظار رسیدن داشتند، کشیدند! و مهماندار مرام گذاشت و ترمز را به جای خویش باز گرداند و پولی نگرفت و برگشتیم. و به شوخی گفتم باز هم بکشیم که کوپه کنار التماس کنان گفت وجدانا نکشید و ما نکشیدیم چون با وجدانیم. طرح کشیدن ترمز مربوط به هنگامه ی آمدن بود که به انجام نرسید.

    پیاده شدیم و بسیار خیس عرق شدیم و سوار بر سمند آمدیم. با نوای داریوش. و همین دیگر. والسلام.

سارکوزی دوست دارن! یا احمدی نژاد و کرانچی

    دیشب دو جا همزمان مهمون من بودن به مناسبت پیروزی سارکو. نیکولا باعث شد تا دیشب بدهکارتر بشیم. نزدیک چهل تومنی تو این یکی دو هفته پیاده شدم. ملت بزرگوار و به وِیژه ۴۰۴۴ تمام عقایدشون و احمدی نژاد رو به یه کرانچی فروختن و همه با هم بانگ سارکوزی دوست داریم برآوردند! دیشب گفتم خود سارکوزی هم اورش می شه یکی تو کوت عبدالله به خاطر پیروزیش همچین کاری بکنه؟ مطمئنا نه!

    دیشب مظنونین احتمالی فحاشی برد آزاد مشخص شدن. هر چند که تقریبا معلومه کیه. کسی که به اونایی که دیگه تو انجمن نیستن حرف می زنه تابلو معلومه از کدوم طیه. دیشب پوستر شب شعر هم اماده شد. با نقطه ی نارنجی انجمن. بالاخره باید همه چیز یه بچه بازی قاطیش بشه دیگه. رفتم سراغ کمانچیست (همون کمانچه زن!) که نبود اتاق. برای دعوت از گروه موسیقی. عجب سیستومی راه افتاده. دیروز کلی بی مزه بازی هم سر میز بود و حفار بازی رو به اوج رسوندیم. با یه مشت حفار و مخزن حفار منش. رفتم شهر امروز و برای عزیمت به نُمایشگاه آماده شدیم. تا چه شود. باز هم جلسه اقتصاد و انرژی هست و من نیستم. دکتر یارجانی معوان امور اوپک وزارتخونه. دفعه قبل هم پیش بین بود و من نبودم.

    دیشب بعد از مدتها کمی با ۳۰۰۵ قدم زدیم و درباره زندگی صحبت کردیم و خشت زدیم. مطلب تیتز یک قلم سینمایی آماده نیست، مطلب خودم تو معرفی کتاب احتمالا کوتاهه و نیازه ادامه پیدا کنه، هنوز قلم و کتیبه رو اسکن نکردم و نفرستادم برای بر و بچ سر دسته ی کافرین و ملحدین، نمایشگاه دانشکده اسم کتابها رو ننوشتم، و درخواست ندادم، الان هم گشنمه، بروایه نگهبان سایت هم اومد و گفت آقایون ۱۵ دقیقه دیگه، یعنی ۱۵ مین دیگه باس برم، حداکثر، البته چاره اش یه اتاق عمله به قول حاج آقا دانشمند، لباسم رو هم از خشکشویی نگرفتم، دیگه چی ...، آها دو روز پیش فیلم برخورد نیروی انتظامی با یه دختر رو هم از ۳۰۳۲ خواستم که رو گوشیش بریزه و خودم به عنوان آخرین فرد دیدمش، و همین دیگه. یعنی کلی بدبختی. الان هم احتمالا تا چند روز نمی تونم آپ کنم. الان هم به ۴۰۲۷ می گم f5 رو بزنه و وبلاگ رو بخونه. احمالا پست بعدی رفت تا بعد اومدن از تهران. جمعه یعنی.

سارکوزی برد

سارکوزی برد.

رضا امیرخانی

    دیروزظهر حدود ۳ و نیم رفتم مهمانسرا پیش رضا امیرخانی. یه نفر دیگه هم پیشش بود. رضا امیرخانی با یک تی شرت جگری مایل به قرمز، شلوارکتان، یه کوله پشتی، یه لپ تاپ، یه گوشی نوکیا با قیمت متوسط، یه تسبیح سبز ماشی، یه انگشتر با نگین فیروزه کوچک و یه دونه حلقه. همراه با سه تا تکدانه و دو تا شادلی و ۲۳ تا لیوان و ۴۰۳۵ رفتیم پیشش و بسیار نشاط رفت. از همه چیز گفت، از ممیزی، از "من او"، از این که "ارمیا" الان شده نقد هاشمی و اون موقع نبود و جواب های به دور از پیچوندن و ... که البته جز این انتظار نمی رفت. و بعدش هم امضای "من او" حدود شاید ۵ و بعدش عزیمت به نمایشگاه دانشکده و قبلش امضای معرفی کتابش تو قلم که من نوشته بودم که برام جالب بود.

    بعد هم یک ساعت خاطره گویی در نمایشگاه و امضای کتاب های بچه ها. و بعد هم هشت شب به وقت ایران یعنی هشت و نیمِ شبِ امتحانِ زبان که کتاب هم نداری! سخنرانی و پرسش و پاسخ درباره فرهنگ و هنر و کتاب و کمی هم درباره ی نوشتن خودش و کتاب هاش. جایی گفتم که فرهنگ خوجوش باشه و این حرفها که 3031 گفت این رو هم قبلا سروش گفته که خواستم خفه اش کنم!

    بعد هم برگشتن به کافی شاپ و شیر و کیک و تعیین قیمت اجناس با ۴۰۱۰ و برگشتن به اتاق و ... و نخوندن و ۳۰۳۰ که معنی لغات رو در آورد تا از روش صبح نخونم که نخوندم. الان هم امتحان زبان دادم، ما کارمون تموم شد، کسی کاری نداره ؟!

آخ جون!

    الان از ماهشهر زنگ زد و گفت اگه اخراج نشه احتمالا هفته بعده. نهنگ هم چند دقیقه پیش زنگ زده بود و گفته بود جلسه لغوه. معلوم نیست اونجا چه خبره. علی الحساب ئی ئی ئی (گل مراد داره می خنده ). آخ جون. می رم سلف و بعدش ببینم این رضا امیرخانی اومده یا نه. البته کتابم رو که دادم امضاش کنه. ولی خب دیدنش هم جالب می تونه باشه.

دسته گل

    الان مثل یه دسته گل تو سایت نشستم و منتظرم ساعت ۱۱ و نیم بشه برم سلف غذا بخورم و بعدش هم ماهشهر. امروز رضا امیرخانی میاد. خواستم همه کتاباش که همه شون به جز "از به" رو خوندم بگیرم دیشب و بدم امضا کنه که طبق معمول تنبلی نذاشت. ولی من او رو با مطلبم درباره ی معرفی من او رو دادم ۴۰۴۴ امضاشو برام بگیره. به اسم خودم. دوست داشتم می دیدمش که نشد. و البته بدشانسی عظیمی بود. ولی خب چه می شه کرد. درباره ی من او نوشتم. حالا هم بهتره اسم کتابهای امیرخانی رو به کتابهای خوندم اضافه کنم. خواستم درباره ی "بی و تن" هم ازش بژرسم. امسال نوشتنش تموم شد. خواستم ببینم معنی اسمش چیه و کی چاپ می شه. که باز هم نشد. شاید به بچه ها اس ام اس کردم تا بپرسن. ساعت ۳ جلسه ی شعره. می رسم. ان شا الله.

    چند روز که بر و بچ اوضاع رو عجیب به هم ریختن. از هفته ی قبل و ماجرای امیر کبیر که جامعه ی اسلامی خواست تعطیل کنه کلاس ها رو و هنوز موفق نشده تا قضیه ی باور نکردنی زرین کلک تو دانشکده ی هنر های زیبای دانشگاه تهران و تحصن ها و اعتراض های پیاپی. نمی دونم اونها که خاتمی رو متهم می کردن که محیط دانشکده رو جوزده و پرهیاهو و نا آرام کرده الان چی می گن. احتمالا می گن تاثیر همون کارهای خاتمیه! بالاخره دروغ که فاکتور نداره که. مدیران مسئول نشریات بازداشت شدن و تو دانشکده هنر های زیبا هم تعدادی از بچه ها که گویا به قول ۴۰۲۹ تعدادیشون جامعه ای بودن هم اعتراض و تجمع کردن.

عطر خوش آل پاچینو

    دیروز ظهر عطر خوش زن رو دیدم. فیلم جالبی بود. بد نبود. بالاخره از بیکاری بهتر بود. هنوز وقت نکردم چیزی درباره اش بنویسم. باشه به موقع اش. الان هم حدود نیم ساعت پیش از نمایشگاه کتاب اومدم. نمایشگاه کتاب دانشکده البته. نه اون گندهه! خوشم نیومد. فردا رضا امیر خانی میاد. از یک طرف اون، از طرف دیگه ماهشهر. بدبختی پشت بدبختی. نتیجه کارآموزی ام هم معلوم شد. بفل خونه. ظهر بین دو تا پست قبلی رفتم کارگاه و قطعه رو تحویل دادم. امشب هم اگه تنبلی بذاره برم کتابای امیرخانی رو واسه امضا بگیرم.

باد ما را خواهد برد...

    فیلم ماجرای ورود یک گروه فیلمبرداری به روستایی در کردستان است. در ابتدا چنین به نظر می آید که برای یافتن گنج یا گردش به روستا سفر کرده اند. اما با شوخی همراهان نقش اول فیلم می فهمیم که هدف مساله ای فراتر از این حرف هاست. شوخی که در آن یکی از سه نفر به کودک می گوید به هر کس که پرسید بگو برای پیدا کردن گنج آمده اند.

پوستر فیلم

    فیلم با سکانس هایی اغلب ثابت آغاز می شود. نماهایی که در آنها اغلب ردپای هنر عکاسی کیارستمی را می بینیم. تلاشی بر استفاده از نماهای ثابت و عکس مانند. اوج استفاده از این گونه نماها را در قهوه خانه زن کرد شاهد هستیم.

نمایی در قهوه خانه

    هر چه جلو تر می رویم حرف های کارگردان بیشتر به چش می آیند. تاکیدی که وی بر باسواد و با فرهنگ بودن افراد دارد. با نمایش شخصیت هایی همچون کارگر، کودک و معلم. تلاش هایی که در آنها جامعه توسعه نیافته با دیدی بدون شعار به نمایش در می آید. در اواخر فیلم نیز دکتر چنین شخصیتی دارد.

نمایی از فیلم

    این مباحث در اواخر فیلم جای خود را به مباحثی دیگر می دهند. مرگ و زندگی. و تاکیدی که بازیگر نقش اول در گفتگو با خانم گودرزی بر پیش بینی ناپذیر بودن آن دارد. و سکانسی که در آن با دوستانش در همین باره گفتگو می کند. دوستانی که آنها رادر فیلم تقریبا هیچ گاه نمی بینیم. فیلم این سکانس ها را با پشتوانه ای غنی برای به هدف رساندن استفاده می کند. پشتوانه ای همچون وجود همواره عناصر طبیعی مقل حیوانات، یا حضور پیرمرد یا یک عابر در برخی نماها، بیدار شدن هر روزه و اصلاح کردن، به دنیا آمدن بچه و ... .

یکی از نماهای پایانی فیلم

    در پایان فیلم نماهای بسیار زیبایی از مزارع گندم می بینیم. و پیرمرد دکتر موتور سوار که شعر خیام را می خواند. انتظار من این بود که همین نما نمای پایانی فیلم باشد. که نبود و اکنون که می اندیشم به این نتیجه می رسم که اگر بود، فیلم به دام شعار زدگی عظیمی در می آمد. همان گونه که در نمای پایانی که استخوانی به آب پرتاب می شود، تا حدودی چنین است.

عنوان فیلم در عنوان بندی ابتدایی

دمت گرم ژانِ بابا

    دیشب مراسم بیت القرآن بود. بسیار عالی برگزار شد. سخنران، تواشیح و مراسم دیگر. بعدش هم کافی شاپ. و دستگیری موسویلن و خوشحالی جماعت ۴۰۴۴. و البته خبر حمایت استاد بسون و همین طور ژان رنو از سارکوزی که همچون آبی خنک بود بر آتش سختی ها و بد بختی ها. دمت گرم ژانِ بابا! جز این ملالی نیست. و البته اضافه کنیم به اینها مذاکرات یک جانبه من و ۴۰۴۴ که طبق معمول به جاهای جالبی رسید. من رو به یاد یکی از رفقای دوران مدرسه ام می اندازه. رفتارهامون نسبت به هم عینا همونه. با کمی تفاوت البته. امیدوارم براش آینده ای اون طور نباشه، که البته تا احمدی نژاد هست، نیست.

شرق، به زودی منتشر می شود...

شرق به زودی منتشر می شود

عکس از: روزنامه اعتماد

آن را که منم منصب

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد                         آواره ی عشق مـا آواره نخواهــد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هـرگز                         و آن را که منم چاره بی چاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معـزول کـجا گــردد                       آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قـبله ی مشتاقان، ویــران نشود هـرگـز             و آن مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده ی من لیکن                    بی نرگس مخمورش خماره نخواهـد شد

بیمار شود عـاشق، امـا بنمی میـرد                         ماه ار چه که لاغر شد، استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر                  آن نفـس کـه شد عاشق، اماره نخواهد شد

شعر از: مولوی

تنها در باران

عکس از: فوتو.نت