دیروز پس از ساعت ها دوری به وطن برگشتم. به خاک پاک کوت! بر آنکم تا سفرنامه ای بنویسم مگر اصلاحات احوال خوانندگان را موثر افتد، ان شا الله. روز سه شنبه ساعت ۵:۴۵ به وقت ایران یعنی حدود ۶در حالی که بار بسته بودیم سوار بر اتوبوس شدیم و به راه افتادیم، خرماپزان. و در راه آب پز گشتیم و سپس ربعی مانده به هفت، به ایستگاه رسیدیم. بلیت ۱۰ - ۱۵ نفر به نامشان نبود و از جمله من و با مساعدات وارد شدیم و پس از جابجایی بسیار با سه لر دوست داشتنی همراه شدیم، در حالی که کوپه سمت راست یعنی کوپه دوم را خواهران ۸۲ قبضه کرده بودند و چپی را ۸۳ و چپ چپی را ۸۴ و ۸۳ بدان گونه که بر خود لرزیدیم که مگر لال خواهیم شدن دِنده! ما دیری نپایید که بساط کل و آواز های محلی و غیر محلی به راه افتاد. خواهران نیز کم لطفی ننموده با تولدت مبارکی پاسخی دادند، حفارگونه. و ما نیز ادامه دادیم تا کل های پنج نفره ایشان که به پای کل های تک نفره ی ما نمی رسید را پاسخ دهیم که با صلوتی بر محمد و آل محمد رویمان را سپید کردند و ما با تکبیری دندان شکن به جنگشان شتافتیم در حالی که کماکان از حیلتشان به شگفت و تحسن و اندوه بودیم که چرا به اندیشه ما نرسید! در تمام این مدت با عبور هر عابری از معبر قطار، بدرقه و درخواست نامه ی ما بود که همراهش می شد. و شب را با ورق سر نمودیم و در حالی که اندک امیدی بود تا اندک آبرویم بر باد نرود که می پنداشتم رئیس بیت القرآن الکریم در دور دست است و برای رفتن به گلاب به رویتان به این ور ها نخواهد آمد که خیالی خام بود و دست اول به پایان نرسیده آمد و بر براد رفت و سلامی کرد بر من، کمیته گون. و شب را با تذکرات مکرر انجمن علمی به سر بردیم که مگر آداب را رعایت کنید و ما گفتیم حفار و ادب که ما حفاریم بر کیش پدران خود که همه قبیله ی من عالمان دین بودند. شب پس از نماز بود گویا که مدرسه را در آوردم و شروع کردم به خواندن متن زیبای ابتدای آن که باعث شد موضوعات به کلی دچار تغییر شوند و به مباحثی عمیق مبدل شوند، پیامبرگونه. بدنسان که بعدها که گفتم گفتند تو پیامبری!
از ان جا که انسان موجودی است با شعور، به فکر یکی از حفاران زد که برویم و در هر کوپه ای خلال دندانی تعارف کنیم و پس از ساعت ها مذاکرات و تعلیق خلال پراکنی، این گونه شد و از کوپه های انتهای سالن شروع کردیم و به کوپه های خواهران ختم! که هر کوپه دو خلال سپردیم که از میان به دو نیم کنید و این گونه کردند! مگرخواهری از ۸۳ که با دوستان هم ورودی در کوپه بود تقاضای خلالی مضاعف کرد که بی پاسخ نماند! شب را به خوبی خوابیدم و صبح بیدار شدم و تا ۲ که به تهران رسیدیم کنسرت های گوناگون اجرا نمودیم. و به محض رسیدن به قم بنا بر مصالح از پیش تعیین شده درودی فرستادیم بر حضرت معصومه(ع). صبح گوشیمان را شارژ نمودیم از رحمات رئیس سالن.
به تهران در آمدیم و در همان ابتدا دیدیم لباس دو تن از خانم های همراه تغییراتی کرده است، در حد المپیک. و با اتوبوس به نمایشگاه رفتیم و نهار را آوردند که قاشق نداشت و بعضی حفارانه سعی کردند تا به سر انگشت تدبیر و نان آن را فرو دهند، حفارانه. که ما خوی فرانسویمان گل کرد و گرسنه منتظر قاشق ماندیم. در این احوال دو دختر خانم که عمرشان پاینده باد در آن سمت محوطه فضای سبز نشسته و مشغول تناول ماکولات بودند که دوستی حفار نمازش گرفت و رفت به عملیات متهورانه مشغول شد مگر قبله را بیابد. خانم ها جنوب شرقی را نشنان دادند و او خود به سمت جنوب با اندکی انحراف به غرب مشغول شد که حفار خلال پخش کن فریادی زد که ای فغان در اشتباهی و دوید و در جهت دو دختر یعنی غرب مشغول شد (تصویر در گوشی موجود است) و این گونه شد که کمیته حقیقت یاب آغاز به کار کرد با حضور من و نماینده ی شورای صنفی و نماینده ی بیت القرآن و حقیقت کشف شد و در تمام این مدت خنده ها می رفت. قاشق رسید و خوردیم و گذار آغاز نمودیم در نمایشگاه. و بسیار طولانی بود و جانکاه و شلوغ و بی برنامه و مزخرف اما نکات و قسمت های جالبی داشت همچون رانی و سالار بستنی و دلستر لیمو و آب معدنی که بسیار گوارا بودند. در وصاصل زمان حدود ۳-۴ بار این گونه آمدم و خردم و در بار آخر که حدود ۵ بود احتمالا مکتوبی خواند از کوئلیو که بسیار گوارا آمد. در همین حوالی بود که بسیار غرفه ی کاروان و نشر نی و مرکز را دیدم. فرمی پر نمودیم که مگر پس از مرگ به درد کسی بخوریم که امید است کارتش برسد، تف به ریا البته. و از آن پس تا لحظاتی شوری و اضطراب و ترسی عمیق فرایم گرفت.
شب همدیگر را دیدیم حدود ۸:۳۰ و با دبیر الشورای الصنفی مباحثات عمیقی را پی گرفتیم که حال من را دیگرگون نمود. دبیری که سروش و غیره می خواند و بسیار انجمنی است، کماکان. سوار بر تاکسی شدیم و به حافظ نوفل لوشاتو عزیمت نمودیم. در راه از فواید پول و ... گفتیم. و راننده از رفیق نفتی اش گفت که بسیار کاسب است و خودش که در شیفت دوم است و پولی که نفر جلویی بی پروا هزار تومان به پسرک شیشه پاک کن داد. شب، عدالت محورانه ما را به ورزشگاه شهید حیدرنیا و خانم ها را به هتل آپارتمان آزادی فرستادند و من هم چون کودکی آرام آرام مکتوب خواندم و خوابیدم. شام کش لقمه بود و من گرسنه خود را تا جان خفه کردم.
صبح یک بار ۳ و بار دیگر ۶ و نیم بیدار شدم و اصلاحی نمودم و حمامی رفتم و همچون دسته ی گل برگشتم و صبحانه خوردیم. گفتند انجمن و شورا غذا می دهند ولی انجمن اسلامی چه؟ فقط استعفا می دهد. و ما به جان خریدیم. به راه افتادیم و به نمایشگاه رفتیم و تا دو سرگردان بودیم و بانویی ۸۳ را به ظاهر اول ورودش به دانشگاه دیدیم. در حال گشتن بودم که در سالن ۸ از جلوی غرفهی کوچک و بسیار بسیار شلوغ بنیاد شریعتی گذشتم. و پوران را دیدم و مونا شریعتی را. و بسیار از نوه ها و اقوام و مسئولان غرفه را. به ۲۰۱۲ خبر رسیدوندم و درخواست امضای پوران شریعت رضوی را نمود که من به جوانی در غرفه گفتم. البته این بار سوم بود که امروز به غرفه می آمدم و این بار حبیب الله پیمان را نیز دیدم و خوشحال گشتم. در غرفه بود و با پوران خوش و بش می کرد. نخست چیزی که توجهم را بار ها جلب کرد برخورد مودبانه و استثنایی همه ی حاضران و مسئولان غرفه بود، بی اغراق. گفت قسم خورده است امضا نکند و من گفتم مایلم خودش را ببینم و بگویم که گفت می توانی شانس خود را بیازمایی. و به ایشان گفتم که دانشجویی ام عادی و این حرف ها که قبول نکرد و من بیرون آمدم. در همین حوالی پیرمردی در غرفه به جوانک گفت فلانی که من باشم از دوستانم که جوانک گفت نه. لحن جالب و آشنایی بود. نومید و گفتم این جا هم مثل همه ایران و شرمنده ی ۲۰۱۲ شدم که ناگهان دیدم کسی از پشت پیراهنم را می کشد برگشتم. پوران شریعت رضوی بود و گفت آقا شما با من کار دارید و من گفتم که دوستی دارم و این حرفها و ما سال گذشته از شما خواستیم که بیایید و گفتیم به دلیل کهولت سن نمی توانید و این امضا حداقل ممکن است و گفت قسم خورده است. گفتم چگونه او را توجیه کنم که گفت بگو قسم خورده است. من برگشتم. دبیر دو دوره قبل را دیدم و به او گفتم که کیست آنجا. حسینی باید مشغول گزارش بود. و قناد هم آمده بود با عیال گویا. و آمدیم و ناهار را خوردیم. من با راهنمایی ۴۰۴۶ دو کتاب از فاضل نظری هم خریده بودم از غرفه ی هزاره ققنوس، و هم چنین دویدن در میدان تاریک مین از مستور، کتابی از وفی و کتابی از مدرس صادقی. روز قبل هم بریدا و مکتوب از کوئلیو، دو کتاب درباره جنگ در آبادان، مفاتیح. ظهر جدا نشستم و اشعار فاضل را با خود خوانده که بسیار لذت بخش بود. نظر سنجی را فرانسوی وارانه پر نمودم. و با اتوبوس آمدیم به ایستگاه. شهروند را زیارت کردم و نوری در من درخشیدن گرفت. صبح هنگام عزیمت به نمایشگاه نیز آگهی "هم میهن" مرا به دنیای دیگری برد. هوایی تنفس کردم بسیار روانبخش. همانجا بر روی کتابها نشستم و شروع کردم به تورق و تنفس کتاب.
سوار شدیم با چند غریبه. دو نفر از آستارا عازم ماهشهر و دو جنوبی و از جمله یک آبادانی. و در این میان نوای معین که پس از آن غروب رفتن به گوشمان آمد آمدنی. و شروع نمودیم به حل معادله ای عجیب و چند مجهولی. کوپه سمت چپ یک خانم داشت و ما هم جوانکی که می خواست در جای من باشد و منی که می خواستم کنار دوستانم باشم و خانمی که می خواست کنار خانم ها باشد و آن جوانک که می خواست با چهار نفر کنار هم باشند! معداله ای که آخر آنان به واگن ۹ رفتند و دوستان ۸۵ به واگن من آمدند و آقا یا خانمی از ۹ به ۳ جای جوانک رفت. و همه چیز حدود غروب به خیر و خوشی پایان یافت. در این حوالی انتقادات اینان به احمدی نژاد و نظام زیبا بود. دفاع آبادانی از امام و حرفهای آستارایی یا همان فحاشی بگویی بهتر است. و درسهای اخلاق زیبای مرد آبادانی به جوانک. مردی که می گفت و به نظر می آمد و جز این نیز نبود که ۳۳ داشت و حدود ۴۵ می زد. توحید مفضل را بر سر جوان آستارایی آورد. در این حوالی پشمک خوردیم و عکس هایی از غروب بی جان گرفتیم. رفتم به کوپه چند ۸۳ و مباحث اقتصادی را آغازیدم، از ابزارهای پولی و مالی بانک مرکزی همچون نرخ تنزیل مجدد و اوراق مشارکت و نرخ بهره ی بانکی تا میلتون فریدمن و استاد موسی غنی نژاد و معنای تورم و تولید ناخالص و منحنی فیلیپس و رشد اقتصادی و نسبت واردات و بیکاری. بسیار چسبید و شستشوی مغزی شدند و به گمان خودشان استفاده کردند. مدرسه و کنار رودخانه پیدرا را آوردم و دادم و خواندد. برگشتم دوستان ۸۵ را زیارت کردیم و حدود ۲ ساعت مزخرف گفتم و ابتدا البته شام خوردم و بسیار ایشان را خوش آمد و بسیار خنده رفت و چسبید. شب را خوابیدیم. صبح برخواستیم و لباس برای خشکشویی را فریاد زدیم که بسیار چسبید. و بچه ها بنا بر خلق با رئیس سالن شرط بستند که ترمز را می کشند بر سر ۱۰ هزار تومان و او قبول کرد و ایشان نامردی نکرده در گرمای بی کولر حاشیه ی اهواز که همه بعد از ۱۵ ساعت تا کمتر از ۵ دقیقه انتظار رسیدن داشتند، کشیدند! و مهماندار مرام گذاشت و ترمز را به جای خویش باز گرداند و پولی نگرفت و برگشتیم. و به شوخی گفتم باز هم بکشیم که کوپه کنار التماس کنان گفت وجدانا نکشید و ما نکشیدیم چون با وجدانیم. طرح کشیدن ترمز مربوط به هنگامه ی آمدن بود که به انجام نرسید.
پیاده شدیم و بسیار خیس عرق شدیم و سوار بر سمند آمدیم. با نوای داریوش. و همین دیگر. والسلام.