دیروز صبح  از خواب پا شدم و به راه افتادم برای یک لقمه نان. پدر جوجه ها رو دیدم و حدود ۱ ساعت و نیم سه تا آدم گنده مشغول گرفتن عکس از جوجه ها شدیم! که آخرش گرفتیم. بعد هم کلاس خوشبخت تا ۱۰ دقیقه به دوازده. سایت و ناهار و بعدش هم خواب. تا شب که به جلسه ی "تو رو خدا ازدواج کنید" رفتیم. و کلی خندیدیم. حاجی جعفری رو دیدیم. حاجی الهایی رو ندیدیم. از اونایی که ازدواج کرده بودند تقدیر به عمل اومد. موقع روبوسی رای اهدای جوایز گفتم مثل اونایی هستن که دارن می رن جبهه! و تا امروز که هیچ اتفاقی نیفتاد.