این شفق است یا فلق؟
وقتی دوری، تنهایی نزدیکه
نمی دانم «این شفق است، یا فلق؟ مغرب و مشرقم؟ بگو...» دیروز که نمایشگاه بودم، بعد از ناهار، کنار استخر نشسته بودم. تنها. تقریبا تنها. حوض بزرگی با فواره هایی که ارتفاع بعضی هاشان به ۱۰ متر می رسید. بلکه بیشتر. باد و منظره کوه و ... تنهایی.
دوباره به همان تفکر و خلسه لذت بخش رفتم. برایم عادت شده است. ولی عادی نشده است. به زودی احتمالا عادی هم می شود. گر چه جلویش را خواهم گرفت.
دوباره همان دغدغه های غیر قابل فهم، یا شاید هم قابل فهم. دوباره "او". که هیچ وقت این قدر زیاد به "او" احاطه نداشته ام. ذهنم بیشتر درکش می کند. این روزها که می گذرد، عجیب است. منتظر یک اتفاقیم. یک اتفاق ساده. به جز شیرینی دبیر شورای صنفی، بجز انتخابات انجمن، بجز عشق و شور و شکر، بجز کنار و توت و کلاس، نمی دانم چه.
دیروز در قطار و دیشب قیصر می خواندیم و حافظ، سعدی هم بود و خیام...
که «از تمام رمز و رازهای عشق/ جز همین سه حرف. جز همین سه حرف ساده هی میان تهی/ چیز دیگر سرم نمی شود»
که «ما را سری است با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم»
که «عاقلان نقطه ی پرگار وجودند، ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند»
اردی بهشت نزدیک است...
