سه کودک

در ۴۸ ساعت گذشته، سه کودک دیدم. اولی، خواهر زاده ماه (اسم مستعار) بود. آرام بود. پریشب دیدم او را. دومی را دیروز صبح دیدم وقتی آمدم و گوشی ام در مغازه مانده بود و گوشی همراهم به اندازه یک میس کال هم شارژ نداشت و در دفتر بسته بود و کسی نبود و ... . کودک جلوی در ایستاده بود. درست دم در، یک گربه متوسط نسبتا عصبانی (که پشتش قوز کرده بود) و داشت کمی از دندانهایش را نشان می داد ایستاده بود. کودک نمی توانست داخل برود. از گربه می ترسید. با دمپایی قرمز رنگش هی می گفت: «مامان». البته کوچک بود دختر بیچاره. نمی توانست خوب صحبت کنم. از دفتر می آمدم دانشگاه خواستم سوار تاکسی شوم، که راننده گفت عقب بنشین. خوب که دقت کردم، یک پسربچه کوچک روی صندلی جلو بود. ندیدمش ابتدا.

آبان، تولدت مبارک!

 

دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی...

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی، که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی



جمعه گردی (4): آیا نقد انگیزه اصالتا کار نادرستی است؟

این جمعه گردی جدید، چهارشنبه تا نیمه شب پنجشنبه بود. بحث درباره تقدم یا عدم تقدم و انجام یا عدم انجام «نقد انگیزه» بود. ۳۰۱۴ نقد انگیزه را به دلایلی از جمله غالب شدن گفتمان نقد علت و انگیزه، و ... نادرست می دانست. اما من معتقد بودم که گرچه بایستی با دلیل نقد کرد، ولی نقد علت هم مفید است و هم شاید ضروری. بحث آن شب روی کاغذ بود. یعنی گزاره ها را می نوشتیم و سوال ها و نقد ها را هم و جلو می رفتیم.

البته من در بحث های مثل قانون و ... هم به نقد انگیزه معتقدم، اما همانند ۳۰۰۵ می گویم نباید به این نقد عمل کرد. این وسط یک سوال هست:

آیا نقد انگیزه اصالتا کار نادرستی است؟

شواری تحقیق و شاهکار 3007

    بحث از صحبت سر میز شام با ۳۰۱۴ و ۲۰۳۰ آغاز شد. ۲۰۳۰ و ۴۰۴۴ و ۴۰۴۴ بزرگتر معتقد بودند که اگر با آمدن فلان کاندیدا نتیجه خوبی برای انجمن حاصل نمی شود، نباید انجام داد. اما ۳۰۰۵ به خوبی معتقد بود که اینطور نیست و پیش بینی ملاک عمل نیست و همین گونه هم عمل کرد.

    جدا از این بحث که عملکرد شورای تحقیق چگونه بوده است، باید گفت 3007 آدم بزرگی نیست، ولی مانند بزرگها رفتار کرد و پیش بینی و گذشته ها را به کناری نهاد. عصبیت و لرزش دست آن شب ... نشان داد که حرفهای این جماعت رد صلاحیت کننده و ایدئولوژیک از کجا می آید: عمق ناخودآگاه. طبیعی است که در اندیشه من این حرفها پشیزی ارزش ندارد. کشاندن آن بحث به این که ۳۰۰7 آدم بزرگی است یا نه نیز نشان از عدم دقت و مشکلات این افراد دارد. قبلا هم از ۴۰۴۴ مشابه این حرفها را شنیده بودم. و از ۴۰۴۴ بزرگتر هم ۳۰۱۴ شنیده بود. و از جنتی هم امروزه می شنویم. گفتمان موجود در جامعه ناشی از همین اندیشه است که اگر فلانی بیاید، بد می شود، پس من مسئول می شوم و بلکه از خود گذشتگی می کنم که نیاید! کاملا واضح است که استدلال فوق سراپا اشکال است.

    مورد دیگر اینکه نمی توان پدیده ها را تک عاملی دید. آمدن یا نیامدن ۴۰۴۵ در انتخابات دوره ۲۵، تنها یک عامل بود. ده ها و صدها عامل دیگر هم هستند که با توجه به آنها می شود رفتار کرد. ایزوله کردن یک عامل و آن را بررسی کردن و به «منم» نازیدن و گفتن اینکه من در جریانم و در کار بوده ام و ... در اندیشه من تنها نشان دهنده ضعف است و بس! باید سیستمی دید، نه تک عاملی.

    و بحث دیگر باید به شاهکار ۳۰۰7 آفرین گفت. دیروز به محض اینکه دیدمش رفتم و بوسیدمش! برای کار خوبی که کرده بود. گرچه بهتر این بود که از خود شعبان!!! هم می پرسید که آیا فعالیتی داشته ای که زبیر گفته نداری یا نه. ولی با این حال عملکردش نسبت به همه آن شورای تحقیق هایی که من درک کردم، بهتر بود. در این چند دوره، بدترین شورای تحقیق، دوره قبل بود که دو نفر از سه نفرشان حتی صلاحیت عضویت در انجمن نداشتند! یکی به دلیل عدم التزام به اسلام و دیگری به خاطر عدم سابقه کافی، و رد صلاحیت های دروغین که بماند. خوب یادم هست وقتی رد شدم، یکی شان زنگ زد و گفت نمی توانم نامه را به تو بدهم (چون من اهواز نبودم) و تلفنی برایم خواند. آمدم اهواز، نامه را ندادند. ۲۰۳۰ گفت که لازم نیست چون جلسه نیامدی! یعنی این وسط دروغ واضحی گفت، بالاخره یا باید نامه را داد یا نداد. من همان روز اعتراض کردم که البته رسیدگی نشد. از جوجه فاشیست هم بعدتر پرسیدم که چرا رد شدم. اول گفت عدم حضور در جلسه و من گفتم عدم حضور دلیل نیست، همانجا گفت: «خب پس عدم وجود نظم کافی در کارها»!!! یعنی اصل بر حذف تو بود، دلیل هم خوب می تراشیم. این اندیشه جنتی وارانه که شده است بلای جان مدیران ما، اکنون در چند جوان بیست و اند ساله وارد شده و تا عمق وجودشان رسوخ کرده. این افراد اگر در سال ۵۷ بودند، به خاطر این کار آدم هم می کشتند، چون وجود آن آدم باعث می شد که مضراتی برای جامعه اسلامی پیش بیاید. باید آگاه بود و تلاش کرد تا به تعداد این افراد افزوده نگردد.

جمعه گردی ها

    جمعه سه هفته پیش بود. شب جمعه دقیقا. از معدود شب هایی که داخل دانشکده بودم. هوا رو به وخامت می رفت. رعد و برق و خاک، بدون هر بارانی. با 3014 مشغول قدم بودیم. و حرف زدن. حرف من از نظم ها بود. و این که آنان که مخالفت با نظم می کنند، چگونه اند. و احمدی نژاد که می گوید این مسائل حرف 4-5 کشور است، خوب فهمیده است نظم یعنی چه. یعنی روندی که شاید معدودی بسازند و بقیه پیرو هستند. از انجمن مثال آوردم و این که نظم موجود حاصل کار چند نفر کمتر از انگشتان یک دست است و بقیه در نظم هستند. مثل کشورهای دیگر جهان. مخالفان نظم چند دسته اند. البته هنوز دقیق نشده است. عده ای سعی می کنند برای مقابله با نظم، ادبیات موجود را زیر سوال برند. مثل بعضی وقت ها دوگانه ها حقیقت و واقعیت، ارزش و قیمت، و .... مانند شریعتی و رحیم پور و .... دسته ای دیگر بنیاد گرا می شوند مثل طالبان و ... که البته نظم هم به آنها نیاز دارد. دسته ای دیگر همراهی با برخی خصوصیات می کنند و با برخی مخالفت.... نیاز به فکر بیشتر دارد.

    صحبت دوم درباره نگاه از بالا و تئوریزه کردن آن بود شاید. و راه های کاهش خطا. مقایسه یکی از این راه هاست. مثال آوردم که نگرش عموم خوزستان ها به شهرهای توسعه یافته، مانند نگرش ایرانی هاست به کشورهای پیشرفته. و بسیاری راههای دیگر. 3014 هم از راسل گفت و راههای مقابله با اشتباهات که یکی همین بود و دیگری هم بحث کردن با شخصی درست در مقابل از لحاظ فکری.

شنبه شب دو هفته قبل هم قدم زدیم. بحث عموما از علت ها و عقده ها بود. و راه های شناسایی و درمان. من راه حل خودم را پیدا کردم، با ذکر این نکته که یک عقده، ممکن است نتیجه اش را در مکانی کاملا متفاوت نشان دهد. مانند کاغذی که یک گوشه اش خم می شود و همه جایش خم می شود. و آن راه حل، تغییر اساسی در یکی از عقده ها و بررسی تاثیر آن در روند زندگی است. ابزار خوبی بود، گرچه به این نتیجه رسیدیم کارامد نیست.

جمعه شب گذشته هم حرف از پلورالیسم بود. و اینکه چهار نظریه چیستند و پوپر نسبی گرا نیست. من، نکته ای را که مدتی پیش به ذهنم آمده بود گفتم. فکر من این بود قبلتر ها که حقیقتی هست و مه در حال حرکتند و همین حرکت هم هست که در دین ارزشمند است. اما جدیدا با بررسی عقده ها و علت ها، به این فکر رسیدم که آیا حقیقتی غایی وجود دارد؟ (این را صبحی که دنبال صابون برای رفتن به حمام یا دنبال جوراب می گشم به ذهنم آمد! البته این را خیلی ها گفته اند و می گویند، اما این که با روند فکری خودم به آن رسیدم برایم جالب بود.) من دیدم اگر همه چیز انسان را بگذاریم کنار، همه علت ها و ... را، خب دیگر از آدم چه می ماند؟ حقیقتی هست؟ یا بی صورتی مطلق است، آنچه است؟

آخ جون عمو پورنگ+درباره آدم های بزرگ

    چند رو پیش داشتیم پایین می آمدیم، منتظر بودیم بیاید بال، که ما برویم پایین. یکهو دیدیم که سه تا آدم به علاوه یک بچه با چهره آشنا آمدند بیرون. امیرحسین بود! تو همین حرف زدن ها بودیم که آسانسور رفت پایین و ما جا ماندیم. این بار خود عمو پورنگ اومد بیرون! آخ جون، عمو پورنگ! پریشب هم یکهو همه شان با هم آمدند + همون آقاهه که تو مسابقه محله است. یک مشت آدم گنده (عرب و فارس) هم دور و برش برای عکس گرفتن. از جمله با امیرحسین هم عکی می گرفتند!!!
   
    این یکی دو هفته اوضاع دوباره روی نقطه اکسترمم است. بالا و پایین با هم هست. اتفاقات جالبی افتاده است و در حال افتادن است. اگر محیط عوض شود، امکان پیشرفت فوق العاده است. آدم هاب بزرگ آنهایی هستند که بدون آنکه جسمشان نیاز به جابجایی داشته باشد، روحشان به موقعیت مورد نیاز می رود. در شرایط حساس، با روزی 4 ساعت خواب و یک وعده غذا هم می توان کار کرد. توانایی ها چندین برابر می گردد. اما هنر آن است که در شرایط عادی، توانایی های آن موقعیت را بدست آوریم.