قلم
دیشب تاحدود دو و نیم صبح مشغول صفحه آرایی قلم بودیم. با ۳۰۰۷ و استاد ۴۰۴۸. کار نسبتا خوب پیش نرفت. کامپیوتر فلاپی و USB اش کار نمی کرد. خواستیم اطلاعات رو - که روی فلاپی بودن - بریزیم رو لپ تاپ و شبکه کنیم که لپ تاپ فلاپی نداشت. رفتیم طبقه بالا یه کاپیوتر دیگه که فلاپی داشت اما شناساییش نمی کرد. کل راهرو رو گشتیم و وقتی داشتیم از راهرو خارج می شدیم، از اون اتاق گفتن که فلانی کار می کنه. مثل این که دیسیبل شده بود تو ست آپ و اینیبلش کردن. خلاصه رفتیم تو اتاق و ریختیم رو یه مموری کارد. اتاق همون اتاق قبلی خودمون بود. عکس آبشار های شوشتر رو که 227 ده بود هم دیدم. برگشتیم پایین مموری رو وصل کردیم به لپ تاپ، تا شبکه کنیم. کابل شبکه رو برده بودن و اون یکی کابل شبکه خراب بود. مموری ریدر رو شانسی وصل کردیم تا شاید بخونه که که نخوند. از لپ تاپ رو سی دی آر دبلیو رایت کردیم و گذاشتیم و کار شروع شد. علی بود. از هو کشیدن موقعی که کیبرد انگلیسی بود و ما فارسی تایپ می کردیم، تا پاره شدن شلوار من، تا اصرار من که بذاریم عکس رو تو هدر، تا ورود 4044 به اتاق و استقبال گرم !!! دوستان. خوب بود.
آخرین نفس ها
دیشب تا حدود ۲ دفتر جامعه بودم. مشغول تایپ، برگرداندن مصاحبه و آماده سازی طرح یک صفحه آرایی. نتونستم مسافر کیارستمی رو ببینم. دو روز گذشته سخت گذشت. خیلی. علتش هم مشخصه. دیگه اون انرژی قدیم رو ندارم، هر چند پیر شدم ولی دود از کنده بلند می شه.
پریشب هم با ۴۰۴۴ حرف زدیم. تو کافی شاپ. از حدود ۱۰ ربع کم به مدت حدود ۲ ساعت و بعدش رفتم دفتر جامعه و البته زود برگشتم. همون بود که فکر می کردم. شاید بشه گفت خظرناک ترین مساله برای یک نظام که ردپاش تو انجمن اسلامی هم دیده می شه. یه نفر به خاطر عقایدش واسه بقیه تصمیم می گیره و عملا خودش رو عقل کل می دونه، چون اگه جز این باشه به حرف بقیه احترام می گذاره. این مشکل رو مدت هاست خیلی از کشور های توسعه یافته تا حد بسیار زیادی حل کردن و حرف زدن در این باره براشون خنده داره. اختلاف ما از ااینجا معلوم می شه که سر این نکات بدیهی هم باید چونه بزنیم. مشخصه کسی که این تفکرات تو ذهنش وجود داره در صورت ورود به سیستم چه ضررهیی رو وارد می کنه. تفکر جالبیه. درست مثل تفکر احمدی نژاد و البته به تدریج حل می شه، و چه خوب می شد ما از اونهایی که این مساله رو حل کردن یاد می گرفتیم و دیگه در موردش بیهوده بحث نمی کردیم. دیشب یا پریشب بود حرف ۲۰۲۷ شد و این که ۳۰۳۰ گفت درباره رای گیری تو اتاق می گفت اگه چند نفر بگن شراب حلاله می شه خورد؟ و ۳۰۳۰ هم گفت اون واضحه ولی رای گیری درباره این که کی بخوابیم این طور نیست به خودمون برمی گرده، جدا از این که استدلال ۳۰۳۰ رو قبول دارم یا نه، نکته همین جاست. که اونها تفکرات خودشون رو درست می دونن - یعنی به عمل بهشون تقید دارن و اگر نه خودشون رو به اون معنا معصوم نمی دونن - و طبیعیه که نظرات بقیه غلط. ولی مساله تو عمل کردنه که ما می گیم به عقل جمعی احترام بگذاریم و اونا می گن که مثلا اگه فلانی بیاد یه عده ای میان که بده. در حالی که این تفکر عملا به این منتهی می شه که من از بقیه بیشتر می فهمم یا می دونم. این تفکر نتیجه مستقیمش دیکتاتوریه و البته اونها یا می گن دیکتاتوری نیست یا می گن مگه دیکتاتوری چشه یا می شینن اشکالای دموکراسی رو می شمرن ! این تفکر عملا یک تفکر قیم مابانه است. و البته بقایاش رو تو امثال احمدی نژاد می بینیم که بی شک نفسهای آخرشونه. این تفک عملا رو به موته و مدت زیادی نمونده که نابود بشه و الیس الصبح بقریب واقعا اینجا جای گفتن داره. برام جالبه که درست مثل ما که نمی فهمیم اونها چه طور با این مساله کنار اومدن، اونها هم براشون احتمالا حرفای ما تعجب آوره. ولی خب اون روحانیون و متفکرانی که بذر این تفکر فاشیستی و دیکتاتوری رو کاشتن بی شک جواب پس خواهند داد، اگه نه این دنیا، اون دنیا حتما همین طوره. آخریش هم این که اینها همیشه خودشون رو با پیغمبر و ولایت اون نسبت می بندنو جالبه نسبت بستن معصوم و پیامبر با غیر معصوم و روحانی، تفکری مثل ولایت فقیه امام(ره). چکاد اندیشه مطلب خوبی در این باره داره. این هم آدرسش.
نشریه
دیروز ساعت حدود ۴و نیم رفتیم یه مصاحبه حدودا دو ساعتهبا شیشه ساز داشتیم. شب هم بدو بدو ودم رو رسوندم به جلسه قلم. طبق معمول بچه بازی ها به راه بود. من نمی دونم دعوای ۴۰۴۴ و ۴۰۰۸ کی تموم می شه؟ و ما (منظورم همه به اضافه خودمه) یاد می گیریم ایده آل فکر نکنیم، بی خودی و نادریست رد نکنیم، و ... . دیشب جلسه تا حدود ۱۰ طول کشید یعنی حدود دو ساعت. امروز کلی کار دارم. برگردوندن حدود ۷۵ دقیقه مصاحبه، تایپ متنم در مورد انتخابات فرانسه (البته هنوز ننوشتمش)، و هیچی دیگه همین کافیه فکر کنم. آهنگ بعدی شروع شد. به خدا همیشه از خدا می خوام، لحظه جداییمون سر نرسه. الان هم باید سر کلاس دکتر خوشبخت باشم که نیستم. خوشبخت. دلم واسه ش تنگ شده.
بهار
الان دارم محسن چاوشی گوش می کنم. پس از مدت ها دوباره اون احساسات سال قبل برگشته. گاهی فکر می کنم به تاثیری که چرخه های طبیعی زمانی بر انسان دارند. سال گذشته همین روزها بود که چمع ها تشکیل شدند، دوباره حرفها آغاز شد، دوباره "او" شروع شد و عجیب این که امسال هم ... . حرف از چرخه های طبیعی بدن بود. یه مقاله چند وقت پیش در این باره خوندم. درباره رابطه تاریخ تولد و سیکل های روحی، جسمی و غیره. بسته به تاریخ تولد نمودار فرق می کنه، جدا از این که این مطلب حقیقت داره یا نه، بهار من سر حال تر می شوم، با نشاط تر، بیشتر به "او" فکر می کنم (یعنی صفر تبدیل میشه به اپسیلون!) و خیلی چیزهای دیگه.

نکته دیگر این که مدتی است زمانی که نامش را می شنوم عجیب بد حال می شوم. چرا؟ خب جالبیش به همینه که ندونی چرا... .

عکس ها از: کوربیس
حکایت من
دیشب ساعت ۱۰ و ربع تا ۱۲ و نیم یک جلسه اتاق ۳۰۲۱ برگزار شد و قرار شد اختلافات کنار گذاشته بشن برای یک مدت موقت البته. بعدش هم رفتیم کافی شاپ مهمون ۴۰۴۴. امیدوارم ادامه پیدا کنه ( کافی شاپ رو می گم) علی الحساب گفتم بر و بچ نامه های برد آزاد رو غلاف کنن.
امروز حدود ۴ تا ۶ تو مجتمع مشغول نوشتن تیتر یک قلم بودم. امیدوارم خوب در بیاد که فکر کنم اومده.
فکر کنم دیروز بود یا پریروز شاید هم پریشب یا پس پریشب داشته شعار های سارکوزی رو برای ۳۰۳۰ می خوندم: من دزید نمی کنم، من خیانت نمی کنم، من شما رو نا امید نمی کنم و ... . گفتم دقیقا هر کاری که می خواد بکنه رو می گه نمی کنم.
دیروز ۳۰۳۱ شایعه درست کرد که منتظریمرده من به نفر گفتم و بعد که یکیشون گفت دروغه و من هم فهمیدم، تکذیبش هم کردم. حال داد.

میم مثل مادر
پریشب تو آمفی تئاتر قدیم میم مثل مادر از ملاقلی پور رو پخش کردن.
از ملا قلی پور فیلمای زیادی ندیدم. البته به جز تیزر مزرعه پدری. و می دونم این کارگردان مدت زیادی نیست که از بین ما رفته.

بزرگترین نفطه قوت فیلم بازی خوب گلشیفته فراهانی در نقش سپیده بود. بازی خوبی که در کنار بازی نسبتا خوب بازیگر نقش سعید به چشم می اومد. جایی خوندم که استفاده از ویولن در فیلم از طرف سپیده با توجه به توانایی شخصی گلشیفته فراهانی در این ساز بوده است یعنی شاید نقش بر اساس او نوشته شده باشد هر چند با توجه به نوع سینمای ملاقلی پور و نوع کارگردانی وی شاید بعدها این عنصر به فیلم اضافه شده است. یعنی نمی توان با توجه به پررنگ بودن این مساله گفت احتمالا جزیی از نقشی است که قبلا نوشته شده بود.

از میم مثل مادر خیلی خوشم اومد. هر جند به نظرم نقاط ضعفی داشت. جدا از سوتی هایی مثل روزنامه ای که اسم سهیل روش نوشته شده بود یا استفاده از موتیف نخ نمای کبوتر مشکلاتی داشت. مثل احساسی کردن بیش از حد فضا که تن به ابتذال می زد. و یا مثل استفاده از مشکلات بسیار در سناریوی زندگی سپیده به جای کار بر روی مشکلات عادی زندگی و تداوم آنها. و یا صحنه های خشنی که در فیلم وجود داشتند و بعضا حتی چندش آور می شدند.

فیلم به خوبی از لایه ها و تیپ هاو قصه های موازی استفاده کرده بود. کاراکتر سهیل که یک دیپلمات بود به خوبی حکایت از لایه اعتراضی فیلم دارد به ویژه آن زمان که از این لایه هنرمندانه در سکانسی که سپیده در میان انبوه مانیتور ها قرار دارد استفاده می شود و این لایه به رو می آید. یا داستان موازی و زیبای روبیک در فیلم. تاکیدی که دارم به ویژه بر دیپلمات بودن سعید است. ۳۰۳۰ قبلا بهم از همشهری نوروز و خاطرات رفسنجانی از نوروز ۶۳ گفته بود : که تو بحرانی ترین شرایط راحت می نویسه به عفت - همسر رفسنجانی - زنگ زدم و بعدش رفتم فلان جا و ... . انگار نه انگار که خبری هست. جمعه تو راه رفتن به نماز جمعه فرصتی شد تا همشهری نوروز رو بخونم. در کنار ۳۰۲۱ و دیگران. اون بهم نشون داد. جالب بود برام این که مثلا برای شام به رهبر و کنی و ... زنگ می زنه. یا مثلا برای چهار تا هواپیما دستور می ده و ... . بگذریم. منظور همون اهمیتی که می شه برای مردم قائل شد یا نشد. بی شک این فیلم یک فیلم اعتراضی از نوع آژانس شیشه ای نیست ولی نادیده گرفتن این لایه هم نادرست است.

در جایی از فیلم سعید که از ساختمان محل کارش بیرون آمده است با سپیده گفت و گو می کند. در اینجا حرف سپیده دفاع از به دنیا آمدن بچه است. دیالوگ بسیار جالبی از زبان سهیل می شنویم: "هر چیزی تو دنیا یه پرتی داره. این بچه هم از پرتی های خلقته."

حکایت آن دختر با چشم های عسلی
امروز رفتم نماز جمعه. بهتر بگم من رو به نماز جمعه رفتنوندن. تجربه خوبی بود. فکر کنم فبلا هم یه برا رفتم به نماز جمعه. در حالی که به زور بستنی بعد از نماز اغفال شده بودیم و در میان خیل نماز گزاران مسلمان، کفشهامون دستمون بود تا ندزدنشون (یعنی گم نشن!). چند دقیقه که بحث های شیمی و فیزیک و انرژی هسته ای توسط آیت الله جزایری گذشت، شروع کردم به سیاوش گوش دادن. قبلش هم با ۴۰۴۵ حرف زدیم و گفتم که اصلاح طلبا تو انتخابات هشتم لیست مشترک می دن، هرچند اعتماد ملی تیریپ مستقل میاد. ۴۰۴۵ هم همین رو می گفت و تاکیدش رو شیرینی موفقیت اخیر تو انتخابات شوراها بود که اصلاح طلبا چشیدنش. داشتم سیاوش گوش می دادم که یه دختر دو سه ساله که رو به جمعیت بود توجهم رو جلب کرد. با چادر نماز و خیلی زیبا. موهای مشکی، چشم های عسلی، و لبهای برجسته و چشم های بسیار پر عمق. توصیفی برای زیباییش به ذهنم نمی رسه. خواستم ازش عکس بگیرم که نماز عصر شروع شد. من هم طولش دادم و روم هم نمیشد تا این که نماز تموم شد. چادرش دستش بود با لباس سبز زیبا. به قدری چشم های عسلیش روم تاثیر گذاشت که حد نداره. این تموم لذت نماز جمعه بود، یه دختر، با چشم های عسلی.
اخراجی ها
دیشب ساعت حدود ۸ و نیم به وقت ایران، یعنی هر ساعتی که فکر کنیم بعد از و بجز ۸ و نیم، آمفی تئاتر اخراجی ها رو در راستای حمایت از تولید کننده داخلی پخش کرد. شاید ده دقیقه گذشته بود از ۸و نیم. به نظرم میاد: به خدا راه های دیگه ای هم برای رسیدن به خدا و ادای دین هست. بابا به خدا لازم نیست فیلم بسازی و گند بزنی به سینما.

مسعود ده نمکی چهره ای نیست که نیاز به معرفی داشته باشه. قیافه ش رو ببینین می فهمین کیه. آخرین فیلمش با جنجال بسیار همراه بود. کافیه یه سرچ واسه اخراجی ها انجام بشه تا اظهارات جنجالی ده نمکی در مراسم اهدای جوایز پیدا بشه. آقا اعتراض کرده بود با مضمونی که اصلا مهم نیست.

فیلم به یه درد می خوره. خندیدن. نیمه اول فیلم پره از موقعیت های ماستمالی شده و نقش های اغراق شده فیلمفارسی های دهه ۴۰. البته قراره دهه ۶۰ رو نشون بده. روزای آخر جنگ رو. تیپ های معروف لات عاشق، حاجی بازاری، روحانی خوش قلب، دختر همسایه - یا همون همساده !!! - و غیره. فیلم پره از شوخی های اس ام اسی و جوکهایی که در حد طنزهای روتین شبانه به خوبی به یلم تدیل شده ان و از آب در اومدن. دلیل اصلی فروش هم بی شک همینه. اخراجی ها میره تا به پر فوش ترین فیلم تاریخ تبدیل بشه.

اما همین کارکرد قابل قبول در نیمه دوم فیلم جای خودش رو به شعار گرایی افراطی می ده. ابتذال بیش از حد نیمه اول، این جنبه را داشت که هدفش لودگی برای خنداندن بود، اما در نیمه دوم با یدک کشیدن بار یک فیلم معنا گرا و تلاش برای القای معانی نا گاه سقوطی عظیم را تجربه می کنه. فیلم پر میشه از شعار و صحنه های بازگشت به آغوش معنویت و حرفهای معنا گرا و در پیت شخصیت های به اصطلاح لات و لمپن. جدا از این، فرم و ساختار فیلم نامه به شدت به ابتذال جدی جهت القای معنا و بازی با احساسات تماشاگر میل می کنه.

فیلم از لحاظ ساخت و تکنیک شلم شوربایی است بی نظیر در عرصه سینمای ایران. تکنیک ها و قاب بندی های تصویری مضحک بدیهی ترین قسمت هستند. صحنه های جنگی در حد فیلم های دهه ۶۰ و شخصیت هایی که بی نیاز از اغراق شدن، اسیر دام بزرگ نمایی شدن. به ویژه دو سه شخصیت مثبت میرزا و سید و روحانی. شعار زدگی های که جای خود دارند. از لحاظ تکنیک فیلم کوچترین نکته قابل دفاعی ندارد و بی شک از لحاظ هدف اصلی ده نمکی که چندان حدس زدنش دشوار نیست، باید گفت ده نمکی شکست خورد، اما فیلم و تهیه کننده پیروز شدند. ده نمکی می تواند به ژانر این فیلم های نسبتا پر فروش چند سال اخیر نقل مکان کند. آن وقت او هم در موفقیت هایش شریک خواهد شد.

باز هم برد
دیروز، وقتی داشتم پست آخری رو می نوشتم، همزمان مشغول یه کار دیگه هم بودم. خبرهای برد خبری انجمن. کاری که واقعا دوستش دارم. خبرها را پخته تر انتخاب می کنم، و فقط از سایت های مجاز. کاریش نمیشه کرد، تو این انجمن و این دوره زمونه همین هم غنیمته. همیشه عاشق کار تو مدیا بودم. دوست داشتم یه متخصص بودم، به طور خاص یه اقتصاددان و همزمان که تلاش می کردم برای پیشرفت و توسعه، تو یه رسانه هم کار می کردم. منظورم دقیقا مثل میلتون فریدمن بودنه، مثل نابغه اقتصاد قرن بودن .... . این اوج کار انسانی که من دوست دارم بکنم، و پول، طبق معمول، توش نقش چندانی نداره. جلسه هماهنگی هم با نیم ساعت تاخیر در اتاق ... برگزار شد. و به جاهای خوبی رسیدیم. الان، که دارم این مزخرفات رو می نویسم، بادی سر کلاس MATLAB باشم. صبح رفتم خشکشویی حدود ساعت 9 و بعدش اومدم که برم سر کلاس که دیدم ساختمون مطهری بسته است، رفتم سایت، چک میل کردم و برگشتم اتاق لباسا رو گذاشتم، و اومدم دیدم بسته است یه قفل هم به این گندگی - یعنی خیلی بزرگ - روش زدن. رفتم محوطه کلاسا یه زنگ هم به ... زدم و با خیال راحت به نتیجه ای نرسیدم و اومدم سایت.
دیشب سه تا از 6 تا خبرهام با عنایت دوستان مواجه شد. عنوان برد رو هم عوض کردم طوری که فقط یه عده خاص می فهمن چه کار کردم، شاید امثال بر و بچ انجمن قبل، البته با هوشاشون. پخش فیلم دیشب هم اخراجی ها بود. بچه ها که جمع شدن همهمه بود که به جاش میم مثل مادر پخش بشه و آخر سر تو یه اقدام شجاعانه این طور نشد. نامه های هیئت تحریریه رو بهشون دادم. و مال 3031 رو هم به 3005 یادآوری کردم که نوشت ساعت 10 و ربع بردم اتاقش بهش دادم. البته هنوز منتظرم اون آپ کنه که نکرده. امروز جلسه هیئت تحریریه س. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره.
روزای شلوغ
امروز ظهر حدود ۳ و ربع تا ۴ ربع کم مشغول نوشتن نامه های هیئت تخحریریه بودم. با ۳۰۰۷. قبلش حدود ۲ تا ۳ ربع کم تو سایت با خودش نوشتیمش و پرینت گرفتیم. ۴۰۴۴ امروز رفت تهران بی اونکه تو فرصت مناسب به برخی اعضای شورا اطلاع بده تا با وزیر ملاقات کنه. ظهر ساعت ۱ با ... و ... قرار داشتم صابخونه دیر اومد ساعت ۱ و ربع تو سایت بود تماس گرفت و من هم رفتم تا حدود ۲ ده کم حرف زدیم. ظهر هم تو سلف با بچه ها قرار رو گذاشتم. دیشب هم حدود ۱۰ شب بود شید. شاید هم ۸ شب با ... رفتیم مسجد و حرف زدیم. روزای شلوغ داره شروع میشه.
انجمن امروز، دولت امروز
زمانی که انجمن دستشون و یا بهتر بگم دستش افتاد، مطمئن بودم که اگه انتخابات برگزار بشه هر کس، دقیقا هر کس بیاد نمی تونه باهاش کار کنه. امروز دیدم که سر یه مساله ساده چه مسائل پیش اومد. این یه سندروم که معروفترین مبتلا به اون احمدی نژاده. آدمایی که عملا خودشون رو عقل کل می دونن، دنبال تکروی و تنها کار کردنن، به کار تخصصی عمل نمی کنن، سانسور، کارهای کوتاه مدت و موقتی، کلیشه شکنی بی موقع، و در سطوح پایین خود و همه چیز را به قدرت سپردن از خصوصیاتشونه.
امروز ظهر بود که سر نامه اعلام پست ها، مساله به دخالت حاجی کشیده شد. جالبه. این رفتار که البته نمی دونم تعمدا بود یا نه، اگه تعمدا هم باشه اصلا عجیب نیست. قبلا هم دیده بود که انجمنی ها رو ریختن بیرون و بیت و جامعه و بسیج رو وارد کردن. یعنی، صاحبخونه رو انداختن بیرون و مهمون رو اورد داخل. فقط و فقط به خاطر اختلاف عقید و این که عقیده شون عملا جایگاهی ندارهو طبیعیه که کسانی که مردم رو به مودبانه ترین شکل ممکن سفیه و نادان و خودشون رو معصوم می دونن - البته نه تو فکر و حرف تو عمل ، وگرنه تو حرف که گاهی جملات قصاری می گن در مورد این که حتبی ما هم اشتباه می کنیم و حتی ما هم به مشورت معتقدیم -، تنها راهی که دارن واسه به قدرت رسیدن که اتفاق به شدت هم عاشق قدرت و خود را تنها و سوپر من نشاون دادن هستن - البته به شکلی نا آگاهانه و نه آگاهانه - ، سانسور و حذف بقیه س. این آدم ها برای یه نظام در حال توسعه وجودشون سمه. البته نیازی به حذفشون نیست و من معتقدم هیچ وقت نباید حذف کرد. اگه اجازه داده بشه همه آگاه و آزاد باشن، خود به خود نابود می شن. فعلا که نشده.
تو این مدت بارها و بارها انجمن رو آسیب شناسی کردم و به اشتباهات خودمون و وافتضاحات دوستان فکر کردم. و بهتر تونستم اون بالای حکومت و البته جریان غالب فعلی یعنی احمدی نژادیسم که سندروم جدید و بسیار جالبیه رو بشناسم. انجمن از این لحاظ خیلی کمکم کرد. نمونه بارزش تحلیل هایی بود که تو روز پنج شنبه ۱۰ اسفند به ۴۰۴۵ گفتم. تو مطلب "ان الارض" نوشتمش. تو آرشیو اسفند و به تاریخ ۱۰ اسفند. و اون هم تاحدودی البته استقبال کرد. امیدوارم همه چیز به تعادل برسه.
هوروسکوپ یاهو!
یاهو! قسمتی داره به نام هوروسکوپ. من تو صفحه اول پورتال یاهو! متعلق به خودم گذاشتم. کلا چیز جالبیه. پیش بینی امروزش فوق العاده تر از همیشه بود. عالیه. طبق معمول اصراری می گم اصراری ندارم کسی فکر کنه من آدمی نیستم که صبح تا شب مشغول فالگیری و فال بینی و این حرفاست.
هیچ !
از پای سخنرانی احمدی نژاد میام. تقریبا مطمئن بودم که خبر خاصی قرار نیست بشه. البته انتظار ندارم کسی که این مطلب رو می خونه، باور کنه. چون همه ما عادتمونه بعد از حل مساله جواب یادمون بیاد . روند کلی حاکم بر ماجرای انرژی هسته ای طی این سالها اطلاع دادن مسائل تخصصی علمی، آن هم توسط مقامی مثل رئیس جمهور، آن هم به شکلی ماجراجویانه و با تاکید غیر واقعی بوده است. که باعث می شود کار به جایی برسد که من دانشجو فکر کنم این آدم داره یه خبر رو سه بار می گه و اصلا هیچ چشم انداز مشخصی نیست که ما کجاییم و به کجا می ریم. هر بار یه مرحله کگفته می شه بی اونکه بدونیم کجا هستیم. البته به خودشون بگه مطمئنا جواب دارن. همون طور که محمد علی رامین که تو مراسم امروز بود و تا دیدمش به خنده افتادم، جواب سوالای شهروند رو داد. مشخصه که نیت از تزریق این همه هیجان بی بنیان چیه. بگذریم، اما الان دقیقا کجاییم و کی به کجا می رسیم؟ احمدی نژاد که مطمئنا سخنرانی امروزش رو داده بود یه آدم عاقل بخونه قبلش و از خیلی حرفا معلوم بود که عمرا خودش نوشته باشه، مثل حرف در مورد سوخت فسیلی و گازهای گلخانه ای، گفت تولید سوخت هسته ای راهی است برای رسیدن به رفاه بیشتر ایرانیان و این چرت و پرتا. واقعا این یارو انگار خیال می کنه تفاوت ما و دکشورای توسعه یافته تو انرژی هسته ایه؟ و جدا از این سوخت هسته ای چه ربطی داره به رفاه؟ کدوم احمقی رفاه رو با انرژی هسته ای می سنجه و اصلا چه نقشی داره تو رفاه این انرژی هسته ای؟ وقتی توبد ناخالص امریکا تو هر سال ۶۰ برابر مائه، انتظار چی داریم؟ که با ۱۰۰۰ مگ نیروگاه که هشت سال به تاخیر افتاده و کلی هزینه های مادی و هزاران برابرش هزینه های پنهان دادیم و از توسعه کشور براش مایه گذاشتیم و در حالی که همین نیروگاه رو هم روس ها برامون ساختن (البته قراره بسازن !!!) و معلوم نیست خودمون اصلا می تونیم بسازیم یا نه و چند تا و کی ( داریم بنزین می سازیم ولی هنوز ماشین نخریدیم !) و این ۱۰۰۰ مگ هم که هنوز وارد چرخه نشده و اگه هم بشه ما روزی ۳۵۰۰۰ مگ احتیاج داریم، مثلا مردممون مرفه بشن؟ لابد می شیم دیگه، تو ریاست جمهوری احمق ها، با نیت همه چیز درست میشه، همه چیز !
در آستانه
الان تو سایت نشستم. صدای تلویزیون میاد و من منتظر خبر هسته ای هستم. شاید تنها اقدام جالب احمدی نژاد در پرونده هسته ای، محکم کردن جا پاها باشد. جا پا های جدید تا هنگام عقب نشینی، اوضاع زیاد خراب نشه. یکی دو دقیقه پیش که تازه شروع کردم به نوشتن این مطلب، یعنی چهار ربع کم، صدای سرود ملی بلند شد. نمی دونم چکار می خواد بکنه، امیدوارم اوضاع خراب نشه. از این خرابتر نشه یعنی. امیدوارم که قضیه مهمی رو بخواد اغلام کنه و مثل دفعه های قبلی سرکاری نباشه. فقط امیدوارم.
عابر بانک عزیز هم پس ازگذشت یک ماه و ۵ روز صادر نشده و احتمالا باید دوباره درخواست بدم. کارت دانشجویی رو که اعلام کردن بیاین عکس بگیرین نرفتم. بعد یه ماه و خورده ای دوباره گفتن بازم نرفتم. اسفند ماه بود، ۶ و ۷ اسفند. الان هم کارتم گم شده هنوز نرفتم. خدایا تنبلی رو از ما دور کن. الان یه دقیقه پیش ۳۰۱۳ گفت نطنز رو دارن زنده نشون می دن. برم ببینم چی می شه.
سلبی، ایجابی
شاید بتوان مردم را به سه دسته تقسیم کرد. البته آنهایی را که بیشتر اهل فکرند. یک دسته کارشان تکرار مکررات دیگران است و از یک اصل بدیهی یا اثبات شده به دیگری رسیدن. اما دسته دیگر که شاید در مرحله میانی باشند، صاحبان تفکر مبتنی بر نفی و نقد یک طرفه هستند. امثال جلال و شریعتی که کارشان نقد است، و در این دور امثال حسن رحیم پور ازغدی و سید احمد خاتمی. هنگام انتقاد از تفکر غالب کارشان را به نحو احسن انجام می دهند و هنگام ساختن عجیب درمی مانند و موجوذی ناقص الخلقه را خلق می کنند و به مانند ننه سوسکه عاشق دست و پای بلوری بچه شون می شن ! اینان هنگام نظریه پرداختن که می شود، به واقع هیچ سخنی برای گفتن ندارند. قریب به تمامی روشنفکران دهه های پیش از این دسته اند. و اکنون جایگاه خویش را در میان نظریه پردازان اصولگرا جستجو می کنند. اینان با تفکر عامیانه " هر چه باشد جز این " می آیند و انقلاب را می سازند و فردا در مقابل دیگران قافیه را باخته، گناه را به گردن امپریالیسم و لیبرالیسم و کمونیسم و هزار و ایسم و ایست دیگر می افکنند.
مرحله ای بالاتر همان تفکر ایجابی است. ساحتن و پرداختن تفکر و اندیشه ای نو، یا در پی انقلاب اجتماعی-سیاسی مانند انقلاب فرانسه که با پیشتوانه انگلستان قله های فلسفه را در می نوردند، گاه با پی ریختنی ناقص بر بنیان دیگرگون شده ی اندیشه ای قدیم، مانند آنچه با مارکس و نظریاتش شد، و به هر گونه و شکلی که هست ساختن نه بر انداختن.
غرض از گفتن نخست بیان سخنی بود که در دل مانده بود و جای نفس را تنگ کرده بود، و دیگر این که آن چه به یادم آورد این سخنان را که دیگر ملکه ذهنم شده است، پیامی بود از مهرگان که نشان از دقت ایشان دارد. باید فکر کنم، و جستجو، و بسنجم که چگونه ماجرای نظامیان انگلیسی می توانست ختم به خیر شود، هر چند نه تنها دستی در سیاست بین الملل ندارم، که از گذراندن حداقل درسهایی که دیگران همچون گلاب سر می کشند و همچون هلو می بلعند - که امیدوارم گوارای وجودشان باشد - ، عاجزم.
غزلواره پایانی دیوان نبوت
چون توان در تو رسیدن؟ به دویدن؟ به پریدن؟/ نورپایی که چنین با دگران فاصله داری
لیله القدر وصال تو چه فرخنده شبی بود/ تا چه دیدی که چنین مستی و پر شور و شراری
شعله در خرمن تاریکی تاریخ فکندی/ چشم بیدار زمان بودی و خسبیده به غاری
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت/ طرفه فانوسی و آویخته بر طرفه مناری
نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست/ از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آری
به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم/ کیمیائیست سعادت ز فتوحات تو جاری
ای غزلواره پایانی دیوان نبوت/ حجت بالغه شاعری حضرت باری
دولتی! اختر اقبال بلندی که بخندی/ رحمتی! سینه آبستن ابری که بباری
شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنانی/ کوثر خلد نشان سدره معراج تباری
مژده یی اختر سعدی، جرسی نعره ی رعدی/ آفتابی، سحری، خنده صبح شب تاری
یوسفستان جمالی، هنرستان خیالی/ شکرستان وصالی، ز شکر شور بر آری
روح عشقی، هنری خمر خرابات طهوری/ نفحات شب قدری نفس سبز بهاری
همه اقطار گرفتی، همه آفاق گشودی/ به جهادی و مدادی و کتابی و شعاری
توسن تجربه، ای فاتح آفاق تجرد/ در شب واقعه راندی ز مداری به مداری
ز سوادی به خیالی، ز خیالی به هلالی/ پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان/ طائر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری
به تجمل بگذشتی، به جلالت بنشستی/ بر چنان خوان کریمی و چنان خیل کباری
میهمان حرم ستر و عفاف ملکوتی/ در تماشاگه رازی و تماشاگر یاری
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان/ مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری
تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت/ سیر چشمی تو، رسالت ز تجارت نشماری
به خدایی که تو را شاهد سوگند قلم کرد/ که حریفان قلم را به فقیهان نسپاری
از: عبدالکریم سروش
شهروند، مدرسه و چشم انداز ایران
از برکات زندگی کردن تو یه همچین جائیه که تازه بعد از دو سه هفته شروع کردم به خوندن شهروند، بهتر بگم نفس کشیدن در هوای شهروند. درست همون طور که فکر می کردم عالی. من طبق معمول رفتم سراغ اقتصاد و البته مصاحبه با محمد علی رامین. چهارشنبه و پنج شنبه هفته قبل بود فکر کنم. نوشته خوب سعید لیلاز و نژاد حسینیان و امروز ظهر سر کلاس خواص سنگ بهاری هم نوشته سام غفار زاده درباره حضرت "میلتون فریدمن" رحمه الله. به خوبی نوشته موسی غنی نژاد تو مدرسه ۵ نبود ولی خوب دیگه بازمم ته تهش فریدمن باباس دیگه. چشم انداز ایران ۴۲ تو عید پیش ۳۰۳۰ بود. و الان هم شروع کردم به خوندنش. مجله بدی نیست، هر چند پیرمرد های سیاست نوشتنش ولی بد نیست.

