غزلواره پایانی دیوان نبوت
چون توان در تو رسیدن؟ به دویدن؟ به پریدن؟/ نورپایی که چنین با دگران فاصله داری
لیله القدر وصال تو چه فرخنده شبی بود/ تا چه دیدی که چنین مستی و پر شور و شراری
شعله در خرمن تاریکی تاریخ فکندی/ چشم بیدار زمان بودی و خسبیده به غاری
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت/ طرفه فانوسی و آویخته بر طرفه مناری
نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست/ از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آری
به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم/ کیمیائیست سعادت ز فتوحات تو جاری
ای غزلواره پایانی دیوان نبوت/ حجت بالغه شاعری حضرت باری
دولتی! اختر اقبال بلندی که بخندی/ رحمتی! سینه آبستن ابری که بباری
شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنانی/ کوثر خلد نشان سدره معراج تباری
مژده یی اختر سعدی، جرسی نعره ی رعدی/ آفتابی، سحری، خنده صبح شب تاری
یوسفستان جمالی، هنرستان خیالی/ شکرستان وصالی، ز شکر شور بر آری
روح عشقی، هنری خمر خرابات طهوری/ نفحات شب قدری نفس سبز بهاری
همه اقطار گرفتی، همه آفاق گشودی/ به جهادی و مدادی و کتابی و شعاری
توسن تجربه، ای فاتح آفاق تجرد/ در شب واقعه راندی ز مداری به مداری
ز سوادی به خیالی، ز خیالی به هلالی/ پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان/ طائر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری
به تجمل بگذشتی، به جلالت بنشستی/ بر چنان خوان کریمی و چنان خیل کباری
میهمان حرم ستر و عفاف ملکوتی/ در تماشاگه رازی و تماشاگر یاری
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان/ مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری
تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت/ سیر چشمی تو، رسالت ز تجارت نشماری
به خدایی که تو را شاهد سوگند قلم کرد/ که حریفان قلم را به فقیهان نسپاری
از: عبدالکریم سروش