آخرین پست

    فکر کنم بیش از دو سال از آغاز به کار وبلاگ گذشته است. در دوره ای فکر کنم پیج رنک به 3 رسید که بد نبود برای وبلاگی که سعی نداشت فرمت یک وبلاگ حرفه ای را رعایت کند. به قول خودم، دفترچه خاطرات بود. نگهش می دارم احتمالا، صرفا به عنوان برشی از زندگی و به ویژه زندگی دانشجویی. به اندازه ی کافی دور و بری ها مطلبش را، ولو بی ملاحضه این که ممکن است من هم بدانم، خوانده اند که بدانم چیزهایی در آن (و در نتیجه شخصیت من) هست و البته به این غره نیستم، چون حتی سیب زمینی هم خصوصیاتی از آن خود دارد! غره بودنم از ردیابی، ریشه یابی و بررسی رفتارها و عکس العمل هاست که به نتیجه خوبی می رساند مرا. جالب این که دوستان لابد نیم دانند با این کنتورهای وبلاگ، می توان حتی شهر و خصوصیات سیستم عامل شان را فهمید. این است که وقتی می رسند خانه، از روی شهرشان می توان فهمید چه کسی هستند. ساده است.
   مهم، در این میان دوستان خارج از دانشکده بود. چند تایشان به یادم هست: نیلی، آیدا، مهناز، نوروزی. فرصت خوبی بود، بعضی هاشان هنوز چک می کنند. سپاسگذارم ازشان.
   راستی، وبلاگ یک حاشیه عالی بود و بزرگ، برای من! حاشیه هایش هم برایم جالب اند و خاطره انگیز. و آخر، یافتن روند و ترندی از تفکرات و بدیهیات هر دوره از زندگی ام است. گر چه بی این وبلاگ هم اگر چه هیچ چیز از خاطرات نمی ماند و نمانده است، درس ها باقی اند.
   فکر می کنم این هم چیز، به داشتن یک وبلاگ بیرزد. این است که دومی اش را راه انداخته ام! رویکردش نسبتا متفاوت است، لااقل قرار است باشد. این وبلاگ تعطیل شد، برای همیشه. خداحافظ.

"ما" چگونه "ما" می شویم؟!

    اعتراف می کنم اصلی ترین انگیزه نوشتن این مطلب، شاید این باشد که در آرشیو وبلاگ، ماه اردیبهشت بی نوشته نباشد. آن اوایل، تا روزی 3-4 بار می نوشتم. و گاهی اوقات، ثبت موقت می کردم تا فردا منتشر کنم. احتمالا اتفاقی افتاده است دیگر. حدود 1 و نیم سال از سه طرحی که برای خود تعریف کردم می گذرد. از آن سه طرح (که الان دقیق یادم نیست، بگذارید ببینیم: گذر ........، گریز ........، و سومی را یادم نیست) تقریبا تا حدود زیادی به موفقیت دست یافته ام. اخیرا، آرامش نسبی که یافته ام، بر آنها مضاعف شده است. طلحه می گفت از ابتدای سال جاری تحصیلی، بهتر شده ام. نمی دانم، اما دوست دارم باور کنم. چون این اواخر بدجور این احساس به من دست می دهد. وقتی یک بار یا دوبار است، به حساب اتفاق می گذارم. اما این همه تکرار، یعنی خبری شده است. خدا را شکر. الان سایت را هم دادم و نمونه یک آدم بی کار هستم. گر چه دوباره «شعله» پیش آمد، ولی خب می توان گفت تمام است. تمام ِ تمام...

    رفتار دانشجویان دانشکده، مرا بدجور یاد مملکت خودمان می اندازد. آنقدر «عباس، عباس» کردند که همین آقای دکتر ... بلایی سرشان آورد که ... . ظرفیت ارشد کم شده است، و دوستان به خیال خود می خواهند اگر افزایش نیافت، دست به برخی اقدامات بزنند. رونوشت هم زده اند به ریاست جمهوری!!! انشا الله که مشکلشان حل شود. ما هم امضا کردیم. اما خب واقعا نمی دانند این طرز رفتار هیچی نیست؟ چهار تا دانشجو جلوی مسئول هیچ برگ برنده ای به هیچ عنوان ندارند، آن وقت این زبان تهدید دیگر چیست؟ جالب این که نمی دانم در این میان دوستانی که برای حقوق «دانشجو» یک سال و نیم دنبال عوض کردن رئیس دانشگاه بودند، الان کجا هستند؟ انشا الله بیایند و اثبات کنند برای حقوق «دانشجو» بوده است!!! و این نفتی ها هم که اصلا انگار نه انگار! کارشان شده است هر دو روز یک بار امضا جمع کردن! واقعا خنده دار شده است! برای خرابی شیر توالت هم کم مانده امضا جمع کنند. یاد سال اول که برای قضیه گروه ای و بی و آزمون تعیین سطح گفتیم امتحان نمی دهیم و معاونت وقت همه را پیچاند و الان قرار است بر اساس همان ای و بی گروه بندی شود و دوستان حتی نسخه نامه مذکور را ندارند، بخیر!

سال نو

  سال نوهم آغاز شد. کم کممسئولیتها در حال واگذاری هستند. "شعله" و جشن فارغ التحصیلی واگذار شدند. مانده است اصل کار که این سایت لعنتی است.هنوز فرصت نشده است واگذارش کنم. تمام شود و برود...

   سرم واقعا خلوتتر شده است.به سرم زده یک قلم بدهیم، بلکه اگر انتقاد کردیم اینچه مزخرف بازی استبهاسم نشریه راه افتاده!!!، نگویند خب راه حل بده! راه حل یعنی تبدیلیک صفحه پشت و روی "شعله" به نشریه ای با این کیفیت، یاتبدیل "قلم"ی که حتی نزدیکان انجمن نمی خواندند، با سایز آ3، به نشریه ای که شده است مدیوم نشریات. راهحل قلم فعلی هم هست. ان شاالله حسش بیاید و بدهیم بیرون. خدا را شکر قبل از عید موافقت را گرفته ایم. نیروها متاسفانه نزدیک نیستند، وگر نه می شد.

   خلوتی باعث شده بیشتر بخوابم، و کمی هم کتاب بخوانیم. از گلستان و مرجان شیرمحمدی. کوتاه بودند هر دو.

   حرفی نیست..

دیگر حتی خاتمی هم رفته است و یک چیز دیگر

اگر زمانی امیدی به باران بود، باران هم رفت. می ماند احمدی نژاد، میرحسین و کروبی. احمدی نژاد و میرحسین هر دو از جنس ایدئولوژی و هر دو از جنس انقلابی گری هستند. با این تفاوت که یکی در بطن انقلاب بوده و دیگری خود مادر یک انقلاب ناکام است در این وسط با کمال تعجب ما هستیم و شیخ پاشکسته ای که رای آوردنش دشوار می نماید و هنوز برای من جهت گیری و اقداماتش نامعلوم است. انتظار، بهترین کار است.

یک چیز دیگر

    یکشنبه شب آمدم خانه. دیروزش لباسهایم را آوردم و یکشنبه خودم آمدم. امسال، مصداق همان شعر معروف شاملو بود...

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضی
سال کبیسه...

اسال را هم گذراندیم. به هر زوری بود. بدجور پرتنش، پر استرس و پر مشکل و دشواری بود این سال. واقعا سال به سال، دریغ از پارسال. در زندگی از این گونه رنجی را به خاطر ندارم. و یقین دارم که نبوده است. و تجربیاتی که مثلشان هرگر نبوده است. حوادث جالب. گزنده. اشتباهاتی که کردم. که کردند. و درس هایی که آموختم، تنها چیزی که بدست آمد. واقعا امسال به برخی اشتباهات گذشته پی بردم. و گذشته بسیاری دیگر. امسال سایتی که درگیر آن بودم، نیروی زیادی گرفت و فشار زیادی وارد کرد و امروز به جای خوبی رسیده است. دیروز اصلی ترین رقیب، دچار تغییر گرافیکی زیادی شد و معلوم است خبرهایی است. بگذریم، امسال واقعا رفیق و نارفیقی زیاد بود. تجربه زیاد بود. نهایتا معتقدم اشتباهاتی که کردم، از گونه بی عدالتی در حق دیگران نبوده است چندان. بیشتر بی عدالتی در حق خودم بوده است. اغلب به دلیل نقد انگیزه ها را محلی ننهادن، غافل که آنقدر تنهای تنهای تنهایم که اگر همین فانوس نیمه روشن را بهلم، دیگر چیزی نمی ماند. بچه بودیم و آرمان گرا و به خیال خود می شد دید دیگران چه اند و سکوت کرد و بی توجه بود. امروز کماکان به حکم اخلاق، سکوت را جایز می دانم. و همان طور که همه اطرافیان می دانیم، اگر قرار به گفتن باشد سنگ روس سنگ بند نمی شود، برای هیچ یک از ما، و برای بسیاری بیشتر، که من از آن بسیار نیستم. با این حال، باز نگفتن بهتر است و اخلاقی تر. و دیدن آن روی انسانهایی که اطرافمان هستیم، رویی که بعضا خوی های غیرانسانی، علت ها، بیماری ها و مشکلات روحی جولان می دهند و در گفتگوهای دونفره، در خلوت، در یک زمان طولانی با دقت مشخص می شوند، رنج آور بود و هست. امسال برای من و خیلی از اطرافیان، سال وقایعی بود که در طول زندگی کم نظیرند، اگر بی نظیر نباشند، که هستند. بجاهای عجیبی رسیدیم و عکس العمل هایمان گونه گون بود. همه کار کردیم، از فریفتن خود و دیگران، تا حماسه سازی و تا عادی ترین راه های توجیه و فرار که همه بکار می برند: پناه به خواب و سرگرمی های موقت مثل ... . بگذریم. نقد انگیزه نباید منتج به دردسر شود بسادگی. فعلا برای گفتن زود است. مهمتر از همه این بود که باید باور کرد در عادی ترین رفتارهای حتی تحسین کرده ما، چقدر برخی عقده ها (عمدتا قدرت و جنسی که ناشی از فروخوردگی و عدم ارضاای مناسب این دو حس شهوت و قدرت اند) جولان می دهند. به اشکال گوناگون در می آیند. در بطن رفتارهایمان جای می گیرند. به دروغ و نفرت و دورویی و کارهای بسیار خوب حتی می انجامند و ردیابی شان دشوار می شود. و در برخی موارد، عیان می شود که فرد در درونش چیست. در خلوت، در گفتگوهای دونفره. حقیقت تلخی هست و آن این که اگر این صفات را داشته باشیم، در بسیاری موارد انقدر باهوش و در جنبه های رفتاری خوب، دلرحم و مهربان هستیم که گم می شود. و خودمان هم که دوست داریم گم کنیم. این وسط، درمان می ماند. آن حس هزار شاخه می یابد و فی المثل، از نوع حرف زدن، تا هدف از کارها، تا رفتارهای دوستانه، همه بوی شهوت جنسی یا قدرت طلبی می گیرند و ... . نباید اجازه دهیم علل به همین سادگی که الان بر ما حکفرمایند، ادامه دهند. اولین کار شناختشان است. و بعد ... . دور و بر ما، و شاید خود ما، آدم هایی هستند که روی دیگرشان را اگر ببینیم، برایمان دیومانند هستند، دقیقا دیو. (گرچه من اینگونه نگاه نمی کنم، به عنوان بیمار می بینم خود و دیگران را.)

    مساله دیگر، مکانیسم های توجیه در برخورد با نامطلوب هاست. برخی وقت ها فراموشی بهترین کار است که گاهی آنقدر زیاد می شود فرد به روزمرگی روی می آورد و وقت را می کشد. درست مثل دو کشتی گیر که هر دو در موقعیتی هستند که هر تکانی، یکی از آنها را به سوی ضربه فنی سوق می دهد. و تا مدتها در این حال می مانند. گاهی توجیه، و انتصاب به دیگران و حتی به برخی صفات خود راهگشاست. من بدشانسم، یا من شتم، یا فلانی خیانت کرد و دروغ گفت، و ... . بعضا تمایل به نوعی بزرگنمایی و حماسه سازی برای والا نشان دادن رنج، یا بزرگ نشان دادن آن نیز بدان دامن می زند. گاهی اگر فردی در کار باشد، اگر اشتباهی کنیم، و نتوانیم به روشنی تجزیه و تحلیل کنیم و اشتباهات خود و دیگران را از آن بیرون بکشیم، قطع رابطه (قهر) می کنیم. گاهی اگر به اهدافمان نرسیم، اهداف تعیین شده را به کلی فراموش می کنیم و از آن چه بدان رسیده ایم، اهدافی سر بر می آورند و ما می شویم قهرمان. گاهی هم فرار می کنیم. به خواب و فیلم و سیگار و مشروب روی آوردن، معروف ترین کارهایی است که در جوامع غربی برای فرار از مشکلات بدان روی می آورند. خود من، اغلب از خواب استفاده می کنم. راه زیاد است. تا جایی که می دانم، 11-12 مکانیسم از این نوع هست. و گاها ترکیبی از اینها. مهمترین مساله اینکه اینها ناخودآگاه شکل می گیرند. بزرگ می شوند و ادامه می یابند.

    سالهاست که نوعی از مرام اخلاق در خود می یابم که به من در مواقع بزنگاه اجازه نمی دهد خیلی از کارها را انجام دهم، همان طور که اغلب ما داریم. میزان سودمندی و مفید بودن این مرام در زندگی برای من مهم است. با روندی که در زندگی یافته ام، می توانم بگویم مرام اخلاقی که دارم و بسیار باعث رنج شده است در برخی موارد، لااقل مخرب و مضر نبوده است. می خواهم با آن ادامه دهم. مهم اینجاست که در برخورد با جامعه آیا می توانم اینگونه باشم؟ برای مثال اگر بدی دیدم، اغلب سعی کنم پاسخ ندهم و با خود کنار بیایم که دفعه بعد جلوی آنرا بگیرم، فرد مذبور اسیر علت ها بوده است و صرفا در حد مقابله به مثل در صورت لزوم وارد عمل شوم؟ یا همیشه سعی کنم حرفهای اطرافیان را بشنوم، حتی اگر دشمن باشند با من؟ یا اگر کسی اشتباهاتی کرد، و من به رویش نیاورم و یا همانند خود او رفتار کنم، در مقابل خودم، به بیان دیگر با هر کسی مثل خودش رفتار کنم و او بسادگی جا بزند، یا سعی در مشکل سازی کند، باید سکوت کنم، جز این که منجر به صدمه شود؟ اگر می دانم و بارها دانسته ام در حال اشتباهی علیه من است، و این بار می بینم، دست روی دست بگذارم و هر 1000 را با 1 جواب دهم، به این نیت که اگر این گونه نباشد پستی است؟ اگر دروغ و نیزنگ و جوسازی بود، سکوت کنم و بگذارم گذشت زمان همه چیز را نشان دهد؟ اگر کسی ده ها بار رابطه ای را خراب کرد و من هم بعضا کمک کردم به او، اگر بارها پا جلو نهادم برای ترمیم یا ترمیم را به هر شکل پذیرفتم، بار دیگر اگر خراب کرد چه؟ بگویم عیبی ندارد، روز از نو، روزی از نو؟ تقریبا معتقدم که می خواهم همین مرام را با اندک تغییراتی ادامه دهم. آن تغییرات صرفا در حد این خواهد بود که ضررها و صدمه هایم کاهش یابد. به ویژه در قبال کسانی که به در غیبت و خفا و دور از چشم دیگر اندیشان انجام دادن کارها، علاقه دارند! چرا که ابزار منطقشان، نمی تواند آن دیگر اندیشان و منتقدان را راضی کند. و مهمتر این که خودشان را حتا!

دیگر شدن

مدت زیادی است که به روز نشده است، دلیل اصلی شاید در همین حکایت نهفته باشد:

«بنده خدایی به فرنگ رفت. وقتی برگشت، پس از کلی احوالپرسی ازش پرسیدن همسرت رو هم بردی؟ گفت: آدم وقتی میره رستوران، نون پنیرش رو با خودش نمی بره.»

الان هم وقتی سایت هست، نمی شه. بگذریم از این که وقت نیست. قرار است تا مدتی کمتر از احتمالا یک هفته بعد، دوران گذار آغاز شود. بگذریم... انشاالله.

حقیقت این است که کمتر از 11 روز تا عید مانده. و جالب این که دیگر عید هم هم کافی نیست.خوب می دانم که سال تحویل، یک لحظه قراردادی است. که می تواند هر روز دیگری باشد. و حتی بهار هم می تواند نباشد موقع تحویل سال. اینها دیگر برای همه ما آدم های باهوش، واضح شده است. واضح واضح. به خوبی می دانم که حقیقت و برداشت ما از آن متفاوت است. من قطعا دیگر آن آدمی نیستم که با زمانی با شالیزار خداحافظی کرد. «بزرگ»، یا «متکامل»، نشده ام. «دیگر» شده ام. دیگر

آقای خاتمی ناامیدمان نکنید!

برای سید محمد خاتمی، که تا اطلاع ثانوی به او رای می دهم:

آقای خاتمی ناامیدمان نکنید!

مشتاقانه

    امتحانات تموم شد. امروز کتاب اقتصاد خرد رو دیدم. راستش کمی ترس برم داشت. ولی خب بالاخره راهیه که باید شروعش کرد و به بهترین شکل ممکن به پایا نبرد. از فردا باید شروع کرد خوندن برای کنکور ۸۸. کنکوری که باید توش مسیر آینده ام رو تا حدی روشن کنم. تا حد زیادی.

    خیلی چیزها ممکنه تا اون موقع کار رو درست یا خراب کنه. خیلی چیزها. مهم اینه که برنامه ریزی طوری باشه، که حتی اگه بدترین اتفاقات هم بیفته، بشه رسید به اونجایی که باید. ولو با زحمت بیشتر. قبلا گفته ام: «انسان خرف عادت است، و انسانیت نیز.» یه شباهت بزرگ آدم های موفق و ناموفق، اینه که هر دو خیلی وقتها مسیرهای کاملا یکتا و منحصربفردی رو انتخاب می کنند. یا می سازند. من هم می خوام از دسته آدم هایی باشم که مسیر رو خودم می سازم. به نظرم میاد وضعیتم اونقدر متفاوت است که هیچ میانگین گیری از راه حل های دیگران، جز برای مشورت، به درد دیگری نخورند. قدم گذاشتن در راهی که ساختن، قدم برداشتن، مبدا و مقصدش همه از خود و در خود و برای خودم است، نه یک انتخاب، که یک مفر، یک اجبار و یک باید است. مشتاقانه آنرا می پذیرم.

ساموئل هانتینگتون در گذشت

من

    این روزهای جوانی، تاثیرگذار ترین دوران زندگی اند. برای من، چند روز و هفته ی اخیر، این را به روشنی نشان داده اند. اتفاقات و حوادث بسیار رخ داده اند. هنر این است که با یادآوری این که چقدر تحت تاثیر هستیم، از تصمیمات سریع بپرهیزیم. دیگر آن که با یاد آوری آنانی که در شرایط مشابه ما بوده اند، یا تکیه بر اعتقادات، دفرمه نشد و ایستاد. به تازگی به این نتیجه رسیده ام که زندگی جز این نیست. شاید صحبت با آن بنده خدای ورودی ۸۶ در ظهر ۱۹ آذر در این مساله تاثیر داشت، به او هم همین را گفتم.

    دشواری ها مسیر زندگی، اگر از حد نگذرند، انسان را به تعالی می رسانند. به تازگی یقین پیدا کرده ام نبرد اصلی انسان، و تقریبا تمام نبرد انسان، با خود و در خود است. عجیب است آن زمان که من های دوم و سوم را می توانم کنترل کنم، به آنچه می خواهم و باید می رسم. گرچه گاه خواستنم بعد از باید است و گاه بالعکس و گاه ... .

    چند شب پیش که آسایش را از خوابگاه سلب کرده بودیم و با ۳۰۱۴ مشغول قدم بودیم، به چند اشتباه خود و چند چیز درباره خود پی بردم. اوج آنها نکته ای بود که در حضور ۳۰۰۷ بدان رسیدیم و ان چیزی نبود جز آن چیزی که درباره لویی ۱۵ یا ۱۶ در ابتدای کتابی در ارتباط با تاریخ انقلاب فرانسه خواند، توجه به جزئیات و بافتن، به علت فرار از حقیقت... نکته ای که دوست دوران دبیرستان و راهنمایی ام هم مدتی پیش گفت و من نشنیدم... و هنوز نمی شنوم.

   علت رفتارهای رادیکال خیلی ها را درک می کنم. با این حال سعی کردم به دام تندروی نغلتم. از بسیاری دام های از این دست تا کنون رهیده ام. اما خوب رنج و دشواری های زیادی که بسیاری داشته اند، از مواجهه با چهره های لید، و بهتر بگویم "شاید نامانوس" می فهمم. اما نمی توانم بر دروغ، نیرنگ و بی ادبی، نام "نامانوسی" بنهم.

    امروز در ماشین (بهترین جا برای فکر کردن) به این نتیجه رسیدم که روشنفکری دینی ممکن الوجود است، گر چه پیشتر از مشاهده سروش به این نتیجه رسیدم که داریم، ولی تفسیر عقلانی آن پدیده و دین این که در این لفظ می گنجد، امروز ختم به خیر شد.

شهر خالیست

شهر خالیست ز عشاق، بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

...

عشق هایی کز پی رنگی بود...

خودش نگفت

۴۰۴۵ رد شد

نه

این روزها، نمی گذرند...

(کاش واقعا زمان متوقف می شد. نه برای دردهایی که می ایستند. نه برای لذتی که لحظات دارند و نمی خواهم از کف بدهم. نه برای هر چیز دیگر. فقط برای این که روزی می آید، نیاید.)

یک داستان واقعی

    دیشب سوار ماشین شدم. که از دانشکده، تا کیانپارس بیایم. وسط راه به عسل بانو اس ام اس دادم که تولد مبارک. ایرانسلم بود. گفت شما؟ گفتم نگاه از بالا. توی نادری که از ماشین پیاده شدم، دیدم دارد گوشی زنگ می خورد. خودش بود. یک دقیقه حرف زدیم. صدای خیلی جالبی دارد. مثل دوبلورهای رادیو. آدم به نوعی دوست دارد آهنگ صدایش را. گفت این وقت شب توی خیابان چه می کنی؟

    سواری ماشین شدم و به سمت میدان ساعت راه افتادم. باز هم مثل چند دقیقه اخیر، داد و درد و نارحتی توی مغزم می دوید. این خوره که به جانم افتاده است، مدتی است. نزدکی فلکه، ماشین عروس دیدیم. راننده محو کاروان ماشین های همراه شده بود. یکهو رفتیم جلو و آمدیم عقب و راننده محکم روی ترمز زد. سرعتی نداشت، ولی داشت او هم مثل من عروسی را نگاه می کرد. یک دختر نوجوان دستمال به دست مشغول کاری که به خیالش شادی بود، بود. می رقصید و دستمال هم. کمی جلوتر پیاده شدم و تا محل ماشین ها برگشتم. گفتند کیانپارس یک نفر. خواستم سوار شوم. گفتم 5000 تومنی دارم. گفت خورد ندارد. رفتم سراغ ماشین بعدی. او هم جواب سربالا داد. سراغ بعدی که خواستم بروم یک نفر گفت بیا. نوبت این است. تکمیل است. بقیه راننده ها هم مشغول همهمه بودند. روی هم حدود 5-6 نفر دور تا دور. گفتم یک لحظه صبر کنید. من 5000 تومنی دارم. راننده اولی، پولم را خورد کرد و با همان رپیکان قراضه راه افتادیم. اوایل خیابان، راننده آهنگ را گذاشت. من با دو نفر عقب نشسته بودم. بغل دستی دو پلاستیک میوه دستش بود. آهنگ قدیمی بود. نمی دانم ویگن یا داریوش یا ... . همان که می گوید بوی گندم مال من. اطراف را طبق معمول تماشا می کردم. باد یخ از پنجره ها می دوید. دوست نداشتم. ولی حسش نبود که بگویم شیشیه ها را ببند. وسط راه نفرات پیاده شدند. من رفتم جلو نشستم. سر بازار پیاده شدم.

   وارد اتاق شدم. بچه ها را دیدم. به عضو تازه وارد و قدیمی خوش آمد گفتم و رفتم توی اتاق پشتی. جورابهایم را در آوردم و شستم. لباسهایم را به گوشه در کم آویزان کردم. لیف و جوراب و لباس زیر را که نیمه خیس بودند، از حمام آن وری برداشتم. و آوردم توی اتاق. هنوز لباسهایم را نپوشیده بودم که تلفن زنگ زد.

    نمی دانم اگر دستگاهی برای سنجش دردهای روحی بود، آن همه تصویر و درد که از ذهنم گذشت را چگونه تصویر می کرد. واقعا قبلا عاقل تر بودم.

سه کودک

در ۴۸ ساعت گذشته، سه کودک دیدم. اولی، خواهر زاده ماه (اسم مستعار) بود. آرام بود. پریشب دیدم او را. دومی را دیروز صبح دیدم وقتی آمدم و گوشی ام در مغازه مانده بود و گوشی همراهم به اندازه یک میس کال هم شارژ نداشت و در دفتر بسته بود و کسی نبود و ... . کودک جلوی در ایستاده بود. درست دم در، یک گربه متوسط نسبتا عصبانی (که پشتش قوز کرده بود) و داشت کمی از دندانهایش را نشان می داد ایستاده بود. کودک نمی توانست داخل برود. از گربه می ترسید. با دمپایی قرمز رنگش هی می گفت: «مامان». البته کوچک بود دختر بیچاره. نمی توانست خوب صحبت کنم. از دفتر می آمدم دانشگاه خواستم سوار تاکسی شوم، که راننده گفت عقب بنشین. خوب که دقت کردم، یک پسربچه کوچک روی صندلی جلو بود. ندیدمش ابتدا.

آبان، تولدت مبارک!

 

جمعه گردی (4): آیا نقد انگیزه اصالتا کار نادرستی است؟

این جمعه گردی جدید، چهارشنبه تا نیمه شب پنجشنبه بود. بحث درباره تقدم یا عدم تقدم و انجام یا عدم انجام «نقد انگیزه» بود. ۳۰۱۴ نقد انگیزه را به دلایلی از جمله غالب شدن گفتمان نقد علت و انگیزه، و ... نادرست می دانست. اما من معتقد بودم که گرچه بایستی با دلیل نقد کرد، ولی نقد علت هم مفید است و هم شاید ضروری. بحث آن شب روی کاغذ بود. یعنی گزاره ها را می نوشتیم و سوال ها و نقد ها را هم و جلو می رفتیم.

البته من در بحث های مثل قانون و ... هم به نقد انگیزه معتقدم، اما همانند ۳۰۰۵ می گویم نباید به این نقد عمل کرد. این وسط یک سوال هست:

آیا نقد انگیزه اصالتا کار نادرستی است؟

جمعه گردی ها

    جمعه سه هفته پیش بود. شب جمعه دقیقا. از معدود شب هایی که داخل دانشکده بودم. هوا رو به وخامت می رفت. رعد و برق و خاک، بدون هر بارانی. با 3014 مشغول قدم بودیم. و حرف زدن. حرف من از نظم ها بود. و این که آنان که مخالفت با نظم می کنند، چگونه اند. و احمدی نژاد که می گوید این مسائل حرف 4-5 کشور است، خوب فهمیده است نظم یعنی چه. یعنی روندی که شاید معدودی بسازند و بقیه پیرو هستند. از انجمن مثال آوردم و این که نظم موجود حاصل کار چند نفر کمتر از انگشتان یک دست است و بقیه در نظم هستند. مثل کشورهای دیگر جهان. مخالفان نظم چند دسته اند. البته هنوز دقیق نشده است. عده ای سعی می کنند برای مقابله با نظم، ادبیات موجود را زیر سوال برند. مثل بعضی وقت ها دوگانه ها حقیقت و واقعیت، ارزش و قیمت، و .... مانند شریعتی و رحیم پور و .... دسته ای دیگر بنیاد گرا می شوند مثل طالبان و ... که البته نظم هم به آنها نیاز دارد. دسته ای دیگر همراهی با برخی خصوصیات می کنند و با برخی مخالفت.... نیاز به فکر بیشتر دارد.

    صحبت دوم درباره نگاه از بالا و تئوریزه کردن آن بود شاید. و راه های کاهش خطا. مقایسه یکی از این راه هاست. مثال آوردم که نگرش عموم خوزستان ها به شهرهای توسعه یافته، مانند نگرش ایرانی هاست به کشورهای پیشرفته. و بسیاری راههای دیگر. 3014 هم از راسل گفت و راههای مقابله با اشتباهات که یکی همین بود و دیگری هم بحث کردن با شخصی درست در مقابل از لحاظ فکری.

شنبه شب دو هفته قبل هم قدم زدیم. بحث عموما از علت ها و عقده ها بود. و راه های شناسایی و درمان. من راه حل خودم را پیدا کردم، با ذکر این نکته که یک عقده، ممکن است نتیجه اش را در مکانی کاملا متفاوت نشان دهد. مانند کاغذی که یک گوشه اش خم می شود و همه جایش خم می شود. و آن راه حل، تغییر اساسی در یکی از عقده ها و بررسی تاثیر آن در روند زندگی است. ابزار خوبی بود، گرچه به این نتیجه رسیدیم کارامد نیست.

جمعه شب گذشته هم حرف از پلورالیسم بود. و اینکه چهار نظریه چیستند و پوپر نسبی گرا نیست. من، نکته ای را که مدتی پیش به ذهنم آمده بود گفتم. فکر من این بود قبلتر ها که حقیقتی هست و مه در حال حرکتند و همین حرکت هم هست که در دین ارزشمند است. اما جدیدا با بررسی عقده ها و علت ها، به این فکر رسیدم که آیا حقیقتی غایی وجود دارد؟ (این را صبحی که دنبال صابون برای رفتن به حمام یا دنبال جوراب می گشم به ذهنم آمد! البته این را خیلی ها گفته اند و می گویند، اما این که با روند فکری خودم به آن رسیدم برایم جالب بود.) من دیدم اگر همه چیز انسان را بگذاریم کنار، همه علت ها و ... را، خب دیگر از آدم چه می ماند؟ حقیقتی هست؟ یا بی صورتی مطلق است، آنچه است؟

آخ جون عمو پورنگ+درباره آدم های بزرگ

    چند رو پیش داشتیم پایین می آمدیم، منتظر بودیم بیاید بال، که ما برویم پایین. یکهو دیدیم که سه تا آدم به علاوه یک بچه با چهره آشنا آمدند بیرون. امیرحسین بود! تو همین حرف زدن ها بودیم که آسانسور رفت پایین و ما جا ماندیم. این بار خود عمو پورنگ اومد بیرون! آخ جون، عمو پورنگ! پریشب هم یکهو همه شان با هم آمدند + همون آقاهه که تو مسابقه محله است. یک مشت آدم گنده (عرب و فارس) هم دور و برش برای عکس گرفتن. از جمله با امیرحسین هم عکی می گرفتند!!!
   
    این یکی دو هفته اوضاع دوباره روی نقطه اکسترمم است. بالا و پایین با هم هست. اتفاقات جالبی افتاده است و در حال افتادن است. اگر محیط عوض شود، امکان پیشرفت فوق العاده است. آدم هاب بزرگ آنهایی هستند که بدون آنکه جسمشان نیاز به جابجایی داشته باشد، روحشان به موقعیت مورد نیاز می رود. در شرایط حساس، با روزی 4 ساعت خواب و یک وعده غذا هم می توان کار کرد. توانایی ها چندین برابر می گردد. اما هنر آن است که در شرایط عادی، توانایی های آن موقعیت را بدست آوریم.

خلوت

    امروز فکر کردم کلاس داریم. بعد رفتم چند دقیقه سر کلاس نشستم. دیدم کسی نیست. بالاخره یادم آمد که هفته پیش، ساعت کلاس تغییر کرده است. همان چند دقیقه نشستن، کلی آرامم کرد. این چند روز اخیر دارم می دوم و کارها تمام نمی شود. برای هر لحظه حداقل ده انتخاب هست و فرصت نیست. امروز، صبحانه ام را (که چه بگویم، اگر بشود اسم یک کیک را بشود گذاشت صبحانه) توی ماشین خوردم. در حالی که ۳-۴ روز بود که هر روز سر وقت می خوابیدم و پا می شدم.

    یاد حرفهای یک بنده خدایی افتادم. احتمالا اوشو بود. درباره عادت به سرعت گفته بود که درست مثل عادت به مواد مخدر است. هر چه بیشتر سرعت می گیری، بیشتر می طلبی. دوباره یاد نوشته ای دیگر افتادم. احتمالا از رضا قاسمی بود. می گفت قدیم تر ها، برای طی یک مسافت، زمان خیلی بیشتری لازم بود. مسافران آن زمان، بر خلاف الان، بیشتر در محیط و اطراف و درخت و ... دقت می کردند. و چه تاثیری می گذارد روی انسان این تامل و خلوت.

پ. ن: امروز با ۲۰۵۸ رفتیم دفتر انجمن. ۲۰۳۰ اسم می نوشت!!! اسم نوشت. البته من که ننوشتم.