خلوت
امروز فکر کردم کلاس داریم. بعد رفتم چند دقیقه سر کلاس نشستم. دیدم کسی نیست. بالاخره یادم آمد که هفته پیش، ساعت کلاس تغییر کرده است. همان چند دقیقه نشستن، کلی آرامم کرد. این چند روز اخیر دارم می دوم و کارها تمام نمی شود. برای هر لحظه حداقل ده انتخاب هست و فرصت نیست. امروز، صبحانه ام را (که چه بگویم، اگر بشود اسم یک کیک را بشود گذاشت صبحانه) توی ماشین خوردم. در حالی که ۳-۴ روز بود که هر روز سر وقت می خوابیدم و پا می شدم.
یاد حرفهای یک بنده خدایی افتادم. احتمالا اوشو بود. درباره عادت به سرعت گفته بود که درست مثل عادت به مواد مخدر است. هر چه بیشتر سرعت می گیری، بیشتر می طلبی. دوباره یاد نوشته ای دیگر افتادم. احتمالا از رضا قاسمی بود. می گفت قدیم تر ها، برای طی یک مسافت، زمان خیلی بیشتری لازم بود. مسافران آن زمان، بر خلاف الان، بیشتر در محیط و اطراف و درخت و ... دقت می کردند. و چه تاثیری می گذارد روی انسان این تامل و خلوت.
پ. ن: امروز با ۲۰۵۸ رفتیم دفتر انجمن. ۲۰۳۰ اسم می نوشت!!! اسم نوشت. البته من که ننوشتم.