وبلاگ می شویم
نمی دانم حسودی به وبلاگ هایی که خواننده یاد دارند بود (گر چه الان هم به قدر کافی خواننده دارم) یا ترس از این که بمیرم و وبلاگ نویسی نکرده باشم، به هر حال تصمیم بر این است که از این پس این «چیزی» که می بینید، از «دفترچه خاطرات» به «وبلاگ» تبدیل شود. بخش های خصوصی خاطراتم را ثبت موقت خواهم کرد، همانگونه که در چند ماه اخیر این کار می کردم. منتهی با این تفاوت که وبلاگ از این به بعد، «وبلاگ» خواهد شد. با تمام خصوصصیاتی که به نظر من یک وبلاگ باید داشته باشد...
پنجه شاهی رفت
دخترهای بد
احتمالا همه خبرهای این چند روز را شنیده اند. خبر بارداری دختر سارا پیلین در ۱۷ سالگی که باعث شده است مک کین به هول بیفتد. البته گویا سارا پیلین به صورت عادی با قضیه برخورد کرده است که انگار نه انگار. در چنین مواردی بهترین کار همین است. درست مثل آن دفعه (نمی دانم کدام دفعه!) که رئیس جمهور محترم مشغول صحبت درباره تورم بود. و شروع کرد که: "اصلا تورم یعنی چی؟ یعنی گرانی! این نتیجه عوامل گوناگونی است. بخشی از آن وارداتی است، بخشی از آن حاصل افزایش میزان تقاضا است، دولت و مجلس مشغول تلاش برای کنترل آن هستند، ساعت ها کار کارشناسی انجام شده! چرا مردم ما باید طعم گرانی را بچشند" که در آخر ملت چیزی هم بدهکار شدند.
این یک طرف، خبر بارداری رشیده داتی هم یک طرف. این خانم داتی که نسبتا زیبا هم تشریف دارند، در ۴۲ سالگی باردار شده اند. ایشان وزیر دادگستری کابینه سارکوزی است. به یاد دارم مدتی پیش برادرش را به جرم حمل مواد مخدر دستگیر کردند. حرف این بود که گویا ایشان از نخست وزیر اسپانیا باردار شده است! جل الخالق! معلوم نیست چه شده است... البه آقای نخست وزیر تکذیب کرده است. حالا اینها به کنار. من نمی دانم در کشورهای اروپایی که بعضا در نواحی اسکاندیناوی رشد جمعیت منفی است و در آلمان و ایتالیا هم بسیار کم است (مقایسه کنید با رشد ۱/۴ درصدی در دهه ۶۰ ایران) وزیر مملکت با وسائل پیشگیری از بارداری آشنایی ندارد؟!!!
بگذریم. کابینه آقای سارکوزی به نظرم دید یک جایی از لحاظ حاشیه کم آورد، گفت این را هم تجربه کنیم!
پ. ن: عجب روزگاری شده ننه! زمان ما که اینجوری نبود!
درباره ی استاد
چند روزی بود که داشتم به این جماعت ایدئولوژیک فکر می کردم. خوب می فهمم اینها را. عصبیت، عصبانیت، نقش مشکلات روحی در رفتارشان، عقده ها، از سوی دیگر التقاطی ودنشان، نمونه بارزش همین رحیم پور خودمان... اما کلمه و بیان نمی یافتم. البته طبیعی است. مفهوم جدید است و کلمه هم نیست.
دوم
چند دقیقه پیش وارد سایت شهروند امروز شدم. داشتم ورق می زدم که باز هم استاد را دیدم و مطلب جدیدی از وی. چند دقیقه فکر کردم چه شد یکهو من کسی را پیدا کردم که این قدر به اندیشه هایش احترام بگذاریم و به دیده محبت و تاییدد نگاهش کنم و حرفهایش را آشنا ببینیم؟ اولین مقاله ای که از غنی نژاد خواندم چه بود اصلا؟
سوم
در همین فکر بودم که صفحه مصاحبه استاد باز شد. درباره ملی گرایی. رسد به آنجا که باید. توصیف جماعت ایدئولوژیک (احتمالا باید بدانید بخش عمده ای از حرکات این جماعت پوپولیستی است، گر چه غیرپوپولیستشان هم زیاد است):
در سیاست امروز ما گرفتار پوپولیسم و مردم گرایی هستیم. مردم گرایی ترکیبی از ناسیونالیسم، سوسیالیسم، لیبرالیسم و ... است و اصول مشخصی ندارد و مهم ترین اصل آن این است که حرکت هایی باب طبع مردم انجام شود و نتیجه حاصله هم چندان مهم نیست. پوپولیسم بن بستی است که ایدئولوژی های التقاطی که از ماهیت و هویت خود خارج شده اند به آن می رسند و ما اکنون به آنجا رسده ایم.
چهارم
در گوشم زنگ می کشد. "اصول مشخصی ندارد" "ایدئولوژی های التقاطی که از ماهیت و هویت خود خارج شده اند" "نتیجه حاصله هم چندان مهم نیست"
پنجم
با خودم فکر می کنم: حرفهایی از همه کنار هم. بی هیچ چارچوبی. شوریدن بر همه، حتی کسانی که عمری برای کشور بوده اند. بی هیچ چارچوبی. حرفهای عجیب علیه اسرائیل و بعد دفاع از مشائی. مرگ بر آمریکا و بعد دوستی با مردمش و تاسیس دفتر حافظ منافع. کوبیدن همه بی هیچ چارچوبی. شکستن همه کلیشه ها بی هیچ منطق مجسم و مشخصی. "منیت" همه جا. شیطان روزگار ما. جماعت ایدئولوژیک. کارهای عجیب. وقتی انتظار دفاع داری عزل می کنند و وقتی انتظار عزل دفاع. التقاطیون خطرناک.
ششم
شاهد از غیب رسید درباره استاد
هفتم
شناختشان آسان است. اما با چارچوب های پیشین نمی توان سنجیدشان. در قالب سودجویان نمی گنجند. در قالب فدائیان هم همین طور. التقاطی هستند. اندیشه های متناقض، که در بستر فضای ذهنی بیمار و غیر منطقی جمع می شوند. مشابه ده ها مکتبی که تنها از آبشخور "تفت دادن مفاهیم و چسباندن نقیضین" زنده اند، با غلظت بیشتر.
هشتم
خدا عاقبت ما را با این جماعت ایدئولوژیک به خیر کند. هم داخل دانشگاهی هاشان را، هم کشوری هاشان را. باز صد رحمت به کشوری ها. اینها که الان مسئولند، عمریه زندان رفتند و شکنجه شدند و هزینه دادند و الان دودستی صندلی را چسبیده اند. دانشجویی که الان می گوید دموکراسی نه و دودستی چسبیده است و ... فردا چه می شود؟ خدا فقط عاقبت ما را به خیر کند. مملکت ارزانی شان. فقط بگذارند ما زنده باشیم، بس است...!
نمی شه نگفت به خدا
1 ترم اضافه
شعله "2" بدون پول و تحریریه
انجمن
آرم
مقاله های کنفرانس گاز
سایت
کنگره شکافدار
کنگره پیمانکاری
مقاله های روزانه
وبلاگ
ویرایش و تایپ
20 واحد درس ترم بعد
راه حل؟