شهر خالیست

شهر خالیست ز عشاق، بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

...

عشق هایی کز پی رنگی بود...

خودش نگفت

۴۰۴۵ رد شد

نه

این روزها، نمی گذرند...

(کاش واقعا زمان متوقف می شد. نه برای دردهایی که می ایستند. نه برای لذتی که لحظات دارند و نمی خواهم از کف بدهم. نه برای هر چیز دیگر. فقط برای این که روزی می آید، نیاید.)

یک داستان واقعی

    دیشب سوار ماشین شدم. که از دانشکده، تا کیانپارس بیایم. وسط راه به عسل بانو اس ام اس دادم که تولد مبارک. ایرانسلم بود. گفت شما؟ گفتم نگاه از بالا. توی نادری که از ماشین پیاده شدم، دیدم دارد گوشی زنگ می خورد. خودش بود. یک دقیقه حرف زدیم. صدای خیلی جالبی دارد. مثل دوبلورهای رادیو. آدم به نوعی دوست دارد آهنگ صدایش را. گفت این وقت شب توی خیابان چه می کنی؟

    سواری ماشین شدم و به سمت میدان ساعت راه افتادم. باز هم مثل چند دقیقه اخیر، داد و درد و نارحتی توی مغزم می دوید. این خوره که به جانم افتاده است، مدتی است. نزدکی فلکه، ماشین عروس دیدیم. راننده محو کاروان ماشین های همراه شده بود. یکهو رفتیم جلو و آمدیم عقب و راننده محکم روی ترمز زد. سرعتی نداشت، ولی داشت او هم مثل من عروسی را نگاه می کرد. یک دختر نوجوان دستمال به دست مشغول کاری که به خیالش شادی بود، بود. می رقصید و دستمال هم. کمی جلوتر پیاده شدم و تا محل ماشین ها برگشتم. گفتند کیانپارس یک نفر. خواستم سوار شوم. گفتم 5000 تومنی دارم. گفت خورد ندارد. رفتم سراغ ماشین بعدی. او هم جواب سربالا داد. سراغ بعدی که خواستم بروم یک نفر گفت بیا. نوبت این است. تکمیل است. بقیه راننده ها هم مشغول همهمه بودند. روی هم حدود 5-6 نفر دور تا دور. گفتم یک لحظه صبر کنید. من 5000 تومنی دارم. راننده اولی، پولم را خورد کرد و با همان رپیکان قراضه راه افتادیم. اوایل خیابان، راننده آهنگ را گذاشت. من با دو نفر عقب نشسته بودم. بغل دستی دو پلاستیک میوه دستش بود. آهنگ قدیمی بود. نمی دانم ویگن یا داریوش یا ... . همان که می گوید بوی گندم مال من. اطراف را طبق معمول تماشا می کردم. باد یخ از پنجره ها می دوید. دوست نداشتم. ولی حسش نبود که بگویم شیشیه ها را ببند. وسط راه نفرات پیاده شدند. من رفتم جلو نشستم. سر بازار پیاده شدم.

   وارد اتاق شدم. بچه ها را دیدم. به عضو تازه وارد و قدیمی خوش آمد گفتم و رفتم توی اتاق پشتی. جورابهایم را در آوردم و شستم. لباسهایم را به گوشه در کم آویزان کردم. لیف و جوراب و لباس زیر را که نیمه خیس بودند، از حمام آن وری برداشتم. و آوردم توی اتاق. هنوز لباسهایم را نپوشیده بودم که تلفن زنگ زد.

    نمی دانم اگر دستگاهی برای سنجش دردهای روحی بود، آن همه تصویر و درد که از ذهنم گذشت را چگونه تصویر می کرد. واقعا قبلا عاقل تر بودم.