سه کودک
در ۴۸ ساعت گذشته، سه کودک دیدم. اولی، خواهر زاده ماه (اسم مستعار) بود. آرام بود. پریشب دیدم او را. دومی را دیروز صبح دیدم وقتی آمدم و گوشی ام در مغازه مانده بود و گوشی همراهم به اندازه یک میس کال هم شارژ نداشت و در دفتر بسته بود و کسی نبود و ... . کودک جلوی در ایستاده بود. درست دم در، یک گربه متوسط نسبتا عصبانی (که پشتش قوز کرده بود) و داشت کمی از دندانهایش را نشان می داد ایستاده بود. کودک نمی توانست داخل برود. از گربه می ترسید. با دمپایی قرمز رنگش هی می گفت: «مامان». البته کوچک بود دختر بیچاره. نمی توانست خوب صحبت کنم. از دفتر می آمدم دانشگاه خواستم سوار تاکسی شوم، که راننده گفت عقب بنشین. خوب که دقت کردم، یک پسربچه کوچک روی صندلی جلو بود. ندیدمش ابتدا.
+ نوشته شده در 2008/11/15 ساعت 8:24 توسط من
|