جمعه سه هفته پیش بود. شب جمعه دقیقا. از معدود شب هایی که داخل دانشکده بودم. هوا رو به وخامت می رفت. رعد و برق و خاک، بدون هر بارانی. با 3014 مشغول قدم بودیم. و حرف زدن. حرف من از نظم ها بود. و این که آنان که مخالفت با نظم می کنند، چگونه اند. و احمدی نژاد که می گوید این مسائل حرف 4-5 کشور است، خوب فهمیده است نظم یعنی چه. یعنی روندی که شاید معدودی بسازند و بقیه پیرو هستند. از انجمن مثال آوردم و این که نظم موجود حاصل کار چند نفر کمتر از انگشتان یک دست است و بقیه در نظم هستند. مثل کشورهای دیگر جهان. مخالفان نظم چند دسته اند. البته هنوز دقیق نشده است. عده ای سعی می کنند برای مقابله با نظم، ادبیات موجود را زیر سوال برند. مثل بعضی وقت ها دوگانه ها حقیقت و واقعیت، ارزش و قیمت، و .... مانند شریعتی و رحیم پور و .... دسته ای دیگر بنیاد گرا می شوند مثل طالبان و ... که البته نظم هم به آنها نیاز دارد. دسته ای دیگر همراهی با برخی خصوصیات می کنند و با برخی مخالفت.... نیاز به فکر بیشتر دارد.

    صحبت دوم درباره نگاه از بالا و تئوریزه کردن آن بود شاید. و راه های کاهش خطا. مقایسه یکی از این راه هاست. مثال آوردم که نگرش عموم خوزستان ها به شهرهای توسعه یافته، مانند نگرش ایرانی هاست به کشورهای پیشرفته. و بسیاری راههای دیگر. 3014 هم از راسل گفت و راههای مقابله با اشتباهات که یکی همین بود و دیگری هم بحث کردن با شخصی درست در مقابل از لحاظ فکری.

شنبه شب دو هفته قبل هم قدم زدیم. بحث عموما از علت ها و عقده ها بود. و راه های شناسایی و درمان. من راه حل خودم را پیدا کردم، با ذکر این نکته که یک عقده، ممکن است نتیجه اش را در مکانی کاملا متفاوت نشان دهد. مانند کاغذی که یک گوشه اش خم می شود و همه جایش خم می شود. و آن راه حل، تغییر اساسی در یکی از عقده ها و بررسی تاثیر آن در روند زندگی است. ابزار خوبی بود، گرچه به این نتیجه رسیدیم کارامد نیست.

جمعه شب گذشته هم حرف از پلورالیسم بود. و اینکه چهار نظریه چیستند و پوپر نسبی گرا نیست. من، نکته ای را که مدتی پیش به ذهنم آمده بود گفتم. فکر من این بود قبلتر ها که حقیقتی هست و مه در حال حرکتند و همین حرکت هم هست که در دین ارزشمند است. اما جدیدا با بررسی عقده ها و علت ها، به این فکر رسیدم که آیا حقیقتی غایی وجود دارد؟ (این را صبحی که دنبال صابون برای رفتن به حمام یا دنبال جوراب می گشم به ذهنم آمد! البته این را خیلی ها گفته اند و می گویند، اما این که با روند فکری خودم به آن رسیدم برایم جالب بود.) من دیدم اگر همه چیز انسان را بگذاریم کنار، همه علت ها و ... را، خب دیگر از آدم چه می ماند؟ حقیقتی هست؟ یا بی صورتی مطلق است، آنچه است؟