حکایت آن دختر با چشم های عسلی
امروز رفتم نماز جمعه. بهتر بگم من رو به نماز جمعه رفتنوندن. تجربه خوبی بود. فکر کنم فبلا هم یه برا رفتم به نماز جمعه. در حالی که به زور بستنی بعد از نماز اغفال شده بودیم و در میان خیل نماز گزاران مسلمان، کفشهامون دستمون بود تا ندزدنشون (یعنی گم نشن!). چند دقیقه که بحث های شیمی و فیزیک و انرژی هسته ای توسط آیت الله جزایری گذشت، شروع کردم به سیاوش گوش دادن. قبلش هم با ۴۰۴۵ حرف زدیم و گفتم که اصلاح طلبا تو انتخابات هشتم لیست مشترک می دن، هرچند اعتماد ملی تیریپ مستقل میاد. ۴۰۴۵ هم همین رو می گفت و تاکیدش رو شیرینی موفقیت اخیر تو انتخابات شوراها بود که اصلاح طلبا چشیدنش. داشتم سیاوش گوش می دادم که یه دختر دو سه ساله که رو به جمعیت بود توجهم رو جلب کرد. با چادر نماز و خیلی زیبا. موهای مشکی، چشم های عسلی، و لبهای برجسته و چشم های بسیار پر عمق. توصیفی برای زیباییش به ذهنم نمی رسه. خواستم ازش عکس بگیرم که نماز عصر شروع شد. من هم طولش دادم و روم هم نمیشد تا این که نماز تموم شد. چادرش دستش بود با لباس سبز زیبا. به قدری چشم های عسلیش روم تاثیر گذاشت که حد نداره. این تموم لذت نماز جمعه بود، یه دختر، با چشم های عسلی.