شاید بتوان مردم را به سه دسته تقسیم کرد. البته آنهایی را که بیشتر اهل فکرند. یک دسته کارشان تکرار مکررات دیگران است و از یک اصل بدیهی یا اثبات شده به دیگری رسیدن. اما دسته دیگر که شاید در مرحله میانی باشند، صاحبان تفکر مبتنی بر نفی و نقد یک طرفه هستند. امثال جلال و شریعتی که کارشان نقد است، و در این دور امثال حسن رحیم پور ازغدی و سید احمد خاتمی. هنگام انتقاد از تفکر غالب کارشان را به نحو احسن انجام می دهند و هنگام ساختن عجیب درمی مانند و موجوذی ناقص الخلقه را خلق می کنند و به مانند ننه سوسکه عاشق دست و پای بلوری بچه شون می شن ! اینان هنگام نظریه پرداختن که می شود، به واقع هیچ سخنی برای گفتن ندارند. قریب به تمامی روشنفکران دهه های پیش از این دسته اند. و اکنون جایگاه خویش را در میان نظریه پردازان اصولگرا جستجو می کنند. اینان با تفکر عامیانه " هر چه باشد جز این " می آیند و انقلاب را می سازند و فردا در مقابل دیگران قافیه را باخته، گناه را به گردن امپریالیسم و لیبرالیسم و کمونیسم و هزار و ایسم و ایست دیگر می افکنند.

    مرحله ای بالاتر همان تفکر ایجابی است. ساحتن و پرداختن تفکر و اندیشه ای نو، یا در پی انقلاب اجتماعی-سیاسی مانند انقلاب فرانسه که با پیشتوانه انگلستان قله های فلسفه را در می نوردند، گاه با پی ریختنی ناقص بر بنیان دیگرگون شده ی اندیشه ای قدیم، مانند آنچه با مارکس و نظریاتش شد، و به هر گونه و شکلی که هست ساختن نه بر انداختن.

    غرض از گفتن نخست بیان سخنی بود که در دل مانده بود و جای نفس را تنگ کرده بود، و دیگر این که آن چه به یادم آورد این سخنان را که دیگر ملکه ذهنم شده است، پیامی بود از مهرگان که نشان از دقت ایشان دارد. باید فکر کنم، و جستجو، و بسنجم که چگونه ماجرای نظامیان انگلیسی می توانست ختم به خیر شود، هر چند نه تنها دستی در سیاست بین الملل ندارم، که از گذراندن حداقل درسهایی که دیگران همچون گلاب سر می کشند و همچون هلو می بلعند - که امیدوارم گوارای وجودشان باشد - ، عاجزم.