باد ما را خواهد برد...
فیلم ماجرای ورود یک گروه فیلمبرداری به روستایی در کردستان است. در ابتدا چنین به نظر می آید که برای یافتن گنج یا گردش به روستا سفر کرده اند. اما با شوخی همراهان نقش اول فیلم می فهمیم که هدف مساله ای فراتر از این حرف هاست. شوخی که در آن یکی از سه نفر به کودک می گوید به هر کس که پرسید بگو برای پیدا کردن گنج آمده اند.

فیلم با سکانس هایی اغلب ثابت آغاز می شود. نماهایی که در آنها اغلب ردپای هنر عکاسی کیارستمی را می بینیم. تلاشی بر استفاده از نماهای ثابت و عکس مانند. اوج استفاده از این گونه نماها را در قهوه خانه زن کرد شاهد هستیم.

هر چه جلو تر می رویم حرف های کارگردان بیشتر به چش می آیند. تاکیدی که وی بر باسواد و با فرهنگ بودن افراد دارد. با نمایش شخصیت هایی همچون کارگر، کودک و معلم. تلاش هایی که در آنها جامعه توسعه نیافته با دیدی بدون شعار به نمایش در می آید. در اواخر فیلم نیز دکتر چنین شخصیتی دارد.

این مباحث در اواخر فیلم جای خود را به مباحثی دیگر می دهند. مرگ و زندگی. و تاکیدی که بازیگر نقش اول در گفتگو با خانم گودرزی بر پیش بینی ناپذیر بودن آن دارد. و سکانسی که در آن با دوستانش در همین باره گفتگو می کند. دوستانی که آنها رادر فیلم تقریبا هیچ گاه نمی بینیم. فیلم این سکانس ها را با پشتوانه ای غنی برای به هدف رساندن استفاده می کند. پشتوانه ای همچون وجود همواره عناصر طبیعی مقل حیوانات، یا حضور پیرمرد یا یک عابر در برخی نماها، بیدار شدن هر روزه و اصلاح کردن، به دنیا آمدن بچه و ... .

در پایان فیلم نماهای بسیار زیبایی از مزارع گندم می بینیم. و پیرمرد دکتر موتور سوار که شعر خیام را می خواند. انتظار من این بود که همین نما نمای پایانی فیلم باشد. که نبود و اکنون که می اندیشم به این نتیجه می رسم که اگر بود، فیلم به دام شعار زدگی عظیمی در می آمد. همان گونه که در نمای پایانی که استخوانی به آب پرتاب می شود، تا حدودی چنین است.
