آن را که منم منصب
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره ی عشق مـا آواره نخواهــد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هـرگز و آن را که منم چاره بی چاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معـزول کـجا گــردد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قـبله ی مشتاقان، ویــران نشود هـرگـز و آن مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده ی من لیکن بی نرگس مخمورش خماره نخواهـد شد
بیمار شود عـاشق، امـا بنمی میـرد ماه ار چه که لاغر شد، استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر آن نفـس کـه شد عاشق، اماره نخواهد شد
شعر از: مولوی

عکس از: فوتو.نت
+ نوشته شده در 2007/5/4 ساعت 14:43 توسط من
|