این روزها روزهای جالب و عجیبی است. احساس می کنم پخته تر شده ام. حرفهایم بهتر شده است، اگر چه رفتارم نه به اندازه ی آنها.

    دیشب جشن بود، یا شب شعر، یا بزرگداشت، یا ... نمی دانم. یک مراسم چیپ و خوشحال کننده. یک مراسم که نظر حاجی هم جلب شود، نظر بچه ها هم. دوران پوپولیسم همه گیر است، پسر. بین ۳۰۲۱ و ۴۰۴۴ دعوای دیگری در گرفت. پس از ماجرای برد آزاد، که آن اتفاقات افتاد و طبق معمول لابد من مقصر بودم، کمی هم ۳۰۲۱ و ۴۰۴۴ معصوم بود. دیشب ۳۰۲۱ دلگیر بود. و غمگین. گفت اگر ۴۰۴۴ بیاید به اتاق راهش نمی دهم. ۳۰۰۷ هم گفت ۳۰۰۵ را راه نمی دهد. من گفتم من هم با هر دوی آنها مشکلاتی دارم، به طور خاص با ۴۰۴۴. ولی این درست نیست. برای ۳۰۲۱ مطالبی را از سرمقاله ی قلم خواند. بهش گفتم که نوشته در کمتر از نیم روز خودش را تایید کرد. آفتاب آمد دلیل آفتاب. بند بند نوشته مورد ۴ را خواندم. و گفتم مقایسه کند با ۴۰۴۴. و امیدوارم همه یک روز بدانند من بعضی وقتها حرفهای خوبی هم می زنم... داشت می خندید موقع خواندن نوشته من. و مصداق هایم. برای تایید به نظر می رسید حرفهایم را. اما بعد ۳۰۰۷ گفت قبل از آمدن من این نوشته را با هم خوانده اند گویا. خوشحالم که کمی به یاد حرفهای من افتاده اند. خوشحالم که ۳۰۰۷ چند روز پیش حرف من را که ۴۰۴۴ ادامه ی پوپولیسم مسری احمدی نژاد است را تکرار کرد بعد از یک سال.

    دیشب ساعت پنج عصر فاضل نظری هم اومد. البته با یه ربع تاخیر. تا بیاد من رفتم سراغ دکور. ۴۰۴۴ بود. ۲۰۱۸ بود، کلی زحمت کشید.  ۳۰۰۵ هم بود، لابد دو تا دختر ۸۶ و ۳۰۰۱ و ۴۰۰۶ هم بودن. شنیدم بعدا ۴۰۲۵ هم اومده. ۳۰۳۱ هم پرید وسط مجلس. دوربین رو گرفتم تا برم چند تا عکس از فاضل بگیرم. بگذریم. تو ارتفاع ۳ متری ۴۰۰۶ رو دیدن خاطره ی جالبی بود. فکر کن! کاش عکس می گرفتم. یه خوراک خوب بود. ولی خوب باز هم کلی جالب بود. من خودم از ارتفاع ۱ متر بالاتر نمی رم. جدا از مشکلات فیزیکی، می ترسم. البته نه ۲-۳ متر، ولی خوب پل هوایی هم نمی تونم. طبقه دوم خونه رو حتی! بعد از عکس گرفتن از فاضل تو مجتمع، رفتم حمام تا شب شعر رو بیام.

    دیشب از دست حاجی دیوان حافظ گرفتم. برای اس ام اس. قبلش می دونستم. به ۳۰۳۱ گفتم یه کاری بگم واسه ام میکنی؟ گفت باید بگی. کارم این بود که اگه اسمم رو خوندن بره بالا. که نگفتم. قبل از خوندن اسامی اومدم پایین. شماره ها رو خوندن. یکی شون شماره من بود. ۴۰۴۴ که دید من نیومدم، شماره رو دو بار کامل خوند! مرتیکه بز! تو راه پله ایستاده بودم. رفتم. حرکات انتخاباتیه دیگه! ۴۰۱۰ و ۴۰۴۵ خواستن دیوان رو بدم بهشون. گفتم یادگاریه. آخه کبابی رو چه به دیوان حافظ؟ مسابقه اس ام اس بود. شعری که حاجی اول مراسم خوند و تفسیر کرد رو فرستادم:

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت/ در ده قدم که موسم ناموس و نام رفت

    گفتند این شماره ی قلم که من سر دبیرش بودم چیپ است. زرد است. و من فکر می کنم چرا اگر نشریه کمی به سمت مخاطب برود بد است. چرا ما با خودمان رو راست نیستیم؟ چرا؟ چرا یادمان نیست زمانی را که هیچ کس نیم نگاهی هم به قلم نمی انداخت؟

    ۳۰۰۵ در برد مطلبی نوشت. هم اتاقی ام بود. شب قبلش می دانستم. مطلب پریروز در برد رفت. مطلب من هم همان روز ظهر. چرا؟ او گفت، من هم جوابش را دادم. فحاشی بود و بس. کاری نمی شود کرد.

به سه نفر اس ام اس زدم. ۳۰۰۷، ۴۰۴۴ بزرگ و ۴۰۴۴ بزرگتر. متن اس ام اس این بود:

Chera barnameie amepasand eshkal nadare, vali ghalam agar kami be samte mokhatab bere eshkal dare?

فقط ۴۰۴۴ بزرگ تر جواب داد. گفت:

Chon harf bade havast

    ۴۰۴۴ بزرگ تر را واقعا قبول دارم. ولی متاسفم برای انجمنی که ذهن بزرگانش در این حد جواب می دهد، گر چه ۴۰۴۴ هم بزرگ است، هم با فکر. ولی جوابش توجیه بود و بس.

    اوضاع خراب است، اوضاع انجمن. شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟