رهیده از گمراهی
اعترافات امام محمد غزالی دومین کتاب از این دست است که می خوانم. بعد از اعترافات ژان ژاک روسو که آن نیز جالب بود، اما به پایان نرسید. برایم جالب است. با خواندن این کتاب در خودم بسیار شک کردم. حرفهایش بسیار به زبان ما مردم نزدیک است. گویی در همین عصر می زید. جالب آن که سروش که جمله ای از غزالی برای چرب کردن کلامش بهره گرفت و آن این که بعد از پیامبر هم رجل و نحن رجل در رقیق کردم مفهوم امامت، از آنهایی است که اگر بود و غزالی هم بود بعید می دانم سروش زنده می بود حتی! غزالی به زیباترین لحن ممکن ابن سینا و فلسفه از این گونه را شسته است، به مانند حسن رحیم پور که بسیاری مترادفان این قسم را در روزگار ما! با خواندن کتاب آنجا که سخن از احوال دیگران است گمان می کنی با مصباح طرفی، آنجا که سخن از آسیب شناسی و پاتولوژِ است با یک شریعتی و آنجا که سخن از دیگرگون شدن است پس این سان شدن با عبدالله انصاری! بسیار به خود شک کردم چرا که افکارم را در اختلافی بنیادین با غزالی یافتم. از سوی دیگر آنچه مرا امیدوار می کند نخست آنست که غزالی یکی است و مانند او بسیار، دوم آنکه بعضی جاها عحجیب در اختلافیم همانند یافتن معیار که او چیزی را برمیگزیند که این سان برگزیدنش برایم بسیار عجیب است و سمح انگارانه!
غزالی به توصیف دیگران به نیکویی می پردازد، گرچه بسیار تند به استقبال دیگران می رود از همان ابتدا که همه جز اندکی را غرقه می می یابد در دریایی ژرف! این کتاب تلنگری است به خویش برای همه ی ما. بسیاری از داستان خویش را با امام همسان و هم روح و باطن می یافتم، آنجا که حرص دنیا گریبانش را می گیرد و گاهی به او غبطه می خوردم آنزمان که بیماری شم گریبانش را می گیرد و به بستر و بالینش می کشد. این گونه با جهان مواجه شدن بسیار عرضه و جسارت می خواهد، از آنگونه که تا کنون در بساطم نیافته ام! امام در پایان از چهار طریق پیش رو و موجود که می توان در روزگار ما نیز یافتشان، نخست متکلمین و آن همین طوطیان مکررگوی سخن پدران، دوم باطنیه که با اندک اغماضی همین شیعیان غالی معتقد به ولایت مطلقه اند، دیگر باطنیه و آن همین جماعت نواندیش و دیگراندیش دینی و چهارم تصوف یکی را حق می یابد و بدان دست می یازد. اشکالات من بر او پایه ای تر از آن است که با سکوت و لبخند به پایان رساندنش را قادر باشم. نخست آن که او به واسطه آنچه که نوری در دل می خواندش از بیماری سفسطه که همان شک مفر و زنجیره وار در معیار و مبنا و مسلم بودن یا نبودن علوم نخستین و خاصه عقلی رهایی می یابد که بسیار جای شک است. دوباره همان علتها به میان می آیند آنسان که گویی هیچ راهی برون رفتی نیست جز آن که دستی از غیب فروآید یا علل دست به دست هم دهند و چرخ روزگار بچرخد و گل و بلبل به وصال رسند. دوم آن که او صورت بندی های عقلی تمام راه های محتمل را به چهار دسته ی انسان ها تقسیم می کند و آخر که به ذهنم می آید آنست که پاسخی قانع کنند به ایراد خود نمی دهد که گیرم این جهان به جهان دیگر همچون جهان خواب به واقع باشد آن زمان چه؟ البته این اخیر را شاید من به درستی در نیافته باشم. در مجموع با دقت و حوصله خواندن کتاب به ساعات صرف شده برایش که با توجه به آنکه در قالب رساله نگاشته شده است بی شک زیاد نخواهد بود، می صرفد. ترجمه ای از کتاب در پارس تک موجود می باشد.
پ. ن: این نوشته را به تاریخ جمعه 2:35 نیمه شب 15/4/86 نوشتم. عنوانش ترجمه ی ای است از من از عنوان عربی کتاب.