حکايت سانتي مانتال ترين حافظ سيار، از نوع جيبي!
عاشق و رند و نظربازم و مي گويم فاش
تا بداني که به چندين هنر آراسته ام
قرار است از حافظ چيزي گفته شود. چيزي که به کار همه مان بيايد، گيرم حرفي نيفزود، شوقي نکاهد. هميشه اين گونه نوشته ها لااقل براي من، کم يا زياد رنگ سانتي مانتاليسم مي گيرد. ولي بگذار هر چه مي خواهد باشد، و در خور حضرت حافظ باشد. قرار نيست بگويم او عارف بود، واصل يا سوخته يا هر چه ديگر، چون گمان من اين است که نبود – نه اين که گمان کنيد "مطمئنم" که نبود و به "زبان" مي گويم:«گمان من بر اين است» و اين همه از خوف محتسب است، به جان شما که نه!- لابد يک شرابخواره مثال هزاري ديگر نبود، يا از آنگونه رندي که هيچ در عالم به هيچ نگيرد. قرار نيست از آن حرفهاي تکرار ي ام بزنم، که بزرگ ترين است، بي همتا ترين، و بالاترين قله در شاعري و صد البته از مولانا و سعدي پيش است؛ بي هيچ دست يافتني که هر دست يافتني و تلاشي بدين جهت، به نقض غرض منجر خواهد شد. در پيرامون سبک حافظ، از آميختن فلسفه هاي گونه گون زندگي، از به هم پيوستن و پيراستن ده ها انديشه ي به ظاهر - و احتمالا باطن! – متناقض به زبان شعر، از اين همه تک بيت که هر يک غزلي در دل دارند، زندگي و حيات پر ابهامش و استادي و مهارت و مهندسي بي نظيرش در به کار بستن آرايه هاي ادبي و بلاغي که در نوع خود معجزه اي بوده است در زبان فارسي، همه و همه جاي گفتن بسيار هست. دريغ که حوصله اندک است و فرصت ضيق.
حافظ را از اوان کودکي مي شناسم، يکي دو سال پيش از مدرسه رفتن. از آن روزهايي که از درست خواندن بيت دوم به بعد ديوانش ناتوان بودم، و آتش شوق خوانشش در درونم هماره فروزان بود. تا هفت هشت سال پيش که عجيب حافظ خواندن به جانم افتاد بود. مي خواندم و جلو مي رفتم و اين از گوشه اي مرا به حافظ سيار - از نوع جيبي! – شبيه ساخته بود و از ديگر سو، به شکلي خارق العاده بر قدرت و قوت حافظه ام موثر شده بود. از آن روزها تا اين روزها - که ادعا و لاف گزاف «شدن» را بر سر هر کوي و بام فرياد مي زنم!- و حافظ خواندنم اغلب با قطرات اشک همراه شده است، به ياد روزهاي دور - البته اين نيز از گزند تفسيرهاي نيش دار دوستان مصون نمانده است، بالاخره هر کس به طريقي!- ، حافظ پيوسته از آن دوستان و ياران بوده است، که کرشمه اش، نازش را همانند عشوه هاي ترکان شيرازي – وغير شيرازي!- خريدن، شبها را با آن سر کردن، در کنار بالين نهادنش - منظور "ديوان حافظ" است!- در خاطره ام مانده است. اين که اين ها چه ربطي به حافظ پيدا مي کنند، بماند. ديالکتيک شگرفي که در اشعارش مي بينم و زبان از بيانش قاصر است را داشته باشيد، چند پهلو بودن و در عين حال پهلو به همه چيز زدن را در آن ضرب کنيد تا ببينيد من چه لذتي برده ام و مي برم از خواندنش، لذتي در حد يک... يک... شايد هم دو! زبان قاصر است!
اما از اين سخنان که بگذريم تا جايي که به خاطره ام خطور مي کند همه حافظ خوانان و حافظ شناسان – بخوانيد مدعيان! - در چند نقطه نظر با هم مشترکند، خلاصه ي اين چند نقطه نظر اين است که ما با هم در هيچ بياني درباره حافظ اشتراکي نمي بينيم! و مبسوطش آن که: حافظ عجيب ترين معماي اين ادبيات است، بي شک. «من»ي که در اشعار و ابيات حافظ است، به قدري منعطف است که قالب شخصيت هر خوانشگري را به سادگي به خود مي گيرد، و اين است که حافظ شده است قبله ي جانها و همه به جد يقين دارند که حضرتش آنچه را مي گويد که ايشان بر زبان مي آورند. از من مي شنويد، جنگ همه شان را عذر بنهيد، حافظتان را بخوانيد!

پ. ن: این نوشته را برای ویژه نامه شب شعر حافظ که در راه است، یکشنبه ۳۱/۴/۸۶ نوشتم. از ۵:۳۰ تا ۶:۱۴ عصر