درباره « کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم»، بهترین کتابی که تا به حال از کوئلیو خوانده ام.

... که به تو کردم عادت

    اولين کتاب از سه گانه کوئليو درباره رويارويي زنان با حوادث و اتفاقات در طي يک زندگي عادي. و اين بار: عشق. داستان زندگي پيلار، يک دختر معمولي روستايي: وارد دانشکده شدم، و نامزدي هم يافتم. که روزي خيل نامه هايي که از دوست دوران کودکي اش به او مي رسد وي را مي دارد تا به ديدار وي برود. مردي که عليرغم تمام تعاليم مذهبي خشک کاتوليکي مي گفت: «يکي از چهره هاي خداوند، چهره يک زن است.» همان چهره اي که عشق ورزيدن را آموخت. چه خوب، خدا مي تواند يک زن باشد. و با ديدن اين دوست به جنگ با خويشتن بر مي خيزد، نبردي براي عشق با خويشتن. خويشتني دروغين که از دشواري هاي عشق برحذر مي دارد. "ديگري" شايد نامي بهتر براي اين خويشتن باشد: ديگري کسي است که به من آموخته اند باشم، اما من نيستم. و اين ديگري از زبان پيلار مي گويد: عشق به يک ماده مخدر مي ماند. چند دقيقه به معشوق مي انديشي و بعد سه ساعت فراموش مي کني. اما کم کم به آن شخص عادت مي کني. سه ساعت فکرش را مي کني و دو دقيقه فراموش مي کني. اگر در دسترست نباشد، همان احساسي را داري که معتادهاي خمار دارند؛ تو هم حاضري به خاطر عشق دست به هر کاري بزني. به خاطر همين، تنها بايد به کسي عشق بورزيم که مي توانيم کنارمان داشته باشيم.

    کتاب پر است از جدالهاي دروني پيلار براي ابراز يا عدم ابراز عشق: اگر عشق آسان بود، همين حالا او را در آغوش مي کشيدم. تمام دويست و چند صفحه کتاب شايد در چند صفحه خلاصه شوند اما مهم زندگي کردن با پيلار، و تجربه محسوسات، تفکرات، و جدالهايش با ديگري بر سر عاشق شدن، ماندن و بودن است: هزار بار هوس کردم دستش را بگيرم، و هزار بار آرام ماندم و هيچ کاري نکردم. کشمکشي که کتاب را بسيار عميق تر از بسياري آثار ديگر کوئليو و به نظر من عميق ترين آنها جلوه مي دهد؛ جملات و روند داستان آن قدر منطقي اند که مي توان ساعت ها بر سر انها بحث کرد.

پايان را خودتان حدس بزنيد يا از کتاب دنبال کنيد. آن چه اول داستان گذشت از صفحات 43 تا 45 . صحنه از ديد پيلار روايت مي شود. و جمله ها از زبان دوست دوران کودکي او.

    گفت:«مي خواهم چيزي به تو بدهم. مال خودت است. يک روز پاييزي مثل حالا، ده ساله بوديم. در ميدان زير درخت بلوط نشسته بوديم. مي خواستم چيزي را که از چند هفته پيش در فکرم بود به تو بگويم. اما همين که شروع کردم، گفتي مدالت را گم کرده اي و نمي خواستي دنبالش بگردم. توانستم پيدايش کنم، اما به خودم قول دادم که تنها وقتي مدال را به تو برگردانم که جمله اي را که آن روز شروع به گفتنش کرد ه بودم،تمام کنم.» سپس رويش را به طرفم برگرداند و گفت:« جمله خيلي ساده اي است

 ...

 دوستت دارم»

 

                                         عکس روی جلد کتاب