از عشق از عشق به او
بسیار فکر کرده ام، به او، به عشق به او. تا بفهمم، كه چرا يا لااقل چرا او؟ ساده ترين جواب، جوابي است كه مردم مي دهند: يك نگاه و اين جور حرف ها. با ديد زميني، عشق بزرگ و مقدس مي شود اين گونه. من ولي، از بالا كه نگاه مي كنم، عشق را دوست داشتني مي بينم شايد كمي متفاوت. درست مثل دوست داشتن شكلات، سيب، محسن چاوشي، حافظ و هر چيز ديگر. البته فرمول جالب و عجيبي دارد، كه به اين زودي ها كشف نخواهد شد - و مگر فرمول دوست داشتن كشف شده است؟ - ولي به شك نه مدس است، و نه از بالا مي آيد ( لااقل مي دونم از بالا نمياد چون خودم بالا هستم، همچين چيزي اينجا نيست). فرول عشق پيچيده تر مي شود كه هر دو طرف آن انسان هستند.
اوايل ترم 2 بود يا اواخر ترم 1. خوشم اومد ازش. كم كم ديدم عاشقشم. ترم 2 تسليم شدم و داغون. خيلي زياد. بعد از تابستون كه چند ماه نديدمش و تقريبا هرگز بهش فكر نكردم، بزرگ شدم. تو عشق، آدم اگه تسليم نشه معمولا برگ ميشه. من شدم، حرف زدنم، فكر كردنم رشد كرد و من لذت مي بردم. و ديگه اون احساس قبلي نبود. اول فكر كردم عاشقش نيستم، به خودم گفتم به عشقش عادت كردم، يكي دو ماه كه گذشت بعد از يك سري وقايع كه به شدت ضربه خوردم برگشت. پرهيز هاي مختلف از گل نچيدن تا بهش فكر نكردن تو اكثر وقت ها، تلاش براي اين كه تو راهش قرار نگيرم و نبينمش، و گل و تگرگ گوش نكردن ها تاثيري نداشت، نمي شه گفت هيچ تاثيري، ولي درست مثل مسكن بودن همه شون.
چند بار به سرم زده برم بهش بگم، ولي يه چيزي نمي ذاره، احتمالا ترس و خجالته ولي اين روحيه محافظه كاري رو مي پسندم. مي زنم به تخته، هر وقت مغرور مي شم سقوط مي نم. الان مي بينم شايد درست همينه. عشق رو ابراز كردن آدم رو بيشتر توش فرو مي بره. كار آدماي ضعيفه به نظر من. درست مثل يك بچه كه عاشق شكلاته و دست درازي مي كنه و احتمالا هم برش مي داره و با خودش مي گه چه خوب برش داشتم و احساس پيروزي مي كنه و خوشحاله. حقيقت ولي اينه كه اون برنده نيست. چون اسير شده، اسير جبر دروني خودش.و تو عشق هم همين طور. هميشه شكست مي خوري، مگه اين كه مطمئن باشي مي توني جلوي خودتو بگيري، آگاهانه، - و كدوم احمقيه كه انقدر مطمئن باشه، البته به جز من - . جلوي اشتياقت به اون آدم رو، جلوي علاقه ات به شكلات رو. اونايي كه عاشق مي شن، آخرش يا احمق و شكست خورده ان - كه فكر مي كنن برنده شدن - يا دوباره يه احمق شكست خورده. مگه اين كه مثل من و بقيه آدم هايي كه اين بالا هستيم، طرف شكلات نرن يا آگاهانه مطمئن بشن مي تونن نرن. منظور من هم اصلا عق عرفاني و سنتي و اين مزخرفات نيست. من معتقد به عشق انساني و مدرن هستم، ولي هر دو رو محكوم به شكست مي دونم. راه من كنترل كردنه، نه مثل مجنون مذبوحانه درموندن، نه مثل احمق ها ابراز كردن.
و دو بيتي كامنت 12 دي رو دو باره تقديم مي كنم:
بيخود به سر كوچه ما چسب نشو چون قاب به ديوار دلم نصب نشو
من دل به نگاه نافذت نفروشم لطفا برو و مزاحم كسب نشو
