دو کتاب شعر از فاضل نظری رو خوندم. "اقلیت" و "گریه های امپراتور" که البته دومیش بهتره. شاید یکی از شعرهای کمتر معروفش رو بنویسم بدک نباشه.

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد/  که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم/  هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر/  هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد/  جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها/  عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!