- بازخورد و انعکاس آرا
- سرگرمی
- تجربه خیلی چیزها و حوادث
- یافتن دوستان جدید
- دفترچه خاطرات
- نمودی از روند 2 ساله من، بویژه در دانشگاه
- و ...
حتی اگر تمامی کسانی که در این روند نقش داشتند، انکار کنند. به خصوص دسوتان دانشکده ای ایم!
این آخرین پست وبلاگ من است. این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد. از همه دوستان خداحافظی می کنم. کامنتها را کماکان خواهم خواند. همیشه.
اعتراف می کنم اصلی ترین انگیزه نوشتن این مطلب، شاید این باشد که در آرشیو وبلاگ، ماه اردیبهشت بی نوشته نباشد. آن اوایل، تا روزی 3-4 بار می نوشتم. و گاهی اوقات، ثبت موقت می کردم تا فردا منتشر کنم. احتمالا اتفاقی افتاده است دیگر. حدود 1 و نیم سال از سه طرحی که برای خود تعریف کردم می گذرد. از آن سه طرح (که الان دقیق یادم نیست، بگذارید ببینیم: گذر ........، گریز ........، و سومی را یادم نیست) تقریبا تا حدود زیادی به موفقیت دست یافته ام. اخیرا، آرامش نسبی که یافته ام، بر آنها مضاعف شده است. طلحه می گفت از ابتدای سال جاری تحصیلی، بهتر شده ام. نمی دانم، اما دوست دارم باور کنم. چون این اواخر بدجور این احساس به من دست می دهد. وقتی یک بار یا دوبار است، به حساب اتفاق می گذارم. اما این همه تکرار، یعنی خبری شده است. خدا را شکر. الان سایت را هم دادم و نمونه یک آدم بی کار هستم. گر چه دوباره «شعله» پیش آمد، ولی خب می توان گفت تمام است. تمام ِ تمام...
رفتار دانشجویان دانشکده، مرا بدجور یاد مملکت خودمان می اندازد. آنقدر «عباس، عباس» کردند که همین آقای دکتر ... بلایی سرشان آورد که ... . ظرفیت ارشد کم شده است، و دوستان به خیال خود می خواهند اگر افزایش نیافت، دست به برخی اقدامات بزنند. رونوشت هم زده اند به ریاست جمهوری!!! انشا الله که مشکلشان حل شود. ما هم امضا کردیم. اما خب واقعا نمی دانند این طرز رفتار هیچی نیست؟ چهار تا دانشجو جلوی مسئول هیچ برگ برنده ای به هیچ عنوان ندارند، آن وقت این زبان تهدید دیگر چیست؟ جالب این که نمی دانم در این میان دوستانی که برای حقوق «دانشجو» یک سال و نیم دنبال عوض کردن رئیس دانشگاه بودند، الان کجا هستند؟ انشا الله بیایند و اثبات کنند برای حقوق «دانشجو» بوده است!!! و این نفتی ها هم که اصلا انگار نه انگار! کارشان شده است هر دو روز یک بار امضا جمع کردن! واقعا خنده دار شده است! برای خرابی شیر توالت هم کم مانده امضا جمع کنند. یاد سال اول که برای قضیه گروه ای و بی و آزمون تعیین سطح گفتیم امتحان نمی دهیم و معاونت وقت همه را پیچاند و الان قرار است بر اساس همان ای و بی گروه بندی شود و دوستان حتی نسخه نامه مذکور را ندارند، بخیر!
سال نوهم آغاز شد. کم کممسئولیتها در حال واگذاری هستند. "شعله" و جشن فارغ التحصیلی واگذار شدند. مانده است اصل کار که این سایت لعنتی است.هنوز فرصت نشده است واگذارش کنم. تمام شود و برود...
سرم واقعا خلوتتر شده است.به سرم زده یک قلم بدهیم، بلکه اگر انتقاد کردیم اینچه مزخرف بازی استبهاسم نشریه راه افتاده!!!، نگویند خب راه حل بده! راه حل یعنی تبدیلیک صفحه پشت و روی "شعله" به نشریه ای با این کیفیت، یاتبدیل "قلم"ی که حتی نزدیکان انجمن نمی خواندند، با سایز آ3، به نشریه ای که شده است مدیوم نشریات. راهحل قلم فعلی هم هست. ان شاالله حسش بیاید و بدهیم بیرون. خدا را شکر قبل از عید موافقت را گرفته ایم. نیروها متاسفانه نزدیک نیستند، وگر نه می شد.
خلوتی باعث شده بیشتر بخوابم، و کمی هم کتاب بخوانیم. از گلستان و مرجان شیرمحمدی. کوتاه بودند هر دو.
حرفی نیست..
اگر زمانی امیدی به باران بود، باران هم رفت. می ماند احمدی نژاد، میرحسین و کروبی. احمدی نژاد و میرحسین هر دو از جنس ایدئولوژی و هر دو از جنس انقلابی گری هستند. با این تفاوت که یکی در بطن انقلاب بوده و دیگری خود مادر یک انقلاب ناکام است در این وسط با کمال تعجب ما هستیم و شیخ پاشکسته ای که رای آوردنش دشوار می نماید و هنوز برای من جهت گیری و اقداماتش نامعلوم است. انتظار، بهترین کار است.
یک چیز دیگر
یکشنبه شب آمدم خانه. دیروزش لباسهایم را آوردم و یکشنبه خودم آمدم. امسال، مصداق همان شعر معروف شاملو بود...
سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضی
سال کبیسه...
اسال را هم گذراندیم. به هر زوری بود. بدجور پرتنش، پر استرس و پر مشکل و دشواری بود این سال. واقعا سال به سال، دریغ از پارسال. در زندگی از این گونه رنجی را به خاطر ندارم. و یقین دارم که نبوده است. و تجربیاتی که مثلشان هرگر نبوده است. حوادث جالب. گزنده. اشتباهاتی که کردم. که کردند. و درس هایی که آموختم، تنها چیزی که بدست آمد. واقعا امسال به برخی اشتباهات گذشته پی بردم. و گذشته بسیاری دیگر. امسال سایتی که درگیر آن بودم، نیروی زیادی گرفت و فشار زیادی وارد کرد و امروز به جای خوبی رسیده است. دیروز اصلی ترین رقیب، دچار تغییر گرافیکی زیادی شد و معلوم است خبرهایی است. بگذریم، امسال واقعا رفیق و نارفیقی زیاد بود. تجربه زیاد بود. نهایتا معتقدم اشتباهاتی که کردم، از گونه بی عدالتی در حق دیگران نبوده است چندان. بیشتر بی عدالتی در حق خودم بوده است. اغلب به دلیل نقد انگیزه ها را محلی ننهادن، غافل که آنقدر تنهای تنهای تنهایم که اگر همین فانوس نیمه روشن را بهلم، دیگر چیزی نمی ماند. بچه بودیم و آرمان گرا و به خیال خود می شد دید دیگران چه اند و سکوت کرد و بی توجه بود. امروز کماکان به حکم اخلاق، سکوت را جایز می دانم. و همان طور که همه اطرافیان می دانیم، اگر قرار به گفتن باشد سنگ روس سنگ بند نمی شود، برای هیچ یک از ما، و برای بسیاری بیشتر، که من از آن بسیار نیستم. با این حال، باز نگفتن بهتر است و اخلاقی تر. و دیدن آن روی انسانهایی که اطرافمان هستیم، رویی که بعضا خوی های غیرانسانی، علت ها، بیماری ها و مشکلات روحی جولان می دهند و در گفتگوهای دونفره، در خلوت، در یک زمان طولانی با دقت مشخص می شوند، رنج آور بود و هست. امسال برای من و خیلی از اطرافیان، سال وقایعی بود که در طول زندگی کم نظیرند، اگر بی نظیر نباشند، که هستند. بجاهای عجیبی رسیدیم و عکس العمل هایمان گونه گون بود. همه کار کردیم، از فریفتن خود و دیگران، تا حماسه سازی و تا عادی ترین راه های توجیه و فرار که همه بکار می برند: پناه به خواب و سرگرمی های موقت مثل ... . بگذریم. نقد انگیزه نباید منتج به دردسر شود بسادگی. فعلا برای گفتن زود است. مهمتر از همه این بود که باید باور کرد در عادی ترین رفتارهای حتی تحسین کرده ما، چقدر برخی عقده ها (عمدتا قدرت و جنسی که ناشی از فروخوردگی و عدم ارضاای مناسب این دو حس شهوت و قدرت اند) جولان می دهند. به اشکال گوناگون در می آیند. در بطن رفتارهایمان جای می گیرند. به دروغ و نفرت و دورویی و کارهای بسیار خوب حتی می انجامند و ردیابی شان دشوار می شود. و در برخی موارد، عیان می شود که فرد در درونش چیست. در خلوت، در گفتگوهای دونفره. حقیقت تلخی هست و آن این که اگر این صفات را داشته باشیم، در بسیاری موارد انقدر باهوش و در جنبه های رفتاری خوب، دلرحم و مهربان هستیم که گم می شود. و خودمان هم که دوست داریم گم کنیم. این وسط، درمان می ماند. آن حس هزار شاخه می یابد و فی المثل، از نوع حرف زدن، تا هدف از کارها، تا رفتارهای دوستانه، همه بوی شهوت جنسی یا قدرت طلبی می گیرند و ... . نباید اجازه دهیم علل به همین سادگی که الان بر ما حکفرمایند، ادامه دهند. اولین کار شناختشان است. و بعد ... . دور و بر ما، و شاید خود ما، آدم هایی هستند که روی دیگرشان را اگر ببینیم، برایمان دیومانند هستند، دقیقا دیو. (گرچه من اینگونه نگاه نمی کنم، به عنوان بیمار می بینم خود و دیگران را.)
مساله دیگر، مکانیسم های توجیه در برخورد با نامطلوب هاست. برخی وقت ها فراموشی بهترین کار است که گاهی آنقدر زیاد می شود فرد به روزمرگی روی می آورد و وقت را می کشد. درست مثل دو کشتی گیر که هر دو در موقعیتی هستند که هر تکانی، یکی از آنها را به سوی ضربه فنی سوق می دهد. و تا مدتها در این حال می مانند. گاهی توجیه، و انتصاب به دیگران و حتی به برخی صفات خود راهگشاست. من بدشانسم، یا من شتم، یا فلانی خیانت کرد و دروغ گفت، و ... . بعضا تمایل به نوعی بزرگنمایی و حماسه سازی برای والا نشان دادن رنج، یا بزرگ نشان دادن آن نیز بدان دامن می زند. گاهی اگر فردی در کار باشد، اگر اشتباهی کنیم، و نتوانیم به روشنی تجزیه و تحلیل کنیم و اشتباهات خود و دیگران را از آن بیرون بکشیم، قطع رابطه (قهر) می کنیم. گاهی اگر به اهدافمان نرسیم، اهداف تعیین شده را به کلی فراموش می کنیم و از آن چه بدان رسیده ایم، اهدافی سر بر می آورند و ما می شویم قهرمان. گاهی هم فرار می کنیم. به خواب و فیلم و سیگار و مشروب روی آوردن، معروف ترین کارهایی است که در جوامع غربی برای فرار از مشکلات بدان روی می آورند. خود من، اغلب از خواب استفاده می کنم. راه زیاد است. تا جایی که می دانم، 11-12 مکانیسم از این نوع هست. و گاها ترکیبی از اینها. مهمترین مساله اینکه اینها ناخودآگاه شکل می گیرند. بزرگ می شوند و ادامه می یابند.
سالهاست که نوعی از مرام اخلاق در خود می یابم که به من در مواقع بزنگاه اجازه نمی دهد خیلی از کارها را انجام دهم، همان طور که اغلب ما داریم. میزان سودمندی و مفید بودن این مرام در زندگی برای من مهم است. با روندی که در زندگی یافته ام، می توانم بگویم مرام اخلاقی که دارم و بسیار باعث رنج شده است در برخی موارد، لااقل مخرب و مضر نبوده است. می خواهم با آن ادامه دهم. مهم اینجاست که در برخورد با جامعه آیا می توانم اینگونه باشم؟ برای مثال اگر بدی دیدم، اغلب سعی کنم پاسخ ندهم و با خود کنار بیایم که دفعه بعد جلوی آنرا بگیرم، فرد مذبور اسیر علت ها بوده است و صرفا در حد مقابله به مثل در صورت لزوم وارد عمل شوم؟ یا همیشه سعی کنم حرفهای اطرافیان را بشنوم، حتی اگر دشمن باشند با من؟ یا اگر کسی اشتباهاتی کرد، و من به رویش نیاورم و یا همانند خود او رفتار کنم، در مقابل خودم، به بیان دیگر با هر کسی مثل خودش رفتار کنم و او بسادگی جا بزند، یا سعی در مشکل سازی کند، باید سکوت کنم، جز این که منجر به صدمه شود؟ اگر می دانم و بارها دانسته ام در حال اشتباهی علیه من است، و این بار می بینم، دست روی دست بگذارم و هر 1000 را با 1 جواب دهم، به این نیت که اگر این گونه نباشد پستی است؟ اگر دروغ و نیزنگ و جوسازی بود، سکوت کنم و بگذارم گذشت زمان همه چیز را نشان دهد؟ اگر کسی ده ها بار رابطه ای را خراب کرد و من هم بعضا کمک کردم به او، اگر بارها پا جلو نهادم برای ترمیم یا ترمیم را به هر شکل پذیرفتم، بار دیگر اگر خراب کرد چه؟ بگویم عیبی ندارد، روز از نو، روزی از نو؟ تقریبا معتقدم که می خواهم همین مرام را با اندک تغییراتی ادامه دهم. آن تغییرات صرفا در حد این خواهد بود که ضررها و صدمه هایم کاهش یابد. به ویژه در قبال کسانی که به در غیبت و خفا و دور از چشم دیگر اندیشان انجام دادن کارها، علاقه دارند! چرا که ابزار منطقشان، نمی تواند آن دیگر اندیشان و منتقدان را راضی کند. و مهمتر این که خودشان را حتا!
«بنده خدایی به فرنگ رفت. وقتی برگشت، پس از کلی احوالپرسی ازش پرسیدن همسرت رو هم بردی؟ گفت: آدم وقتی میره رستوران، نون پنیرش رو با خودش نمی بره.»
الان هم وقتی سایت هست، نمی شه. بگذریم از این که وقت نیست. قرار است تا مدتی کمتر از احتمالا یک هفته بعد، دوران گذار آغاز شود. بگذریم... انشاالله.
حقیقت این است که کمتر از 11 روز تا عید مانده. و جالب این که دیگر عید هم هم کافی نیست.خوب می دانم که سال تحویل، یک لحظه قراردادی است. که می تواند هر روز دیگری باشد. و حتی بهار هم می تواند نباشد موقع تحویل سال. اینها دیگر برای همه ما آدم های باهوش، واضح شده است. واضح واضح. به خوبی می دانم که حقیقت و برداشت ما از آن متفاوت است. من قطعا دیگر آن آدمی نیستم که با زمانی با شالیزار خداحافظی کرد. «بزرگ»، یا «متکامل»، نشده ام. «دیگر» شده ام. دیگر
امتحانات تموم شد. امروز کتاب اقتصاد خرد رو دیدم. راستش کمی ترس برم داشت. ولی خب بالاخره راهیه که باید شروعش کرد و به بهترین شکل ممکن به پایا نبرد. از فردا باید شروع کرد خوندن برای کنکور ۸۸. کنکوری که باید توش مسیر آینده ام رو تا حدی روشن کنم. تا حد زیادی.
خیلی چیزها ممکنه تا اون موقع کار رو درست یا خراب کنه. خیلی چیزها. مهم اینه که برنامه ریزی طوری باشه، که حتی اگه بدترین اتفاقات هم بیفته، بشه رسید به اونجایی که باید. ولو با زحمت بیشتر. قبلا گفته ام: «انسان خرف عادت است، و انسانیت نیز.» یه شباهت بزرگ آدم های موفق و ناموفق، اینه که هر دو خیلی وقتها مسیرهای کاملا یکتا و منحصربفردی رو انتخاب می کنند. یا می سازند. من هم می خوام از دسته آدم هایی باشم که مسیر رو خودم می سازم. به نظرم میاد وضعیتم اونقدر متفاوت است که هیچ میانگین گیری از راه حل های دیگران، جز برای مشورت، به درد دیگری نخورند. قدم گذاشتن در راهی که ساختن، قدم برداشتن، مبدا و مقصدش همه از خود و در خود و برای خودم است، نه یک انتخاب، که یک مفر، یک اجبار و یک باید است. مشتاقانه آنرا می پذیرم.
بعد می گویند دایره ی اسلام کوچک است! والا! دایره ی اسلامی خیلی هم گنده! است! نشون به این نشون که خانوم داتی، وزیر دادگستری فرانسه، حجاب ندارد که هیچ، به تازگی بچه دار شده است، بچه اش هم پدر ندارد! البته دارد قطعا، (از زیر بته که سبز نمی شود) ولی ایشان حال نکرده است بگوید حاصل رابطه با کدام نخست وزیر اسپانیا!!! است! بدون ازدواج!
امسیت جاهلا و اصبحت دوفازیاً!!!
سه امتحان را این چند روز دادیم. اول آز کنترل فرایِند که هفته پیش بود. صبح، لکچری شنیدیم و قبل از امتحان هم لکچر ۴۰۴۵ و الان هم نمره اش آمد که ... بد نبود. فردایش که می شد یکشنبه، آز خواص سنگ داشتیم. در عرض ۱۵ دقیقه و طول چند ماه، خواندیم. نیمه شب هم تا ۳ صبح مشغول بحث در مورد نقد انگیزه بودیم. با ۲۰۳۰ و ۳۰۱۴. آن دو که کلا تا صبح نخوابیدند. شنبه هم خواص سیالات را گذراندیم. بدبختی بود ها! میان ترم بسیار بسیار بد، پایان ترم را هم خواندیم به شکلی... تا حدودی هم نوشتیم. ببینیم چه می شود. تا ۳ صبح بیدار بودیم. و دو فازی هم که دیروز بود. خوب تصحیح کند، پاس می شیم. شب امتحان تا ۱ و نیم خوابیدم و بیدار شدم. رفتم کتابخونه که مثلا درسی بخوانم، شروع کردم و بعد از نیم ساعت، به جایی نرسیدیم. مشغول قدم زدن بودیم، که ساعت ۵ صبح، ناگهان جزوه ای زیبا را مشاهده نمودیم. شروع کردیم به خواندن و علامت زدن از روی کتاب! تا حدود ۶ و نیم. بعد هم تا ۱۰ و نیم صبح به الافی و خواندن گذشت. تا ۱۲ و نیم خوابیدیم و بعد تا ۲ امتحان شد و بد نبود خیلی. اگر خوب تصحیح کند. به قول معروف، امسیت جاهلا و اصبحت دوفازیاً!!! پس فردا هم مخزن داریم.
باز هم شر!!!
در سایت مطلبی نوشتیم که داد دوستان درآمد. سه شنبه هفته گذشته زنگ زدند و شستند! چنان که شخص پشت تلفن از روی شوخی پرتقال نیمه پوست کنده اش را پرتاب کرد با شدت که این چی بود نوشتی! خیلی باحال بود! کارهایی که در دانشکده می کردیم، با همان قدرت و بلکه بیشتر در سطوح بالاتر هم جواب می دهد!

این روزهای جوانی، تاثیرگذار ترین دوران زندگی اند. برای من، چند روز و هفته ی اخیر، این را به روشنی نشان داده اند. اتفاقات و حوادث بسیار رخ داده اند. هنر این است که با یادآوری این که چقدر تحت تاثیر هستیم، از تصمیمات سریع بپرهیزیم. دیگر آن که با یاد آوری آنانی که در شرایط مشابه ما بوده اند، یا تکیه بر اعتقادات، دفرمه نشد و ایستاد. به تازگی به این نتیجه رسیده ام که زندگی جز این نیست. شاید صحبت با آن بنده خدای ورودی ۸۶ در ظهر ۱۹ آذر در این مساله تاثیر داشت، به او هم همین را گفتم.
دشواری ها مسیر زندگی، اگر از حد نگذرند، انسان را به تعالی می رسانند. به تازگی یقین پیدا کرده ام نبرد اصلی انسان، و تقریبا تمام نبرد انسان، با خود و در خود است. عجیب است آن زمان که من های دوم و سوم را می توانم کنترل کنم، به آنچه می خواهم و باید می رسم. گرچه گاه خواستنم بعد از باید است و گاه بالعکس و گاه ... .
چند شب پیش که آسایش را از خوابگاه سلب کرده بودیم و با ۳۰۱۴ مشغول قدم بودیم، به چند اشتباه خود و چند چیز درباره خود پی بردم. اوج آنها نکته ای بود که در حضور ۳۰۰۷ بدان رسیدیم و ان چیزی نبود جز آن چیزی که درباره لویی ۱۵ یا ۱۶ در ابتدای کتابی در ارتباط با تاریخ انقلاب فرانسه خواند، توجه به جزئیات و بافتن، به علت فرار از حقیقت... نکته ای که دوست دوران دبیرستان و راهنمایی ام هم مدتی پیش گفت و من نشنیدم... و هنوز نمی شنوم.
علت رفتارهای رادیکال خیلی ها را درک می کنم. با این حال سعی کردم به دام تندروی نغلتم. از بسیاری دام های از این دست تا کنون رهیده ام. اما خوب رنج و دشواری های زیادی که بسیاری داشته اند، از مواجهه با چهره های لید، و بهتر بگویم "شاید نامانوس" می فهمم. اما نمی توانم بر دروغ، نیرنگ و بی ادبی، نام "نامانوسی" بنهم.
امروز در ماشین (بهترین جا برای فکر کردن) به این نتیجه رسیدم که روشنفکری دینی ممکن الوجود است، گر چه پیشتر از مشاهده سروش به این نتیجه رسیدم که داریم، ولی تفسیر عقلانی آن پدیده و دین این که در این لفظ می گنجد، امروز ختم به خیر شد.
مردی از خویش برون آید و کاری بکند